روابط افغانستان و پاکستان ازجمله موضوعاتی است که در بستر تاریخ، جغرافیا، سیاست و هویت، لایههای پیچیده و چندقطبی پیدا کرده است. این روابط، برخلاف ظاهر مبتنی بر اشتراکات فرهنگی و زبانی، همواره تحتتأثیر میراث مرزی قرن نوزدهم، رقابتهای ژئوپلیتیک قرن بیستم و تحولات امنیتی قرن بیستویکم بوده است. بررسی تاریخی نشان میدهد که رمزگشایی از تنشها تنها با رجوع به یک عامل ممکن نیست؛ بلکه مجموعهای از نگرانیهای امنیتی، برداشتهای متفاوت از مرز، ساختارهای قومی دو سوی خط دیورند و نیز مداخلات قدرتهای بزرگ نقش تعیینکننده داشتهاند. درک این روند، نیازمند تحلیلی بیطرفانه و واقعبینانه است که ضمن اشاره به عوامل اختلاف، حساسیتهای ملی هر دو کشور را محترم بشمارد. ازاینرو، در این مقاله تلاش میشود با نگاهی تاریخی ـ تحلیلی و با پرهیز از هرگونه رویکرد یکجانبه، روندهای اصلی شکلدهنده روابط دو کشور بررسی شود. هدف نهایی، ارائه تصویری منصفانه و دیپلماتیک است تا فهم پیچیدگیها و مسیرهای احتمالی آینده را میسر سازد.
1) میراث تاریخی و شکلگیری مرز دیورند: نقطه آغاز تفاوت روایتها
معاهده دیورند (1893) توافقی میان امیر عبدالرحمنخان و دولت بریتانیا بود که هدف آن، ترسیم حدفاصل میان «افغانستان» و «هند بریتانیایی» عنوان شد. این توافق در دورانی امضا شد که رقابتهای موسوم به «بازی بزرگ» بین روسیه و بریتانیا سیاست منطقه را شکل میداد و مرزبندیها اغلب ابزاری برای مدیریت رقابتهای کلان بودند (Hopkirk,1990:214). از نگاه بریتانیا، دیورند گامی در راستای ایجاد کمربند امنیتی در برابر نفوذ روسیه بود، اما در افغانستان، برخی سیاستمداران و نخبگان بعدها این توافق را محصول فشار و شرایط سیاسی خاص دانستند و معتقد بودند که چنین معاهداتی نمیتواند الزامآورِ دائمی برای نسلهای آینده باشد (Rubin,2002:81). پس از تأسیس پاکستان در 1947، این کشور بر اساس اصل جانشینی دولتها خط دیورند را مرز رسمی و بینالمللی دانست، درحالیکه بخشهایی از افکار عمومی و سیاسی در افغانستان نسبت به این تلقی، دیدگاه متفاوتی داشتند. آنچه اهمیت دارد آن است که اختلاف بر سر دیورند را نمیتوان به رفتار یکجانبه هیچیک از دو طرف فروکاست؛ بلکه این موضوع ریشه در تفاوت برداشتهای تاریخی، حقوقی و هویتی دارد و همین تفاوت برداشت است که حساسیتها را تا امروز زنده نگه داشته است.
پشتونها در دو سوی مرز دیورند زندگی میکنند؛ واقعیتی که هم افغانستان و هم پاکستان به آن واقفاند. در افغانستان، بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که مرزهای استعماری، هویتهای قومی را بهجای احترام به پیوستگیهای تاریخیشان، تقسیم کرده است (Barfield,2010:129). در مقابل، تحلیلگران پاکستانی یادآور میشوند که ثبات منطقه و اصول حقوق بینالملل مستلزم وجود مرزهای مشخص و پایدار است و هرگونه بازنگری در مرزهای استعماری، نظم بینالمللی را با چالش مواجه میکند (Rizvi,2005:67). ازاینرو، هر دو کشور بهگونهای منطقی از منظر منافع ملی خود به مسئله مینگرند، هرچند نتیجه این نگاهها به تفاوت دیدگاه منجر شده است. در چنین بستری، اختلاف بر سر مرز، نه محصول رفتار خصمانه طرفین، بلکه نتیجه ناگزیر میراثی بوده که استعمار در منطقه بر جای گذاشته است.
2) استقلال پاکستان، مسئله پشتونستان و آغاز دوره بیاعتمادی سیاسی
با استقلال پاکستان در 1947، افغانستان تنها کشوری بود که در رأیگیری سازمان ملل به عضویت پاکستان رأی مثبت نداد؛ اقدامی که برخاسته از نگرانیهای سیاسی نسبت به پیامدهای معاهده دیورند و هویت پشتونهای آنسوی مرز بود (Gregorian,1969: 310). در دهههای 1950 و 1960، مسئله «پشتونستان» به موضوعی مهم در روابط دو کشور تبدیل شد. برخی جریانهای سیاسی در کابل خواهان توجه به حق تعیین سرنوشت پشتونها بودند، درحالیکه پاکستان این طرح را تهدیدی علیه ثبات و یکپارچگی خود تلقی میکرد (Hussain,2012: 14). باوجود دورههای کوتاه همکاری، این اختلاف بهطورکلی تنش سیاسی را افزایش داد. بااینحال، از منظر دیپلماسی باید اذعان کرد که هیچیک از طرفین صرفاً از سر رقابت یا خصومت عمل نمیکردند؛ بلکه هر کشور بهگونهای طبیعی دغدغههای امنیتی و هویتی خود را دنبال میکرد. افغانستان نگران آن بود که توافقات دوران استعمار حقوق تاریخی آن را محدود کند و پاکستان نیز دغدغه داشت که طرح پشتونستان به یک موضوع داخلی حساس تبدیل شود و پیامدهای امنیتی در مناطق قبایلی ایجاد کند (Ahmed,1998: 92). از دهه 1960 تا 1970 چندین بحران مرزی رخ داد، اما در همان دوران، گفتوگوهای مهم اقتصادی و فرهنگی نیز جریان یافت که نشان میدهد رابطه دو کشور همواره ترکیبی از تعامل و تنش بوده است. این دوران ثابت کرد که مشکل اصلی نه سیاستی خاص، بلکه «بیاعتمادی ساختاری» است؛ بیاعتمادیای که نه بهسادگی قابل حذف است و نه میتوان آن را صرفاً ناشی از اراده یک طرف دانست.
3) دوران جنگ سرد، مداخله شوروی و بازتعریف روابط امنیتی
حمله شوروی به افغانستان در سال 1979، روابط افغانستان و پاکستان را وارد مرحلهای تازه کرد. پاکستان، به دلیل نگرانی از نفوذ شوروی به مرزهایش و نیز ملاحظات ژئوپلیتیک، به یکی از مهمترین مسیرهای حمایتی برای مجاهدین تبدیل شد و این روند با پشتیبانی گسترده ایالات متحده و عربستان ادامه یافت (Coll,2004:58). در این دوران میلیونها مهاجر افغان وارد پاکستان شدند و این حضور طولانیمدت، پیامدهای انسانی، اقتصادی و امنیتی گسترده داشت (Edwards,2002:201).
از نگاه اسلامآباد، سیاست حمایت از مقاومت افغانستان بخشی از دفاع منطقهای در برابر نفوذ شوروی بود؛ درحالیکه از نگاه کابل بهویژه پس از دهه 1990 این سیاست گاه حساسیتهایی ایجاد میکرد که به برداشتهای متفاوت از نقش پاکستان منجر میشد. گفتنی است استراتژی «عمق استراتژیک» که بعدها در تحلیلهای سیاسی به پاکستان نسبت داده شد، مفهومی پیچیده و گاه بیش از اندازه ساده شده است. برخی تحلیلگران پاکستانی میگویند این مفهوم در اصل به معنای ایجاد یک افغانستان باثبات و غیرمتخاصم بود، نه کنترل سیاسی یا نظامی آن (Rashid,2011:165)، در مقابل برخی پژوهشگران در افغانستان این استراتژی را مداخلهجویانه تفسیر کردهاند (Saikal,2012:77). واقعیت آن است که در فضای جنگ سرد، هر دو کشور در معرض رقابت قدرتهای بزرگ قرار داشتند و تصمیمات آنها بیش از آنکه محصول اراده داخلی باشد، در چارچوب بازی قدرتهای جهانی معنا پیدا میکرد. روابط در این دوره بیش از هر چیز تحتتأثیر محیط بینالمللی بود، نه تصمیمات انفرادی دو کشور.
4) ظهور طالبان، تحولات پس از 2001 و پیچیدهترشدن معادلات امنیتی
ظهور طالبان در 1996 و سپس سقوط آنها پس از حملات 11 سپتامبر 2001، دورهای پرفرازونشیب را رقم زد. برخی تحلیلگران، پیوندهای قومی و جغرافیایی طالبان با پاکستان را عاملی برای نزدیکی اولیه دانستهاند؛ درحالیکه بعدها همین پیوندها موجب نگرانیهای امنیتی در داخل پاکستان شد و گروههای مسلح داخلی را تحتتأثیر قرار داد. پس از 2001، افغانستان میزبان نیروهای بینالمللی شد و پاکستان، تحت فشارهای جهانی، سیاستهای امنیتی خود را تغییر داد.
با وجود این تحولات، ادعاهای دو طرف درباره عبور گروههای مسلح از مرز، بار دیگر فضای بیاعتمادی را تقویت کرد؛ بیاعتمادیای که ریشه در دهههای پیشین داشت و بهسادگی قابل برطرف نمیشد. افغانستان در سالهای پس از 2001 تلاش کرد نهادهای سیاسی و امنیتی خود را بازسازی کند و پاکستان نیز نگرانی داشت که بیثباتی مرزی، امنیت داخلی آن را تهدید کند. در بسیاری از این موارد، تحلیلگران اختلاف را نتیجه «تهدیدهای مشترک» اما «برداشتهای متفاوت» میدانند؛ بهگونهای که دو کشور با پدیدههایی مشابه مواجه بودند اما در تفسیر ریشهها و راهحلها اختلاف داشتند. پس از بازگشت طالبان در سال 2021، فضا بار دیگر تغییر کرد و مسئله مرز، حضور گروههای مسلح و مدیریت مهاجرت بهعنوان موضوعات اصلی مطرح شد. در این شرایط، اهمیت رویکرد محتاطانه و دیپلماتیک بیشازپیش آشکار میشود؛ چراکه هرگونه واکنش شتابزده میتواند پیامدهای منطقهای گستردهای داشته باشد.
جمعبندی
روابط افغانستان و پاکستان را نمیتوان با برچسب «دوستی» یا «رقابت» توضیح داد؛ این روابط ترکیبی پیچیده از همکاری، احتیاط، رقابت و سوءتفاهم تاریخی است. میراث دوران استعمار، مسئله پشتونستان، جنگ سرد، دخالت قدرتهای جهانی، مهاجرتهای گسترده و تغییرات سیاسی دو کشور همگی لایههای به این رابطه افزودهاند. نگاه دیپلماتیک ایجاب میکند که نه افغانستان را عامل تنش بدانیم و نه پاکستان را؛ بلکه ریشه تنشها را در ساختارهای تاریخی و ژئوپلیتیکی جستوجو کنیم.
آینده روابط دو کشور وابسته به توانایی آنها در مدیریت اختلافات مرزی، تقویت همکاری اقتصادی، ایجاد سازوکارهای امنیتی مشترک و کاهش برداشتهای تهدیدمحور است. اگر کابل و اسلامآباد بتوانند از میراث بیاعتمادی به سمت اعتمادسازی تدریجی حرکت کنند، زمینه برای ثبات منطقهای و توسعه اقتصادی دو کشور بیشازپیش فراهم خواهد شد. مطالعه تاریخ نشان میدهد که ظرفیت همکاری بسیار بیشتر از تصور رایج است؛ کافی است روایتها با واقعیتهای امروز بازتعریف شوند و دولتها، منافع مشترک را بر حساسیتهای گذشته ترجیح دهند.