از همان لحظهای که برای نخستینبار انیمیشن “شیشهگر” (The Glassworker) را دیدم، احساس کردم با اثری مواجهام که فراتر از یک تجربه ی دیداری ساده است. در نگاه نخست، شاید این فیلم یک داستان عاشقانهی کلاسیک در بستر جنگ باشد؛ اما هر چه بیشتر در آن فرو رفتم، متوجه شدم شیشه، هنر شیشهگری و فضای ظریف کارگاه، استعارهای از دنیای درونی شخصیتهاست. برای من، شیشه در این فیلم نهتنها نماد عشقی شکننده در دوران آشوب و جنگ است، بلکه تجسمی از رؤیا و خیالپردازی هم هست؛ رؤیایی که با هر تلنگری ترک برمیدارد، اما باز نور را از خود عبور میدهد.
آنچه این انیمیشن را برایم خاص میکند، نحوه ی بازنمایی تضاد میان هنر و خشونت است. کارگاه شیشهگری که در آن رنگها، حرارت و نَفَس ِهنرمند باهم ترکیب میشود، در برابر فضای سرد و بیروح نظامیگری قرار میگیرد. به نظر من، این دوگانهسازی هوشمندانهترین انتخاب کارگردان بوده است؛ چون تماشاگر بهوضوح حس میکند که چطور یک جامعه ی جنگزده میتواند زندگی شخصی، عشق و خلاقیت را در معرض خطر قرار دهد. حتی شکلگیری رابطه ی عاشقانه ی شخصیتها بهگونهای طراحی شده که گویی هر لحظه ممکن است مثل یک جام کریستال زیبا ترک بردارد یا فروبپاشد.
از نظر بصری، “شیشهگر” جسارت بالایی دارد. طراحی پسزمینهها، حرکت دوربین و رنگبندیها بهشدت یادآور انیمههای ژاپنی است اما در عین حال بافت بومی خود را هم حفظ میکند. من این را نشانه ی بلوغ یک انیمیشنساز در پاکستان میدانم که به جای تقلید صرف، در حال خلق زبان تصویری خودش است. موسیقی نیز با ریتمی ملایم و گاهی غمانگیز، درونیات شخصیتها را تکمیل میکند. این هماهنگی عناصر به فیلم عمق میدهد و باعث میشود نماد شیشه به سطحی تزئینی تقلیل نیابد، بلکه در تار و پود روایت جاری شود.
با این حال، نمیتوانم از پایانبندی فیلم دفاع کنم. به نظر من، کارگردان در تمام طول روایت، با ظرافت یک شیشهگر، داستان را پیش میبرد، اما در پایان انگار ناگهان تصمیم گرفته ظرف نیمهتمام را از کوره بیرون بکشد. گرهگشایی سریع و مبهم داستان باعث شد حس کنم فرصتهای زیادی برای پرداخت بهتر شخصیتها از دست رفته است. اگر همان اندازه دقتی که در طراحی بصری صرف شده بود، به جمعبندی داستان هم اختصاص مییافت، فیلم میتوانست تأثیر عاطفی بسیار عمیقتری داشته باشد. این نقطهضعف البته ارزش کل اثر را پایین نمیآورد، اما بهعنوان مخاطب جدی، دلم میخواست پایان، در شأن آن همه مقدمهچینی باشد.
یکی از بخشهای جالب تجربه ی من از “شیشهگر” این بود که بهشدت با اوضاع کنونی پاکستان همخوانی داشت. این کشور در سالهای اخیر شاهد کشمکشهای سیاسی، بحرانهای اقتصادی و شکافهای اجتماعی بوده است. در چنین فضایی، این انیمیشن مثل آینهای عمل میکند که به مردم یادآوری میکند چطور جنگها و تنشها نهفقط ساختارهای کلان، که زندگیهای فردی و احساسات خصوصی را هم میشکنند. برای من، روایت فیلم نوعی هشدار است: اگر هنر و خلاقیت نادیده گرفته شوند و خشونت به ارزش مسلط بدل شود، چیزی از لطافت شیشه ی زندگی باقی نمیماند. این پیام، با وجود آنکه در داستانی تاریخی روایت میشود، امروز هم کاملاً تازه و ضروری است.
در نهایت، “شیشهگر” برای من یک تجربه ی دوگانه بود: از یکسو لذت بردن از زیبایی بصری و موسیقی و نمادپردازی، و از سوی دیگر، دلخوری از پایانبندیای که میتوانست به مراتب پختهتر باشد. اما همین دوگانگی شاید بخشی از هویت اثر باشد؛ درست مثل خود شیشه که هم شفاف است و هم شکننده. من این انیمیشن را گامی مهم در مسیر انیمیشنسازی پاکستان میدانم، گامی که با تمام نقصها، شجاعت طرح مسائل عاطفی و اجتماعی را در بستری بومی دارد. اینکه یک اثر بتواند چنین گفتوگویی را میان زیبایی و خشونت، عشق و جنگ، هنر و سیاست به راه بیندازد، بهتنهایی دستاورد کمی نیست.