دلنوشته یک زائر سنی پاکستانی در پیاده روی اربعین

با مشاهده اولین پرتوهای خورشید که بر گنبد حرم امام حسین (ع) می‌تابید، کلام همسفرانم در گوشم طنین‌انداز شد: «واقعاً برای این سفر انتخاب شده بودم. « "بلال، چقدر خوش‌شانسی که اینجایی. نمی‌شه همین‌جوری به اینجا اومد... این یک دعوت است. تو گلچین شده‌ای."
این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

اربعین، چهلمین روز پس از عاشورا — روز شهادت امام حسین (ع) — است. هر ساله بیش از ۲۰ میلیون نفر در این ایام به کربلا می‌آیند و این سفر را به یکی از بزرگترین پیاده‌روی‌های مذهبی جهان تبدیل می‌کنند.

سفر من به عراق برنامه‌ریزی‌نشده بود، با اینکه من به بیش از ۴۳ کشور در سراسر دنیا سفر کرده‌ام، اما سفر به اربعین، به طور خاص، کاملاً بر پایه شانس بود؛ شانسی که با باز کردن یک پیام خصوصی تصادفی در اینستاگرام نصیبم شد.

یک روز عادی، پیامی از یکی از دنبال‌کنندگان مهربانم دریافت کردم که اصرار داشت باید به عراق سفر کنم. شماره‌هایمان را رد و بدل کردیم و من  در خلال صحبتهایمان اطلاعات پاسپورتم را به او دادم.

او برای چند هفته ناپدید شد و بعد با یک رسید تأییدیه بازگشت و مشخص شد، او هزینه تمام سفر زیارتی من را پرداخت کرده بود.

از او پرسیدم: «نمی‌فهمم. این مبلغ زیادی است. من حتی شما را نمی‌شناسم. چرا؟» او پاسخ داد: «چون فکر می‌کنم باید بروی. خدا همراهت باشد. سفر خوبی داشته باشی.» «مسئول تور به زودی با تو تماس خواهد گرفت. «

و واقعاً همین‌طور شد. چیزی نگذشت که خودم را در پروازی به سمت بغداد دیدم. در طول پرواز، زائران گاه‌وبی‌گاه به خواندن سرود و نوحه می‌پرداختند و اوج آن با فریاد شوق‌آمیز «نعرۀ حیدری؛ یا علی» همراه می‌شد. این یکی از بزرگترین سفرهای زندگی آن‌ها بود.میهمان امام حسین (ع):

فرودگاه بغداد با هرج‌ومرجی تمام‌عیار به استقبال من آمد. البته نمی‌توان ایرادی گرفت؛ چرا که در نهایت دروازه ورود به یکی از بزرگ‌ترین مراسم‌های زیارتی جهان است. این درک و صبری که همراهش بود، تنها متعلق به من نبود، بلکه سایر زائران نیز آن را داشتند، و هیچ‌کدامشان با وجود این شلوغی، آرامش خود را از دست ندادند. همه ما نزدیک به هشت ساعت منتظر ماندیم تا کاروانمان بالاخره مهر خروج خورد.

اولین توقف ما در این سفر زیارتی، در کاظمین بود. این مکان محل دفن امامان هفتم و نهم شیعیان، یعنی امام موسی کاظم (ع) و امام محمد تقی (ع) است. در همین لحظه بود که عظمت این سفر زیارتی را به تمام معنا درک کردم.

پس از پرواز طولانی و مراحل پر هرج و مرج گمرک، احساسات همه برانگیخته شده بود، و اولین نگاه به گنبدها و بارگاه‌ها — که تنها چند قدم با مهمانسرای ما فاصله داشتند — اشک را به چشمان همه آورد.

اما من چنین حسی نداشتم که اگر بخواهم دلیلش را بگویم، من در یک خانواده مسلمان سنی بزرگ شده‌ام و به همین خاطر تا به آنجا نرفته بودم، نمی‌توانستم عظمت و بزرگی آن مناسبت و مکان را درک کنم. به هر حال، این یک مراسم زیارتی عمدتاً شیعی بود.

طبیعتاً من با اهمیت این مرحله از سفر آشنا نبودم و حس سردرگمی داشتم. با دیدن این حس آشکار در چهره‌ام، یکی از هم‌اتاقی‌هایم از من پرسید: «حالت خوبه دوست من؟ کمی سردرگم به نظر می آیی. »

نمی‌دانستم چگونه پاسخ بدهم. آیا همین‌طور رو در رو بگویم که شیعه نیستم؟ چطور باید بگویم؟ او چه واکنشی نشان خواهد داد؟ راه درستش چیست؟ این افکار در ذهنم هجوم آورده بودند. برای همین، همه چیز را همین‌طور از دهانم بیرون ریختم.

در کمال تعجبم، او حتی ذره‌ای جا نخورد. در واقع، خیلی زود این خبر در میان کاروان پخش شد که من شیعه نیستم. اما آیا این به آن معنی بود که افراد از ادیان یا فرقه‌های دیگر در اینجا پذیرفته نمی‌شوند؟ تا پایان سفر، پاسخ سؤالم را دریافتم: نه، اصلاً این‌طور نبود.

در واقع، همه افراد کاروان با آغوش باز از من استقبال کردند. اغلب اوقات، حتی احساس می‌کردم که با من بهتر از سایر زائران شیعه رفتار می‌کنند. آن‌ها می‌گفتند: «تو مهمان امام حسین (ع) هستی؛ پس مهمان ما هم هستی. »

این گرمی و محبت فقط محدود به افراد کاروانم نبود؛ در عراق، لطف و مهمان‌نوازی هیچ حد و مرزی ندارد. هر کسی را که می‌دیدم، همین سخاوت را به من نشان می‌داد. یکی از آن‌ها دوستی در نجف بود که سال‌ها بود تلاش می‌کردم با او در ارتباط باشم.

وقتی بالاخره او را دیدم، اصرار داشت که حتماً با یک چیز خاص برگردم. او اصرار کرد: «نمی‌توانی بدون گرفتن یک انگشتر دُر نجف، نجف را ترک کنی. لطفاً این را به عنوان هدیه‌ای از من به خاطر حضورت اینجا بپذیر. »

دُر نجف، سنگی قیمتی است که نوعی کوارتز شفاف محسوب می‌شود و همان‌طور که از نامش پیداست، منحصراً در نجف یافت می‌شود. اعتقاد بر این است که این سنگ، برکت و موهبت الهی را به همراه دارد و برای دعا، شفا و تقویت قوای معنوی به کار می‌رود.

پیاده‌رویِ به درازایِ ۱۴۵۲ تیر چراغ برق:

نجف، مقصد بعدی پس از کاظمین است که محل حرم امام علی (ع) است؛ مجموعه‌ای وسیع که گنبدی طلایی و باشکوه بر فراز آن قرار دارد. پیاده‌روی به سوی کربلا نیز از همین‌جا آغاز می‌شود، از حرم امام علی به سمت حرم امام حسین، از پدر به پسر که سرنوشت هر دوی آن‌ها با غم و تراژدی رقم خورده است.

در مجموع، این سفر حدود ۸۰ کیلومتر طول دارد. در طول مسیر، مجموعه‌ای از تیرهای چراغ برق قرار داده شده که هر کدام شماره‌گذاری شده‌اند تا بتوانید سرعت خود را تنظیم کرده و این پیاده‌روی طولانی شامل ۱۴۵۲ تیر چراغ برق را پیگیری کنید.

با این حال، بزرگ‌ترین چیزی که در اینجا مرا شوکه کرد، این بود که در تمام طول مسیر، نیازی نیست نگران غذا، آب یا محل اقامت باشید. همه چیز رایگان است.

نیکوکاران از سراسر جهان در اینجا جمع می‌شوند تا موکب‌هایشان— محل‌های استراحت— را برپا کنند. این موکب‌ها در تمام مسیر از نجف تا کربلا گسترده شده‌اند و از مکان‌های ساده گرفته تا مجموعه‌های چندطبقه مجهز به تهویه مطبوع را شامل می‌شوند که همگی به عنوان محل استراحت برای زائران خدمت‌رسانی می‌کنند.

از آنجا که اواسط تابستان بود، من پیاده‌روی را بعد از غروب آفتاب، وقتی هوا خنک می‌شد، شروع می‌کردم و تا طلوع آفتاب ادامه می‌دادم. در طول مسیر، با انواع آدم‌ها آشنا شدم — ثروتمند و فقیر، پیر و جوان؛ نوزادان تازه متولد شده؛ افرادی با گرایش‌های سیاسی و مذهبی قوی؛ و افراد غیرسیاسی و غیرمذهبی که به دنبال یافتن خدا بودند.

باور راسخی در میان زائران وجود دارد که اگر مهمان حسین باشی، هیچ اتفاقی برایت نخواهد افتاد. اگر گم شوی، پیدا خواهی شد؛ اگر بیمار باشی، از تو مراقبت خواهد شد؛ و اگر تشنه باشی، سیراب خواهی شد.

اینجا سرزمین دجله و فرات است؛ دو رود پربرکت و بسیار مورد مناقشه که نامشان در انجیل و قرآن هم آمده است. پیامبران از این سرزمین عبور کرده‌اند و بسیاری از مردم در همین مسیرها جان خود را فدا کرده‌اند.

می‌گویند فرشتگان، شهیدان و جن‌ها در طول مسیر با تو راه می‌روند و تو را به مقصد نهایی‌ات هدایت می‌کنند. پس حتی اگر شکاکی مثل من باشی، جایی در طول راه، شروع به حس کردن قدرت، اهمیت و عظمت این مکان می‌کنی.

در آخرین روز پیاده‌روی، خسته بودم و بسیار به تسلیم شدن نزدیک بودم.شب از نیمه‌ گذشته بود و برای استراحت نشستم که پیرمردی کنارم نشست. شروع به صحبت کردیم و خیلی زود او شروع به تعریف مجموعه‌ای از لطیفه‌های بامزه کرد.

به یاد نمی‌آورم چقدر آنجا نشستیم، اما چیزی که به وضوح به یاد دارم این است که در پایان صحبت‌هایمان، احساس خیلی بهتری داشتم و دوباره روی پاهایم ایستادم تا به سفر ادامه دهم.

»امیدوارم دنیا را ببینی، بلال. در سفرت موفق باشی. تمام تلاشت را بکن تا آن را به پایان برسانی.» پیرمرد با این کلمات از من خداحافظی کرد. در آن لحظه به حرف‌هایش زیاد توجه نکردم، اما چند متر جلوتر ناگهان به خودم آمدم. من هرگز اسمم را به او نگفته بودم، و به او نگفته بودم که عاشق سفرم.

زبانم بند آمده بود. چه اتفاقی افتاده بود؟ او از کجا آمده بود؟ چرا درست در همان لحظه‌ای که می‌خواستم تسلیم شوم، آنجا بود؟ تصادف؟ شانس؟ سرنوشت؟

من همیشه خودم را فردی نسبتاً منطقی و واقع بین می‌دانستم، اما همان‌طور که قدم به قدم پیش می‌رفتم، هیچ‌کدام از این‌ها دیگر اهمیتی نداشت. در نهایت، این سفر دعوتی بود از سوی آسمان‌ها و آنچه فراتر از آن وجود دارد.

در تمام طول سفر با خودم فکر می‌کردم: من چه کرده بودم که لایق حضور در اینجا باشم؟ قبل از آمدن به عراق، چیز زیادی در مورد اهمیت تاریخ مشترک اسلامی‌مان نمی‌دانستم، اما تنهایی راه رفتن در دل شب فرصت زیادی برای تأمل در اختیارم قرار داد.

برای بی‌بی زینب چه حسی داشت که با قلبی شکسته به کربلا بازگردد تا برای خانواده‌اش عزاداری کند؟ او خواهر امام حسین بود و شاهد زنده تمام آن فاجعه. اگر او توانست ۱۳۰۰ سال پیش این کار را بدون تمام امکانات رفاهی که ما اکنون داریم انجام دهد، من هم قطعاً می‌توانم.

تاول‌های پاهایم، کمردرد، آفتاب‌سوختگی، و عرقی که روی تی‌شرتم به نمک تبدیل شده بود؛ هیچ‌کدام مهم به نظر نمی‌رسیدند، چون جایی در طول مسیر، به این درک رسیدم که همه این‌ها را به خاطر عشق خالص به یک مرد انجام می‌دهم: امام حسین.

در نهایت، این عشق است که تو را به پایان راه می‌رساند. هیچ توضیح منطقی دیگری وجود ندارد.

درست با طلوع آفتاب به نزدیکی حرم رسیدم؛ گنبد طلایی حرم امام حسین (ع) درخشان بود، زیرا اولین پرتوهای نور روز بر آن می‌تابید. در آن لحظه، کلماتی که در تمام این روزها بیش از همه شنیده بودم، در گوشم طنین‌انداز شد، همراه با یک درک آرام: واقعاً برای این سفر گلچین شده بودم.

مقالات پیشنهادی:

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *