آرامگاه شاهزاده‌ای شورشی در اَبت‌آباد

آرامگاه شاهزاده‌ای شورشی در اَبت‌آباد

خانه شاهزاده؛ یادگاری از میراث بخارا در دامنه‌های هزاره

در میان خیابان‌های” اَبت‌آباد”، بیشتر مسیرها در یکنواختی کسل‌کننده زندگی روزمره گم می‌شوند؛ اما «سیرکولار رود» داستان دیگری دارد. این خیابان آرام که در دو سوی آن ساختمان‌های اداری دولتی صف کشیده‌اند، در نگاه نخست تفاوتی با دیگر نقاط شهر ندارد، اما ناگهان در میان این سکوت دری آهنی وکهنه، نگاه رهگذران را به خود جلب می‌کند؛ دری که گویی مرز میان دو جهان است: جهان بیرون، و جهانی پنهان که تنها سکوت از آن سخن می‌گوید.

در انتهای این دروازه زنگ‌زده، خانه‌ای قرار دارد که گویی به دنیای امروز تعلق ندارد. گویی زمان در آنجا از حرکت بازایستاده، و تنها باد است که گاه گرد فراموشی را از روی خاطراتش پاک می‌کند. تنها زمانی که از اهالی محل درباره آن پرس‌وجو کنید، نامش را خواهید شنید:«خانه شاهزاده» (Shahzada House).

نامی که جلوه‌ای از شکوه جهان کهن را با خود حمل می‌کند؛ شکوهی که ریشه‌های آن از مرزها و قرن‌ها فراتر رفته و به بخارای تاریخی در آسیای مرکزی می‌رسد. بخارایی که روزگاری نه‌تنها یک شهر، که مائده‌ای از نور و معرفت بود؛ ملتقای عارفان و شاعران و گهواره‌ای کهن از تمدنی که در جان جهان اسلام ریشه دوانده بود.

سفر یک شاهزاده

داستان «خانه شاهزاده» در حقیقت روایت زندگی مردی است که علیه زمانه خود شورید. داستان تبعیدی است که در آن، فاصله میان بخارا و اَبت‌آباد نه با فرسنگ، که با حسرت سنجیده می‌شود.”میر سید عبدالملک تورا”، اگرچه امروز تنها نامی در حاشیه کتاب‌های تاریخ است، اما روزگاری یکی از مهم‌ترین چهره‌های بخارا به شمار می‌رفت؛ وارث دودمانی که ریشه‌های آن به عصر تیموریان(دوران طلایی فرهنگ، علم و تمدن در آسیای مرکزی و ایران) بازمی‌گشت. دودمانی که روزگاری بر اریکه‌ قدرت تکیه زده بودند، و اکنون دست تقدیر، سرنوشت وارثش را به غربتی دور گره زده بود.سرگذشت او در واقع بخشی از تاریخ بخاراست؛ شهری که در تار و پودش عطر شعر و نسیم عرفان در هم تنیده شده است.

مطالعه اسناد تاریخی به‌خوبی نشان می‌دهد که بخارا قرن‌ها تحت تأثیر فرهنگ ایرانی-اسلامی و سنت‌های علمی جهان اسلام بود و همین امر آن را به یکی از مهم‌ترین مراکز فرهنگی جهان اسلام و منطقه تبدیل نمود. دوران شکوفایی بخارادر قرن هشتم میلادی و پس از فتح شهر به دست” قتیبه بن مسلم” آغاز گشت و در دوران سامانیان  این شهر به اوج شکوفایی خود رسید و به‌واسطه دستاوردهای علمی، فرهنگی و معماری خود شهرتی جهانی یافت. همان شهری که عارفان در خانقاه‌های آن ذکر می‌گفتند و ستارگان در آسمان صافش به زمین نزدیک‌تر می‌نمودند.

بعدها، بخارا به مرکز امارت بخارا تبدیل شد؛ حکومتی که در اواخر قرن هجدهم شکل گرفت و در طول قرن نوزدهم نیز به حیات خود ادامه داد. با این حال، گسترش نفوذ روسیه در آسیای مرکزی به تدریج استقلال این امارت را با چالش‌هایی جدی مواجه ساخت؛ هیمنه‌ای که روزگاری سایه‌اش بر دل تاریخ سنگینی می‌کرد، اینک در برابر توفان حوادث شکننده می‌نمود.

“امیر نصرالله خان” تلاش کرد در برابر گسترش نفوذ  روس‌ها مقاومت کند؛ اما هنگامی که پسرش “امیر مظفر بن نصرالله” به قدرت رسید، شرایط ژئوپلیتیکی منطقه تغییر کرده بود. نفوذ و قدرت روسیه آن‌چنان زیاد شده بود که فضای چندانی برای مقاومت باقی نگذاشته بود. چرخ‌های زمانه بر مدار تقدیر می‌چرخیدند و مجال انتخاب را تنگ‌تر می‌نمودند.در سال ۱۸۶۷، امیر مظفر با روس‌ها توافق‌نامه صلح را امضا کرد. او این توافق را به منزله سپری برای حفظ بقای حکومت خود می‌دانست، اما این تصمیم موجب واکنش شدید خاندان حاکم و نخبگان بخارا گشت.

عبدالملک تورا، پسر ارشد امیر مظفر، این توافق را خیانتی آشکار به میراث تاریخی بخارا و تسلیم شدن در برابر قدرت‌های خارجی تلقی کرد. گویی در جان او آتشی به پا خاسته بود که نمی‌توانست در برابر ظلمت سازش خاموش بماند. او با حمایت بخشی از اشراف، وزرا و مخالفان نفوذ روسیه، علیه پدر خود قیام کرد. قیامی که از سوز آرمان‌خواهی شعله می‌کشید، اما در طوفان تقدیر، شعله‌ای بیش نبود.

شکست شورش و آغاز تبعید

امیر مظفر که قادر به مهار شورش نبود، از روس‌ها درخواست کمک کرد و پاسخ روسیه سریع و قاطع بود. “ژنرال کنستانتین پتروویچ فون کافمن” نیروهای نظامی خود را برای سرکوب قیام بسیج کرد. نیروهای روس و امارت بخارا به‌صورت هماهنگ پیشروی کردند، شهرهای استراتژیک را بازپس گرفتند و مسیرهای ارتباطی در امتداد رودخانه آمودریا را تحت کنترل خود درآوردند. رودخانه‌ای که قرن‌ها شاهد رازهای این خاک بود و اینک خاموش و نظاره‌گر شکست یک رؤیا.سرانجام مقاومت عبدالملک تورا در منطقه “قرشی”( که از مراکز مهم کشور به شمار می‌رفت) درهم شکست.

شاهزاده شورشی مجبور به فرار شد. فراری که نه گریز از مرگ، که وداع با همه آن چیزی بود که روزگاری وطنش می‌خواند. او ابتدا به کاشغر، سپس به افغانستان و در نهایت به شبه‌قاره هند رفت و باقی عمر خود را تحت حمایت حکومت بریتانیا سپری کرد. سرنوشت برای او نقشه‌ای دیگر کشیده بود: زندگی در سایه یک امپراتوری‌ دیگر، در سرزمینی که اگرچه امن بود، اما هرگز بوی خاک بخارا را نداشت.

عبدالملک هنگام ورود به پیشاور دریافت که شرایط آب‌وهوایی این منطقه برای او که در اقلیم خنک و مرتفع بخارا رشد یافته بود، بسیار دشوار است. گرمای شدید دشت‌های مرزی تقریباً او را از پا انداخت. گویی نفس‌هایش در آن گرما، یادآور دوری از زادگاهش بود.

سرانجام،مقامات بریتانیایی تصمیم گرفتند او را به منطقه کوهستانی اَبت‌آباد منتقل کنند؛ شهری که آب‌وهوای آن شباهت بیشتری به سرزمین ازدست‌رفته‌اش داشت. گویی کوه‌های هزاره، در سکوتی از جنس سنگ، او را به آغوش کشیدند تا شاید مرهمی باشند بر زخم‌های آن روح دربدر.در همین شهر بود که اقامتگاهی برای او ساخته شد؛ عمارتی که بعدها به نام خانه شاهزاده شهرت یافت.

میراثی که در سنگ و خاطره زنده مانده است

در نگاه نخست، این بنا چیزی بیش از یک خانه معمولی به نظر نمی‌رسد؛ اما در حقیقت، هر بخش از آن یادآور داستان شاهزاده‌ای است که هرگز شکست خود را نپذیرفت. هر آجرش نجوای خاطره‌ای است و هر شکاف دیوارش، زمزمه‌ای از روزگارانی که در سکوت فرو رفته‌اند.

عبدالملک تورا در سال ۱۸۹۵ در مقابل محل اقامت خود مسجدی بنا کرد که امروزه با نام مسجد شاهزاده شناخته می‌شود. مسجدی که نه فقط عبادتگاه، که آخرین پناهگاه روح غریبی بود که می‌خواست در میان بیگانگی این سرزمین، قطعه‌ای از وطن را پیش چشمانش داشته باشد.سبک معماری آن همچنان ریشه در بخارا داشت. بسیاری از اجزای این مسجد یادآور بناهای مشهور آسیای مرکزی، از جمله مسجدهای “کالیان” و “بالاحوض” در بخارا هستند. گویی در دل شب‌های اَبت‌آباد، تصویری از گنبدهای فیروزه‌ای بخارا را در خواب می‌دید و بر این دیوارها نقش می‌زد.او حتی در طراحی مسیرهای ورود و خروج مسجد نیز به جزئیات توجه کرده بود تا نمازگزاران هنگام ترک مسجد پشت به قبله قرار نگیرند. این ظرافت نشان از روحی دارد که تقدس را نه فقط در عبادت، که در ادب حضور نیز جست‌وجو می‌کرد.

در داخل مسجد، نقوش گل‌وبوته، خوشنویسی قرآنی و حیاط مرکزی مجهز به حوض وضو، فضایی ایجاد کرده‌اند که به روشنی یادآور معماری مذهبی آسیای مرکزی است. حوض وضویی که آب آن، تصویر غربت شاهزاده‌ را در خود منعکس می‌کرد و شاید گاه با قطراتش، اشک‌های پنهان او را نیز شست‌وشو می‌داد.

تاریخی بزرگ در دل گورستانی کوچک

در پشت شبستان مسجد، گورستانی کوچک و محصور قرار دارد. گورستانی که نه گستره‌اش، که سکوتش عظیم است و هر وجب از خاکش مشحون از تاریخ.در همین مکان، عبدالملک تورا در کنار اعضای خانواده خود به خاک سپرده شده است. آرمیده در خاکی که نه از بخارا، که از هزاره بود؛ اما شاید روحش در آن جهان، به باغ‌های بخارا پرواز کرده باشد.در نزدیکی آرامگاه او، فرزند ارشدش شاهزاده سکندر (که در سال ۱۹۶۹ درگذشت) آرمیده است. در کنار او نیز فرزند دیگرش شاهزاده تیمور و نوه‌اش شاهزاده محمود دفن شده‌اند. نسلی که تقدیرشان، ادامه غربت پدر بود و میراثشان، سکوتی جاودانه.کمی آنسوتر، آرامگاه دخترش “بی‌بی صاحبه” قرار دارد که با “سید عبدالجبار شاه”، از شخصیت‌های شناخته‌شده منطقه، ازدواج کرده بود. پیوندی میان دو جهان، که گویی غربت را با عشق به هم می‌آمیخت.

سه قبر دیگر نیز در این محوطه وجود دارد که گفته می‌شود متعلق به همسران عبدالملک توراست. زنانی که در کنار او غربت را زیستند و در دیار تبعید، همدم تنهایی‌اش شدند.همچنین یک قبر بدون کتیبه در این گورستان دیده می‌شود که مردم محلی می‌گویند که متعلق به “شاه شجاع”، فرزند دوم امپراتور مغول “شاه‌جهان” است؛ هرچند هیچ سند یا سنگ‌نوشته‌ای این ادعا را تأیید نمی‌کند. اما تاریخ تنها آن چیزی نیست که با سند اثبات شود؛ گاه افسانه‌ها نیز حقیقتی در خود نهفته دارند، حقیقتی از جنس دل‌مشغولی انسان برای حفظ خاطره.

این گورستان شاید فاقد شکوه ظاهری باشد، اما کلکسیونی از خاطرات یک دودمان را در خود حفظ کرده است؛ دودمانی که روزگاری در میان امپراتوری‌ها حرکت می‌کردند و سرانجام آرامش ابدی خود را در تپه‌های اَبت‌آباد یافتند. تپه‌هایی که شاید غروب‌هایشان، بوی بخارای دور را برای آن خفتگان در خاک زمزمه می‌کنند.

شاهزاده‌ای که هرگز بخارا را فراموش نکرد

بر اساس کتاب” تاریخ هزاره” اثر” شیر بهادر خان پُنی”، شاهزاده بخارا با وقار و متانت با زندگی جدید خود در اَبت‌آباد سازگار شد. اما متانت، نقابی بود بر چهره اندوهی بی‌پایان، زیرا روح او هرگز از سفر بازنگشت و در کوچه‌های بخارا سرگردان ماند.

مطابق روایات محلی او معمولاً عصرها به همراه معاون کمیسر بریتانیایی منطقه هزاره به سوی تپه‌های “شیملا” سوارکاری می‌کرد. گویی با هر تاختن، می‌خواست فاصله را از میان بردارد و خود را به وادی‌های خیالی بخارا برساند.مردم محلی می‌گویند که عبدالملک در آن گردش‌های عصرگاهی، اشعاری را در حسرت زادگاه خود، بخارا، زمزمه می‌کرد. شعرهایی که شاید واژه‌هایشان را باد با خود برده باشد، اما پژواک غم‌شان هنوز در کوهپایه‌ها طنین‌انداز است.حتی امروزه نیز هنگام غروب، گویی صدای سم اسب‌هایی که از تپه‌ها بازمی‌گردند در فضای اطراف خانه طنین‌انداز است. اما آیا این صدای واقعی است، یا خاطره‌ای است که در گوش زمان زنگ می‌زند؟ صدایی از جهانی دیگر که به گوش جان می‌رسد.اما دروازه‌های خانه همچنان بسته مانده‌اند و آنچه از خاندان سلطنتی بخارا در این مکان باقی مانده، در سکوت به حیات خود ادامه می‌دهد. سکوتی که سنگین‌تر از هر فریادی، از شکوه ازدست‌رفته حکایت می‌کند.

فراموشی تدریجی یک میراث تاریخی

سرایدار فعلی این مجموعه می‌گوید پس از آنکه نسل مستقیم خاندان شاهزاده کاهش یافت، ملک به یک خانواده اجاره داده شد و امروزه بازدید عمومی از خانه امکان‌پذیر نیست او می‌گوید: «چیزی برای دیدن باقی نمانده است.»اما لحن او نشان می‌دهد که حقیقت احتمالاً چیز دیگری است. شاید آنچه باقی نمانده، نه خود بنا، که توان ما برای دیدن باشد. چه‌بسا حقیقت در میان غباری پنهان شده که نه بر اشیاء، که بر چشم‌های ما نشسته است.

بسیاری از نخبگان فرهنگی اَبت‌آباد معتقدند وضعیت فعلی این بنا نمادی از بی‌توجهی گسترده‌ به میراث تاریخی در پاکستان است.به باور آنان، «خانه شاهزاده» صرفاً یک ساختمان قدیمی نیست؛ بلکه نمادی از مهاجرت، مقاومت، تبادل فرهنگی و پیوندهای تاریخی میان آسیای مرکزی و شبه‌قاره است. نمادی از روح انسان در جست‌وجوی معنا، از غربت و تمنای بازگشت به اصل.شاید اگر این بنا در کشوری قرار داشت که اهمیت بیشتری به حفاظت از میراث تاریخی می‌داد، می‌توانست به مرکزی برای بازدید و پژوهش پژوهشگران، هنرمندان و دانشجویان تبدیل شود؛ نه مکانی متروک که تنها تارهای عنکبوت در آن سکونت دارند. تارهایی که شاید تنها راویان وفادار این خانه‌اند و هر رشته‌ای‌ از آن‌، داستانی از غفلت ما را در خود تنیده است.

مورخان نیز هشدار می‌دهند که چنین مکان‌هایی نقش مهمی در پیوند نسل‌های جوان با تاریخ فراتر از مرزهای سیاسی امروزه دارند. زیرا تاریخ، نه تقسیم‌بندی نقشه‌ها، که جریان روح انسان در بستر زمان است.با این حال، «خانه شاهزاده» اکنون در مرز میان فراموشی و بقا ایستاده است. همچون مسافری خسته که در آستانه دو راهی، چشم به افقی دوخته که شاید هرگز طلوع نکند.دروازه‌های بسته آن نمادی از محو تدریجی حافظه تاریخی‌اند؛ حافظه‌ای که اگر اقدامی جدی برای حفظ آن صورت نگیرد، به‌زودی تنها در صفحات کتاب‌های کهنه و خاطرات سالخوردگان باقی خواهد ماند. و آنگاه، این ما خواهیم بود که در غربت فراموشی، گم شده‌ایم.

نویسنده این مقاله

تیم تحریریه اندیشکده اقبال

تیم تحریریه اندیشکده اقبال

تیم تحریریه اندیشکده ،اقبال ترکیبی است از دیپلماتها، سیاستمداران، نویسندگان، پژوهشگران، استادان و دانشجویان دانشگاههای معتبر ایران و پاکستان؛ هم صدا در اندیشه متکثر در نگاه

مشاهده پروفایل

مرتبط

جدیدترین

نظرات

دیدگاه
1000کاراکتر باقی‌مانده
هنوز نظری ثبت نشده.