در امتداد تاریخ: واکاوی مفهوم امنیت در روابط پاکستان و افغانستان

در امتداد تاریخ: واکاوی مفهوم امنیت در روابط پاکستان و افغانستان

مقدمه

دهه نخست قرن بیست‌ویکم را باید یکی از بحرانی‌ترین و در عین حال تعیین‌کننده‌ترین مقاطع در تاریخ روابط پاکستان و افغانستان دانست. پس از سقوط طالبان در سال ۲۰۰۱، اهداف بنیادین دو کشور دچار دگرگونی شده بود و محیط راهبردی پیرامون این اهداف به‌طور بنیادین تغییر یافت. حملات ۱۱ سپتامبر و آغاز مداخله نظامی ایالات متحده در افغانستان، معادلات امنیتی جنوب آسیا را وارد مرحله‌ای کرد که در آن «امنیت» به متغیر مسلط سیاست خارجی بدل شد و سایر مؤلفه‌ها از توسعه اقتصادی تا دیپلماسی منطقه‌ای در ذیل آن تعریف شدند. افغانستانِ پساطالبان، امنیت را در قالب بازسازی دولت، انحصار مشروع خشونت و پایان دادن به شبکه‌های شورشی فراملی تعریف می‌کرد؛ در حالی که پاکستان، در چارچوب تجربه تاریخی خود از محاصره ژئوپلیتیک و رقابت با هند، امنیت را معادل جلوگیری از شکل‌گیری دولتی همسو با هند در کابل می‌دانست. این ناهمخوانی ادراکی سبب شد که حتی اقدامات به ظاهر همسو و باثبات، از سوی طرف مقابل به‌مثابه تهدید تلقی شوند. در چنین بستری، روابط دوجانبه نه‌تنها از مسیر همکاری خارج شد، بلکه در چرخه‌ای از بی‌اعتمادی ساختاری گرفتار آمد. مسئله اصلی روابط دو کشور در این دهه، نه صرفاً حضور یا عدم حضور طالبان، بلکه تضاد در تعریف تهدید، بقا و ثبات بود. نوشتار حاضر، با عبور از روایت‌های توصیفی و تقلیل‌گرایانه، می‌کوشد منطق درونی این چرخه امنیتی را واکاوی کند و نشان دهد چگونه تضاد ادراکات امنیتی، ضعف حکمرانی مرزی و فقدان چارچوب منطقه‌ای، به بازتولید ناامنی در روابط پاکستان و افغانستان انجامید.

امنیت در آینه دیگری؛ تضاد ادراکات راهبردی

در نظریه‌های روابط بین‌الملل، به‌ویژه در سنت رئالیسم تدافعی، مفهوم امنیت دیگر یک وضعیت عینی نیست، بلکه برساخته‌ای ادراکی تلقی می‌شود. روابط پاکستان و افغانستان در دهه نخست پس از ۲۰۰۱، نمونه‌ای گویا از این منطق است؛ جایی که فقدان درک مشترک از «تهدید» و «ثبات» به بازتولید ناامنی انجامید. برای دولت افغانستان، که پس از سقوط طالبان در پی تثبیت مشروعیت داخلی و بین‌المللی بود، امنیت در گرو پایان مداخله خارجی، مهار بازیگران غیردولتی مسلح و تقویت نهادهای دولت-ملت تعریف می‌شد. از این منظر، هرگونه تساهل نسبت به طالبان یا شبکه‌های فراملی جهادی تهدیدی مستقیم علیه بقا و حاکمیت ملی محسوب می‌گردید. در مقابل، پاکستان امنیت را در چارچوبی کاملاً متفاوت ادراک می‌کرد. تجربه تاریخی جنگ‌های هند و پاکستان، مسئله کشمیر و نگرانی‌ها از محاصره ژئوپلیتیک، سبب شده بود که اسلام‌آباد افغانستان را نه صرفاً یک همسایه، بلکه عمق راهبردی خود تعریف کند. از این منظر، ظهور دولتی مقتدر، مستقل و دارای روابط گسترده با هند در کابل، به‌منزله تهدیدی ساختاری علیه امنیت ملی پاکستان تلقی می‌شد (Tellis, 2008).

به این‌ترتیب، حمایت تاکتیکی یا حداقل مدارا با برخی بازیگران غیردولتی، نه به‌دلیل همسویی ایدئولوژیک یا راهبردی، بلکه به‌عنوان ابزار مدیریت ریسک راهبردی فهم می‌شد. این تضاد ادراکی، به شکل‌گیری آنچه که می‌توان «معضل امنیتی دوجانبه» نامید، انجامید؛ وضعیتی که در آن اقدامات دفاعی هر طرف، به‌صورت ناخواسته ناامنی طرف مقابل را تشدید می‌کرد. افزون بر این، حضور فعال هند در پروژه‌های بازسازی افغانستان، برای کابل نماد استقلال سیاست خارجی و تنوع‌بخشی به روابط خارجی بود؛ اما برای اسلام‌آباد، این حضور در چارچوب منطق رقابت ژئوپلیتیک جنوب آسیا تهدیدی مستقیم محسوب می‌شد. در چنین فضایی، پاکستان به‌جای اتخاذ راهبردی مبتنی بر حمایت فعال از دولت‌سازی در افغانستان، به سیاست «مدیریت ریسک» روی آورد؛ سیاستی که هدف آن نه تثبیت افغانستان، بلکه جلوگیری از وقوع بدترین سناریوهای امنیتی برای خود بود. این منطق تدافعی، روابط دو کشور را وارد وضعیت «امنیت‌گرایی مزمن» کرد؛ وضعیتی که در آن اعتماد ساختاری امکان شکل‌گیری نمی‌یابد و هر تعامل، موقتی و شکننده باقی می‌ماند.

مناطق مرزی و مسئله حاکمیت

مناطق مرزی میان پاکستان و افغانستان در دهه ۲۰۰۱-۲۰۱۰ را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان عرصه‌ای برای تحرک گروه‌های شورشی یا ناکامی سیاست‌های امنیتی تحلیل کرد. این فضاها، در سطحی عمیق‌تر، بازتاب وضعیت حکمرانی شکننده در حاشیه‌های دولت‌های مدرن‌اند؛ جایی که اعمال اقتدار، مشروعیت سیاسی و ادغام نهادی به‌صورت نامتقارن و ناپایدار صورت می‌گیرد. در این چارچوب، ناامنی مرزی نه محصول اراده آگاهانه یک دولت خاص، بلکه پیامد تلاقی تاریخ مرزبندی، ساختارهای اجتماعی محلی و محدودیت‌های نهادی دولت‌هاست. در سوی پاکستان، مناطق قبایلی که بعدها در قالب اصلاحات اداری با ایالت خیبرپختونخوا ادغام شدند، در دهه مورد بحث از جایگاهی استثنایی در نظام حکمرانی برخوردار بودند. این مناطق نه به‌طور کامل تحت کنترل دولت مرکزی و نه خارج از منطق حاکمیت آن بودند (Fair, 2014). این وضعیت، که می‌توان آن را «حاکمیت نامتقارن» تعبیر کرد، امکان اعمال اقتدار یکنواخت را محدود می‌ساخت و دولت را ناگزیر به اتکا بر سازوکارهای غیررسمی، توافق‌های محلی و مداخلات موردی می‌کرد. این الگو، اگرچه در کوتاه‌مدت ثبات نسبی ایجاد می‌کرد، اما در بلندمدت ظرفیت دولت برای کنترل پایدار خشونت را تضعیف نمود.

در سوی افغانستان نیز، ضعف تاریخی دولت مرکزی، پراکندگی قدرت سیاسی و پیامدهای دهه‌ها جنگ داخلی، مانع از شکل‌گیری کنترل مؤثر بر مناطق مرزی شد. دولت افغانستان، به‌ویژه در سال‌های نخست پس از ۲۰۰۱، بیش از آنکه قادر به اعمال حاکمیت مستقیم باشد، به مدیریت ائتلاف‌های محلی و حمایت بازیگران خارجی متکی بود. در چنین شرایطی، مرز مشترک نه‌تنها خط تفکیک حاکمیت‌ها، بلکه منطقه‌ای با پیوندهای اجتماعی، قومی و اقتصادی فراملی باقی ماند که منطق آن با الگوی دولت-ملت کلاسیک همخوانی محدودی داشت. در این بستر، ناامنی به‌تدریج در قالب سازوکارهای اقتصادی و اجتماعی خاصی نهادینه شد. اقتصاد غیررسمی مرزی، شامل تجارت غیرقانونی، جابه‌جایی غیررسمی نیروی کار و منابع، و وابستگی معیشتی بخشی از جوامع محلی به شبکه‌های فراملی، به بازتولید وضعیت سیال مرزی کمک کرد. گروه‌های مسلح نیز در برخی موارد توانستند در این فضا نقش میانجی قدرت یا تأمین‌کننده نظم بدیل را ایفا کنند؛ نقشی که لزوماً از همسویی ایدئولوژیک با دولت‌ها ناشی نمی‌شد، بلکه بیشتر محصول خلأ نهادی و نیازهای محلی بود.

بنابراین، مرز پاکستان و افغانستان در این دهه را می‌توان نمونه‌ای از «مرزهای حکمرانی‌شده اما نهادینه‌نشده» دانست؛ مرزهایی که در آن‌ها کنترل فیزیکی مرز ممکن است، اما تثبیت اقتدار سیاسی و حقوقی آن همچنان شکننده باقی می‌ماند. دیورند، در این معنا، نه‌فقط یک مسئله تاریخی یا حقوقی، بلکه ساختاری است که وضعیت تعلیق حاکمیت را بازتولید می‌کند و زمینه را برای تداوم سوءبرداشت‌های امنیتی فراهم می‌سازد. در نهایت، تجربه دهه ۲۰۰۱-۲۰۱۰ نشان می‌دهد که ناامنی مرزی را نمی‌توان صرفاً از مسیر ابزارهای قدرت سخت یا فشار دیپلماتیک حل‌وفصل کرد. بدون ادغام نهادی مناطق حاشیه‌ای، تقویت پیوند دولت و جامعه محلی، و شکل‌گیری درک مشترک منطقه‌ای از امنیت، مرز همچنان به‌عنوان فضای شکننده و مولد بی‌ثباتی باقی خواهد ماند. این وضعیت، بیش از آنکه بازتاب ضعف یک دولت خاص باشد، نشان‌دهنده محدودیت‌های ساختاری نظم دولت-ملت در مواجهه با حاشیه‌های ژئوپلیتیکی است.

دیپلماسی بدون پشتوانه؛ شکست گفت‌وگو در سایه جنگ و مداخله خارجی

در دهه ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۰، روابط دیپلماتیک میان پاکستان و افغانستان از حیث ظاهری پویایی قابل توجهی داشت. نشست‌های دوجانبه، کمیسیون‌های مشترک، سفرهای مقامات عالی‌رتبه و ابتکارات منطقه‌ای متعددی شکل گرفت؛ اما این تحرکات دیپلماتیک، برخلاف انتظار، به کاهش تنش یا ایجاد اعتماد پایدار منجر نشد. علت این ناکامی را نه در کمبود کانال‌های گفت‌وگو، بلکه در فقدان «قدرت ساختاری دیپلماسی» باید جست‌وجو کرد. دیپلماسی زمانی مؤثر است که بر بستر اجماع نهادی، اراده سیاسی پایدار و تعریف مشترک از مسئله امنیت استوار باشد؛ عناصری که در روابط کابل و اسلام‌آباد به‌طور مزمن غایب بودند. گفت‌وگوهای دوجانبه عمدتاً واکنشی و بحران‌محور بودند. هر موج دیپلماسی، پس از یک حادثه امنیتی، حمله مرزی یا فشار بین‌المللی آغاز می‌شد و با فروکش نسبی بحران به حاشیه می‌رفت. این الگو سبب شد دیپلماسی نه به ابزار حل منازعه، بلکه به سازوکاری برای مدیریت موقت تنش تقلیل یابد. در چنین چارچوبی، مسائل بنیادینی چون تعریف مشترک از تهدید، نقش بازیگران غیردولتی، وضعیت مرز دیورند و آینده نظم امنیتی منطقه‌ای، هرگز به‌طور جدی مورد مذاکره قرار نگرفتند.

در این میان، نقش ایالات متحده به‌جای تسهیل اعتماد، اغلب به تشدید ابهام راهبردی انجامید. واشنگتن از یک‌سو افغانستان را به‌عنوان پروژه دولت‌سازی و نمونه‌ای از نظم لیبرال پساجنگ سرد می‌نگریست، و از سوی دیگر، پاکستان را شریکی اجتناب‌ناپذیر در مبارزه با تروریسم می‌دانست. این دوگانه، سیاستی متناقض و سیگنال‌هایی متضاد به هر دو کشور ارسال کرد. افغانستان احساس می‌کرد امنیت و حاکمیتش قربانی ملاحظات ژئوپلیتیک آمریکا شده است، در حالی که پاکستان خود را تحت فشار انتظارات غیرواقع‌بینانه و هزینه‌های نامتوازن می‌دید (Coll, 2018).

در سطح داخلی نیز، دیپلماسی از پشتوانه اجتماعی و نهادی لازم برخوردار نبود. در پاکستان، سیاست افغانستان عمدتاً در اختیار نهادهای امنیتی قرار داشت و وزارت خارجه نقشی حاشیه‌ای ایفا می‌کرد. این تمرکز امنیتی، انعطاف دیپلماتیک را محدود و گفت‌وگو را به ابزار تاکتیکی بدل می‌ساخت. در افغانستان نیز، ضعف دولت مرکزی، شکاف‌های قومی و وابستگی شدید به حمایت خارجی، امکان پیگیری سیاست خارجی مستقل و منسجم را کاهش می‌داد. بدین‌ترتیب، دیپلماسی در هر دو کشور، بیش از آنکه بازتاب اجماع ملی باشد، تابع ملاحظات کوتاه‌مدت امنیتی بود. بنابراین، می‌توان این وضعیت را نمونه‌ای از «دیپلماسی در شرایط ناامنی ساختاری» دانست؛ وضعیتی که در آن، نبود یک چارچوب امنیتی منطقه‌ای، گفت‌وگوها را شکننده و ناپایدار می‌سازد. تا زمانی که امنیت منطقه‌ای به‌واسطه بازیگران فرامنطقه‌ای تعریف می‌شود، دولت‌های محلی انگیزه‌ای برای سرمایه‌گذاری بلندمدت در اعتمادسازی نخواهند داشت. در نتیجه، دیپلماسی به بازتولید وضع موجود کمک می‌کند، نه به تحول آن (Rubin, 2013).

نتیجه‌گیری

تحلیل روابط پاکستان و افغانستان در دهه ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۰ نشان می‌دهد که ریشه‌های بحران دوجانبه را نمی‌توان صرفاً در رفتارهای مقطعی، سوءنیت سیاسی یا حتی نقش طالبان خلاصه کرد. آنچه این دهه را به دوره‌ای متمایز بدل می‌سازد، تلاقی هم‌زمان سه سطح از بحران است: تضاد ادراکات امنیتی، ناکارآمدی ساختارهای حکمرانی مرزی، و ناتوانی دیپلماسی در غیاب یک چارچوب منطقه‌ای پایدار. این سطوح، به‌جای آنکه یکدیگر را خنثی کنند، به‌طور متقابل تقویت شده و چرخه‌ای از ناامنی مزمن را بازتولید کردند. به این ترتیب، جنگ علیه تروریسم، که قرار بود به ثبات و دولت‌سازی منجر شود، در عمل به تعمیق این شکاف‌ها انجامید. هر دو کشور در چارچوب منطق بقا و در واکنش به ادراک تهدیدهای وجودی خود عمل کردند. افغانستان، امنیت را در انحصار مشروع خشونت و پایان مداخله خارجی جست‌وجو می‌کرد؛ در حالی که پاکستان، ثبات را در جلوگیری از تغییر موازنه ژئوپلیتیک منطقه‌ای می‌دید. این ناهمخوانی، امکان شکل‌گیری اعتماد را از میان برد و حتی اقدامات در ظاهر همسو و با ثبات را به منبع تنش بدل ساخت. تجربه این دهه نشان می‌دهد که بدون بازتعریف مفاهیم بنیادینی چون امنیت، مرز و همسایگی، هیچ ابتکار دیپلماتیکی قادر به خروج روابط دو کشور از چرخه بحران نخواهد بود. امنیت، اگر همچنان صرفاً در قالب موازنه تهدید و منطق مجموع صفر فهم شود، ناگزیر به بازتولید ناامنی خواهد انجامید. آنچه غایب است، نگاهی منطقه‌ای به امنیت است که در آن، ثبات یک بازیگر نه تهدید، بلکه پیش‌شرط ثبات دیگری تلقی شود. در نهایت، آینده روابط پاکستان و افغانستان نه در افزایش توان نظامی، نه در فشار بازیگران خارجی، بلکه در تحول ادراکات امنیتی و ایجاد سازوکارهای بومی حکمرانی منطقه‌ای نهفته است. دهه ۲۰۰۱-۲۰۱۰، بیش از آنکه الگویی برای تقلید باشد، هشداری نظری و عملی است: تا زمانی که امنیت به‌مثابه سوءبرداشت متقابل تعریف شود، صلح صرفاً تعلیقی موقت در میان بحران‌های تکرارشونده خواهد بود.

منابع

  • Barfield, T. (2010). Afghanistan: A Cultural and Political History. Princeton University Press.
  • Coll, S. (2018). Directorate S: The C.I.A. and America’s Secret Wars in Afghanistan and Pakistan, 2001–2016,
  • Fair, C. C. (2014). Fighting to the End. Oxford University Press.
  • Rashid, A. (2008). Descent into Chaos. Penguin.
  • Rubin, B. (2013). Afghanistan from the Cold War through the War on Terror. Oxford University Press.
  • Tellis, A. (2008). Pakistan and the War on Terror. Carnegie Endowment.

نویسنده این مقاله

دکتر ویدا یاقوتی

دکتر ویدا یاقوتی

دکترای علوم سیاسی از دانشگاه علوم و تحقیقات؛ پژوهشگر روابط بین‌الملل و مطالعات استراتژیک با تمرکز بر ژئوپلیتیک آسیای جنوبی، افغانستان–پاکستان و تعاملات منطقه‌ای ایران. استاد مهمان علوم سیاسی در دانشگاه علوم و تحقیقات و مدیر گروه‌های «مطالعات استراتژیک افپاک» و «شبه‌قاره» در مراکز پژوهشی معتبر کشور.

مشاهده پروفایل

مرتبط

جدیدترین

نظرات

دیدگاه
1000کاراکتر باقی‌مانده
هنوز نظری ثبت نشده.