پاکستان و معماری نوین اتصال اوراسیا

پاکستان و معماری نوین اتصال اوراسیا

مقدمه

در دنیای کنونی، زیرساخت‌های حمل‌ونقل نه صرفاً به‌مثابهابزارهای اقتصادی، بلکه به‌عنوان سازوکارهایی برای بازتوزیعقدرت، بازتعریف قلمروی نفوذ دولت‌ها و شکل‌دهی به هندسه قدرت در مناطق مختلف جهان مطرح می‌باشند. مسیرهای ریلی،بنادر و کریدورهای زمینی، علاوه بر تسهیل جریان تجارت،معادلات امنیتی، موازنۀ قدرت و ظرفیت بازیگران را برای اعمالنفوذ در محیط پیرامونی خود دگرگون می‌سازند. راه‌آهنخوافهرات که پس از نزدیک به دو دهه عملیات اجرایی، اکنونبه مراحل پایانی خود نزدیک شده است، معمولاً در چارچوبهمکاری‌های دوجانبۀ ایران و افغانستان بررسی می‌شود، حالآنکه این پروژه از همان مرحلۀ نخست، به‌مثابۀ یک کریدورفراقاره‌ای ترسیم شده بود که قراراست از طریق دالان واخان یاخطوط فرعی شمال افغانستان به سین‌کیانگ چین متصل شود وبدین‌ترتیب خلیج‌فارس را بی‌نیاز از قلمرو پاکستان به چین پیوندبزند.

ارزش ژئوپلیتیکی این پروژه به‌مراتب فراتر از طول مسیر یاحجم مبادلات ابتدایی آن است و اهمیت آن بیش از هر چیزناشی از امکان‌ ادغام آن در معماری آیندۀ اتصال اوراسیامی‌باشد. اتصال تدریجی راه‌آهن خوافهرات به شبکۀ ریلیشمال افغانستان و در افق بلندمدت، پیوند آن با سین‌کیانگچین، می‌تواند یکی از تعیین‌کننده‌ترین تحولات ژئوپلیتیکی درنقشۀ حمل‌ونقل اوراسیا محسوب شود؛ تحولی که براینخستین‌بار امکان دسترسی زمینی میان خلیج‌فارس و غرب چینرا بدون عبور از قلمرو پاکستان فراهم می‌آورد.

برای پاکستان، موضوع صرفاً به ظهور یک مسیر جدید محدودنمی‌شود، بلکه مسئلۀ اساسی، احتمال بازتعریف جایگاهیاست که طی چند دهه به‌عنوان مهم‌ترین مزیت راهبردی اینکشور تلقی شده است. توسعۀ بندر گوادر، سرمایه‌گذاریگستردۀ چین در کریدور اقتصادی چینپاکستان و تلاشمستمر اسلام‌آباد برای تبدیل شدن به دروازۀ اصلی اتصالآسیای مرکزی و چین به آب‌های آزاد، همگی بر این پیش‌فرضاستوار بوده‌اند که موقعیت جغرافیایی پاکستان همچنان بدون جایگزین‌ باقی خواهد ماند. بنابراین، هرابتکاری که بتواندبخشی از این کارکرد را به مسیرهای دیگر منتقل کند، درمحاسبات امنیت ملی پاکستان به‌عنوان یک متغیر ژئوپلیتیکی بسیار مهم  ارزیابی می‌شود.

پرسشی که نوشتار حاضر در پی پاسخ‌گویی به آن است و درادبیات موجود کمتر بدان پرداخته شده، این است که آیامحاسبات راهبردی پاکستان اساساً امکان تحقق این کریدور رافراهم می‌آورد؟ همچنین، اسلام‌آباد از چه ابزارهایی برایشکل‌دهی، به‌تأخیر انداختن یا بی‌اثر نمودن این پروژه برخورداراست؟ این نوشتار به جای اتخاذ رویکردی دوگانه در قبالموضع پاکستان، چارچوبی تحلیلی تحت عنوان «سه‌راههترانزیتی» ارائه می‌دهد که در آن هر یک از سه گزینۀ متعارفیعنی ممانعت، تأیید، یا سکوت راهبردی، هزینه‌ای متمایز در پیدارد. افزون بر این، تحول در روابط پاکستان و طالبان برپیچیدگی معادله افزوده است. بازگشت طالبان به قدرت نه بهتثبیت همکاری‌های ترانزیتی انجامید و نه محیط امنیتی مرزهایغربی پاکستان را باثبات‌تر ساخت. تشدید اقدامات تروریستی”تحریک طالبان پاکستان ، اختلاف عمیق دو کشوربر سر خط دیورند، درگیری‌های مرزی، بسته‌شدن مکررگذرگاه‌های تجاری و اخراج گستردۀ مهاجران افغان، سطحبی‌اعتمادی میان کابل و اسلام‌آباد را به نقطه‌ای رسانده استکه افغانستان در نگاه بسیاری از تصمیم‌گیران پاکستانی، نهبه‌عنوان یک مسیر مطمئن برای اتصال منطقه‌ای، بلکه به‌مثابۀمحیطی با ریسک امنیتی مزمن تلقی می‌شود.

دگرگونی در هندسۀ ژئوپلیتیکی اتصال اوراسیا

جایگاه راه‌آهن خوافهرات را صرفاً با بررسی مسیر فیزیکیآن نمی‌توان تبیین کرد. ارزش راهبردی این پروژه از موقعیتینشئت می‌گیرد که در شبکۀ در حال تحول کریدورهای اوراسیا بهدست می‌آورد؛ شبکه‌ای که در آن، خطوط ریلی دیگر مسیرهایمنفرد نیستند، بلکه حلقه‌هایی از سامانه‌های گستردۀ حمل‌ونقل،انرژی و تجارت محسوب می‌شوند. تجربۀ یک دهۀ گذشته نشانداده است که اهمیت ژئوپلیتیکی زیرساخت‌ها معمولاً پس ازاتصال به سایر شبکه‌های منطقه‌ای آشکار می‌شود. کریدوربین‌المللی شمالجنوب، کریدور میانی و کریدور اقتصادیچینپاکستان نیز پیش از آنکه به مسیرهای راهبردی تبدیلشوند، پروژه‌هایی محدود به نظر می‌رسیدند، اما با ادغامتدریجی در شبکه‌های فرامنطقه‌ای، به عناصری تعیین‌کننده درمعادلات ژئوپلیتیکی اوراسیا بدل شدند. راه‌آهن خوافهرات نیزدر مسیر چنین تحولی قرار دارد و اهمیت آن بیش از هر چیز بهقابلیت اتصال آن به مسیرهای شمال افغانستان و در افقبلندمدت، شبکه‌های حمل‌ونقل غرب چین وابسته است.

اتصال احتمالی این خط به شبکه‌های ریلی آسیای مرکزی وسپس چین، حوزه ترانزیتی منطقه را وارد مرحلۀ تازه‌ای خواهدکرد؛ مرحله‌ای که در آن دسترسی زمینی میان خلیج‌فارس وآسیای شرقی لزوماٌ از مسیر پاکستان تعریف نخواهد شد. برایپاکستان، این تحول مستقیماً به یکی از پایه‌های اصلی سیاستژئواکونومیک این کشور گره خورده است. طی دو دهۀ گذشته،اسلام‌آباد کوشیده است موقعیت جغرافیایی خود را بهسرمایه‌ای راهبردی تبدیل کند. توسعۀ بندر گوادر، گسترشزیرساخت‌های حمل‌ونقل داخلی و شکل‌گیری کریدور اقتصادیچینپاکستان همگی بر این فرض استوار بوده‌اند که مسیرعبور از خاک پاکستان، اقتصادی‌ترین و مطمئن‌ترین راهدسترسی چین و آسیای مرکزی به آب‌های آزاد خواهد بود. بنابراین، هر گونه تغییر در نقشۀ اتصال منطقه‌ای که این مزیترا کاهش دهد، در محاسبات امنیت ملی پاکستان نه یک رقابتاقتصادی، بلکه تغییری در موازنۀ قدرت منطقه‌ای محسوبمی‌شود.

بررسی گزارش‌های منتشرشده از سوی مؤسسات راهبردیپاکستان نظیرمؤسسۀ مطالعات راهبردی اسلام‌آباد  ومؤسسۀ اقتصاد توسعۀ پاکستان نشان می‌دهد که درکنخبگان پاکستانی از مفهوم «اتصال منطقه‌ای» دستخوشتحول شده است. اگر در سال‌های نخست آغازبه کار” ابتکارکمربند و راه، اتصال بیشتر به‌عنوان یک فرصت اقتصادیمحسوب می‌شد، اکنون مسئلۀ اصلی، حفظ جایگاه پاکستان درمیان شبکه‌های رقیب است. نگرانی اصلی نه از توسعۀزیرساخت‌ها در ایران یا افغانستان، بلکه از احتمال کاهش نقشپاکستان در معماری آیندۀ حمل‌ونقل اوراسیاست که به‌تدریج ازالگوی خطی یک‌طرفه فاصله گرفته و به سوی شبکه‌ای متکثر ازکریدورها در حال حرکت است. در سوی دیگر این معادله، ایرانراهبردی متفاوت را دنبال می‌کند. سیاست تهران بر اصلتنوع‌بخشی به مسیرهای ترانزیتی استوار بوده و توسعۀ هم‌زمانکریدور شمالجنوب، سرمایه‌گذاری در بندر چابهار، تکمیلخطوط ریلی شرق کشور و تقویت پیوندهای حمل‌ونقلی با آسیایمرکزی، همگی بیانگر آن است که ایران در پی ایفای نقش یک«گره ارتباطی» در شبکه‌های اوراسیایی و نه صرفاً یک مسیرعبور است.

امنیت و وابستگی در تقاطع ژئوپلیتیک

مهم‌ترین خطای تحلیلی در بررسی واکنش پاکستان به راه‌آهنخوافهرات، تقلیل رفتار اسلام‌آباد به دوگانۀ موافقت یا مخالفتاست. سیاست خارجی این کشور در قبال کریدورهای منطقه‌ایبرآیند منافع اقتصادی، الزامات امنیتی، ملاحظات ژئوپلیتیکی وتعهدات ناشی از مشارکت راهبردی با چین است. راه‌آهنخوافهرات دقیقاً در نقطۀ تلاقی این مؤلفه‌ها قرار گرفته و بههمین دلیل، هر انتخاب، بخشی از منافع پاکستان را تقویت وهم‌زمان بخشی دیگر را با مخاطره مواجه خواهد کرد.

مخالفت آشکار با این پروژه در نگاه نخست گزینه‌ای منطقی بهنظر می‌رسد، اما این ابرازمخالفت با محدودیت‌هایی جدیمواجه است. نخست آنکه اسلام‌آباد دیگر از نفوذ سیاسی وامنیتی پیشین خود در افغانستان برخوردار نیست و روابطپرتنش این کشور با طالبان، ظرفیت اثرگذاری پاکستان برسیاست‌های کابل را به میزان محسوسی کاهش داده است. دومآنکه هر گونه تلاش آشکار برای اخلال در پروژه‌ای که ایران آنرا بخشی از راهبرد اتصال منطقه‌ای خود می‌داند، می‌تواندروابط دو کشور را در حوزه‌های مرزی، امنیتی و اقتصادیپیچیده‌تر کند. افزون بر این، در صورت حمایت چین از توسعۀاین مسیر در آینده، مخالفت مستقیم پاکستان این ریسک را درپی خواهد داشت که اسلام‌آباد را در تقابل با شریک راهبردیخود قرار دهد.

در مقابل، همراهی کامل با این پروژه نیز عاری از مخاطرهنیست. حمایت از کریدوری که در بلندمدت بتواند بخشی ازمزیت انحصاری پاکستان را کاهش دهد، با منطق ژئوپلیتیکیحاکم بر سیاست منطقه‌ای این کشور همخوانی ندارد. نگرانیاصلی تصمیم‌گیران پاکستانی به کاهش درآمدهای ترانزیتیمحدود نمی‌شود؛ آنچه اهمیت بیشتری دارد، تأثیر این تحول برقدرت چانه‌زنی پاکستان در برابر چین و سایر بازیگرانمنطقه‌ای است. هر اندازه تعداد مسیرهای قابل اتکا افزایشیابد، توان پاکستان برای بهره‌گیری از موقعیت جغرافیایی خوددر تعاملات راهبردی نیز کاهش خواهد یافت.

موقعیت سوم، یعنی انتظار و پرهیز از اعلام موضع روشن، درسال‌های اخیر بیش از سایر گزینه‌ها در رفتار رسمی اسلام‌آبادمشاهده شده است. این سیاست، انعطاف لازم را برایسازگاری با تحولات آینده فراهم می‌کند و از ورود زودهنگام بهتقابل‌های پرهزینه جلوگیری می‌نماید. با این حال، تعویقتصمیم‌گیری برای پاکستان نیز خالی از هزینه نیست، زیراشبکه‌های ترانزیتی پس از شکل‌گیری، الگوهای سرمایه‌گذاری ومسیرهای تجاری را تثبیت می‌کنند. از این منظر، سکوتراهبردی اگر بیش از اندازه ادامه یابد، می‌تواند به کاهشتدریجی قدرت اثرگذاری پاکستان بر آیندۀ معماری اتصالمنطقه‌ای بینجامد.

سه گزینۀ یادشده از منظر اسلام‌آباد انتخاب‌هایی مستقلنیستند و هر یک مستقیماً بر دو حوزه دیگر نیز اثر می‌گذارند. بههمین دلیل، تصمیم‌گیران پاکستانی با وضعیتی مواجه‌اند کهمی‌توان آن را «معمای راهبردی چندسطحی» توصیف کرد؛وضعیتی که در آن، بهینه‌سازی یک مؤلفه به بهای افزایشآسیب‌پذیری مؤلفه‌های دیگر حاصل می‌شود. این مفهوم، رفتارپاکستان را از چارچوب تحلیل‌های دوقطبی خارج می‌سازد ونشان می‌دهد که چرا سیاست این کشور در قبال راه‌آهنخوافهرات گاه متناقض یا محتاطانه به نظر می‌رسد.

پاکستان در میانۀ بازطراحی محیط راهبردی خویش

یکی از بنیادی‌ترین تحولات ژئوپلیتیکی جنوب آسیا در سال‌هایاخیر، فروپاشی تدریجی این تصور است که افغانستان،صرف‌نظر از نوع حکومت مستقر در کابل، در نهایت بخشی ازمحیط راهبردی پاکستان باقی خواهد ماند. رخدادهای سال‌های۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ نشان داد که تغییر رژیم سیاسی در کابل الزاماًمنجر به همگرایی منافع دو طرف نمی‌گردد و اشتراکاتایدئولوژیک نیز جایگزین ملاحظات ژئوپلیتیکی دولت‌ها نخواهدشد. با امتناع طالبان از به رسمیت شناختن مرزهای موردادعای پاکستان، استمرار فعالیت تحریک طالبان پاکستان درخاک افغانستان، افزایش حملات فرامرزی و ناتوانی مذاکراتامنیتی در ایجاد سازوکاری پایدار برای مهار خشونت‌ها،فضای بی‌اعتمادی به سطحی رسید که بسیاری از محافلامنیتی پاکستان، افغانستان را از فهرست شرکای قابل اتکایژئوپلیتیکی خارج کردند.

همین تغییر در ادراک امنیتی، منطق سیاست ترانزیتی پاکستانرا نیز دگرگون کرد. تا چند سال پیش، بسیاری از طرح‌هایاتصال آسیای مرکزی به بنادر پاکستان بر این فرض استواربودند که افغانستان مسیر طبیعی و اجتناب‌ناپذیر این ارتباطخواهد بود، اما زمانی که افغانستان از دیدگاه سیاست‌گذارانپاکستانی به یک متغیر پرریسک تبدیل شد، رقابت بر سر آیندۀاتصال منطقه‌ای از کنترل مسیر افغانستان به کاهش وابستگیبه افغانستان تغییر نمود. این تغییر، شاید مهم‌ترین دگرگونیراهبردی اسلام‌آباد پس از بازگشت طالبان به قدرت باشد،چراکه برای نخستین‌بار، پاکستان به جای تلاش برای مدیریتژئوپلیتیک افغانستان، در پی طراحی شبکه‌ای است که بتواندآثار بی‌ثباتی این کشور را بر منافع راهبردی خود به حداقلبرساند.

در این نقطه، مفهوم «جایگزینی رقابتی» اهمیت تحلیلیمی‌یابد. مقصود از این مفهوم، تلاش برای حذف یا متوقفساختن یک کریدور رقیب نیست، بلکه افزایش مزیت نسبیمسیرهای جایگزین به گونه‌ای باشد که بازیگران اقتصادی وژئوپلیتیکی، بدون اعمال فشار سیاسی، آنها را به گزینۀ مطلوبخود تبدیل کنند. این رویکرد، تفاوتی بنیادین با راهبردهایسنتی رقابت ژئوپلیتیکی دارد. در محیط کنونی که شبکه‌هایحمل‌ونقل به سرمایه‌گذاری‌های چندملیتی و منافع قدرت‌هایبزرگ گره خورده‌اند، ممانعت مستقیم نه عملی است و نه ازکارایی لازم برخورداراست. ازاین‌رو، رقابت به سمت افزایشجذابیت اقتصادی، امنیتی و لجستیکی مسیرهای خودی سوقیافته است.

رفتار پاکستان در قبال توسعۀ “کریدور اقتصادی چین و پاکستان”، ارتقای ظرفیت بندر گوادر و تلاش برای پیوند دادناین زیرساخت‌ها به بازارهای خلیج‌فارس و آسیای مرکزی، درهمین چارچوب قابل تفسیر است. این اقدامات را نباید واکنشیمقطعی به راه‌آهن خوافهرات تلقی کرد، بلکه بخشی ازراهبردی گسترده‌تر برای حفظ جایگاه پاکستان در نظم ترانزیتیآینده محسوب می‌شوند. نقش چین نیز در این معادله نیازمندبازنگری تحلیلی است. منطق تصمیم‌گیری چین بر افزایشتاب‌آوری شبکه‌ای استوار است و توسعه مسیرهای جایگزین بهمعنای کاهش اهمیت “کریدور اقتصادی چین و پاکستان”نیست. راهبرد پکن، ایجاد شبکه‌ای متنوع از مسیرهای مکملاست که در شرایط بحرانی، جریان تجارت و حمل کالا همچنان برقرارباشد.

سناریوهای محتمل

چشم‌انداز راه‌آهن خوافهرات تابع برهم‌کنش چهار متغیرتعیین‌کننده است: پایداری امنیتی افغانستان، راهبرد چین درقبال تنوع‌بخشی به مسیرهای اتصال، ظرفیت ایران برای تکمیلحلقه‌های مفقودۀ شبکۀ ریلی شرق کشور، و نحوۀ بازآراییسیاست ترانزیتی پاکستان. بر اساس روندهای کنونی، سهسناریو بیش از همه قابلیت تحقق دارند:

در سناریوی نخست، وضعیت امنیتی افغانستان همچنانشکننده باقی می‌ماند و بی‌اعتمادی میان کابل و اسلام‌آبادتداوم می‌یابد. در چنین شرایطی، اگرچه راه‌آهن خوافهراتبه فعالیت خود ادامه خواهد داد، اما مخاطرات امنیتی مانع ازآن خواهد شد که این مسیر به کریدور اصلی اتصال چین وخلیج‌فارس تبدیل شود. در مقابل، پاکستان با توسعۀزیرساخت‌های مرتبط با “کریدور اقتصادی چین و پاکستان” وافزایش ظرفیت بندر گوادر، خواهد کوشید تا مزیت نسبیمسیرهای عبوری از قلمرو خود را حفظ کند. این سناریو باروندهای کنونی بیشترین همخوانی را دارد.

در سناریوی دوم، کاهش نسبی تنش‌های امنیتی در افغانستان،همراه با مشارکت فعال‌ چین در توسعۀ زیرساخت‌های اینکشور، شرایط را برای اتصال تدریجی شبکۀ ریلی ایرانافغانستان به غرب چین فراهم خواهد کرد. در این وضعیت،راه‌آهن خوافهرات از یک پروژۀ مرزی به بخشی از شبکۀحمل‌ونقل اوراسیا ارتقا خواهد یافت. با این حال، چنین تحولیبه معنای کاهش اهمیت “کریدور اقتصادی چین و پاکستان”نخواهد بود؛ بلکه چین احتمالاً هر دو مسیر را به‌عنوانکریدورهای مکمل مدیریت خواهد کرد تا انعطاف‌پذیری راهبردیخود را افزایش دهد.

سناریوی سوم بر شکل‌گیری یک نظم ترانزیتی چندلایه استواراست؛ نظمی که در آن هیچ مسیر واحدی جایگاه مسلط را پیدانمی‌کند و بازیگران منطقه‌ای از وابستگی انحصاری به یککریدور پرهیز خواهند کرد. در چنین محیطی، راه‌آهنخوافهرات،“کریدور اقتصادی چین و پاکستان”، کریدورمیانی، کریدور شمالجنوب و چابهار هر یک بخشی از شبکۀگستردۀ اتصال اوراسیا را تشکیل خواهند داد. احتمال تحققاین سناریو، با توجه به تجربۀ سال‌های اخیر و تمایل قدرت‌هایمنطقه‌ای به توزیع ریسک ژئوپلیتیکی، بسیار زیاد است.

جمع‌بندی

ارزیابی راه‌آهن خوافهرات در چارچوب یک پروژۀ حمل‌ونقل یاحتی همکاری دوجانبۀ ایران و افغانستان، تصویر کاملی ازجایگاه واقعی آن در تحولات منطقه را ارائه نمی‌دهد. اهمیت اینمسیر از آنجا ناشی می‌شود که در مقطع حساسی از بازآراییژئوپلیتیکی اوراسیا قرار گرفته است؛ فرآیندی که در آن،شبکه‌های اتصال به تدریج جایگزین مرزهای سنتی به‌عنوانیکی از مهم‌ترین منابع تولید قدرت شده‌اند. تحلیل ارائه‌شدهنشان می‌دهد که واکنش پاکستان به این پروژه را نمی‌توان باالگوهای کلاسیک مخالفت یا حمایت تبیین کرد. آنچه سیاستاسلام‌آباد را پیچیده ساخته، هم‌زمانی سه الزام راهبردی است: حفظ جایگاه “کریدور اقتصادی چین و پاکستان”، مدیریتمخاطرات امنیتی برآمده از افغانستان، و صیانت از مشارکتبلندمدت با چین.

مفهوم «سه‌راهه ترانزیتی» به‌عنوان چارچوبی برای فهممعمای تصمیم‌گیری پاکستان مطرح شد؛ معمایی که در آنمسئلۀ اصلی، انتخاب میان گزینه‌های مطلوب نیست، بلکهمدیریت تعارض میان منافع است. تحول در روابط پاکستان وطالبان، نقطۀ عطف این معادله به شمار می‌رود و ادراکافغانستان به‌عنوان محیطی با ریسک ساختاری بالا، مبنایبازنگری در بسیاری از سیاست‌های منطقه‌ای اسلام‌آباد شد. راهبرد «جایگزینی رقابتی» که در این مقاله معرفی شد،مهم‌ترین تحول در سیاست ترانزیتی پاکستان محسوب می‌شودکه بر افزایش جذابیت مسیرهای موازی به جای تقابل بامسیرهای رقیب استوار است.

رفتار چین، هند و جمهوری‌های آسیای مرکزی نیز از تغییرمنطق رقابت در اوراسیا حکایت دارد. سیاست پکن بر افزایشتاب‌آوری شبکه‌های حمل‌ونقل از طریق تنوع‌بخشی به مسیرهای مواصلاتی استوار است و هند همچنان چابهار را به‌عنوانگزینه‌ای راهبردی برای کاهش وابستگی به پاکستان حفظ کردهاست. این روندها نشان می‌دهند که نظم آیندۀ منطقه احتمالاً نهبر محور یک کریدور غالب، بلکه بر پایۀ شبکه‌ای از مسیرهایمکمل شکل خواهد گرفت؛ شبکه‌ای که در آن انعطاف‌پذیری وقابلیت جایگزینی، به اندازۀ ظرفیت فیزیکی زیرساخت‌ها اهمیتخواهد داشت.

از این منظر، مهم‌ترین دستاورد این پژوهش آن است که آیندۀراه‌آهن خوافهرات را باید در فرآیند گسترده‌تر بازتعریفژئوپلیتیک اتصال اوراسیا تحلیل نمود. سرنوشت این پروژه بهاین پرسش گره خورده است که کدام بازیگر خواهد توانستقواعد سازمان‌دهی شبکه‌های ترانزیتی منطقه را تعیین کند ودیگران را به انطباق با آن وادارد. در سال‌های پیش رو، رقابتمیان دولت‌ها کمتر بر سر تصرف مسیرهای منفرد خواهد بود وبیش از هر زمان دیگری بر توانایی آن‌ها در شکل‌دهی بهشبکه‌های چندلایه‌ای متمرکز می‌شود که تجارت، سرمایه،فناوری و نفوذ سیاسی را به یکدیگر پیوند می‌زنند. در چنینمحیطی، راه‌آهن خوافهرات صرفاً یک خط ریلی نیست، بلکهیکی از آزمون‌های تعیین‌کننده برای سنجش آرایش قدرت درچشم‌انداز آیندۀ اوراسیا محسوب می‌شود.

نویسنده این مقاله

دکتر ویدا یاقوتی

دکتر ویدا یاقوتی

دکترای علوم سیاسی از دانشگاه علوم و تحقیقات؛ پژوهشگر روابط بین‌الملل و مطالعات استراتژیک با تمرکز بر ژئوپلیتیک آسیای جنوبی، افغانستان–پاکستان و تعاملات منطقه‌ای ایران. استاد مهمان علوم سیاسی در دانشگاه علوم و تحقیقات و مدیر گروه‌های «مطالعات استراتژیک افپاک» و «شبه‌قاره» در مراکز پژوهشی معتبر کشور.

مشاهده پروفایل

مرتبط

جدیدترین

نظرات

دیدگاه
1000کاراکتر باقی‌مانده
هنوز نظری ثبت نشده.