دکتر شهرام پیرانی
دکترای علوم سیاسی از دانشگاه رازی کرمانشاه؛ عضو هیئت علمی و کارمند باسابقه دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه با ۲۴ سال تجربه. ایشان فعال در حوزه سیاستپژوهی با تخصص پاکستان و عضو تیم تحریریه اندیشکده اقبال است.
مشاهده پروفایلمقدمه
در اواخر ژانویۀ سال ۲۰۲۶، ایالت بلوچستان پاکستان شاهد مرگبارترین و پیچیدهترین موج حملات هماهنگ از سوی گروههای جداییطلب در چند دهۀ اخیر بود. این عملیات گسترده که با نام «هیروف 2» شناخته شد، نه تنها از نظر جغرافیایی دامنهای وسیع داشت و بیش از ده نقطه از مرکز ایالت تا سواحل دریای عمان را درنوردید، بلکه از نظر تاکتیکی و سازمانی نیز نشاندهندۀ تحولی خطرناک در توانمندی گروههایی مانند ارتش آزادیبخش بلوچستان بود. تلفات سنگین این درگیریها که بر پایۀ گزارشهای معتبر، به کشته شدن دستکم ۲۲۵ نفر، شامل نیروهای نظامی و شبهنظامی، نیروهای امنیتی و غیرنظامیان بیگناه انجامید، زنگ خطری جدی برای دولت مرکزی و جامعۀ بینالمللی به صدا درآورد. این رویداد صرفاً یک بحران امنیتی گذرا نبود، بلکه تجلی عینی بحرانی عمیقتر و ریشهدار بود که سایهای طولانی بر ثبات پاکستان و امنیت منطقۀ جنوب آسیا انداخته است. هدف این مقاله، واکاوی لایههای پیچیدۀ این بحران است؛ از ریشههای تاریخی و اقتصادی آن گرفته تا تحولات جدید در میدان نبرد و بازی ژئوپلیتیک قدرتهای منطقهای. درک این ابعاد گوناگون، پیششرطی اجتنابناپذیر برای یافتن راهحلی پایدار به جای تکرار چرخۀ بیحاصل سرکوب و خشونت است.
پیشینه و سرآغاز شکلگیری نارضایتیها
برای درک خشم کنونی در بلوچستان، باید به نقطۀ آغازین شکلگیری دولت-ملت پاکستان بازگشت. الحاق منطقۀ بلوچستان به پاکستان در سال ۱۹۴۸، هرگز فرآیندی مبتنی بر رضایت کامل و یکپارچگی ملی نبود. بسیاری از رهبران قبیلهای و ساکنان منطقه، این الحاق را نتیجۀ فشار نظامی و نقض وعدههای استقلال میدانستند. این شکاف نخستین، به جای آنکه با گذر زمان و از طریق سیاستهای یکپارچهساز ترمیم شود، در دهههای بعد عمیقتر شد. موجهای پیدرپی شورش در دهههای ۱۹۵۰، ۱۹۶۰ و بهویژه ۱۹۷۰، هر بار با واکنش سرکوبگرانۀ سنگین ارتش پاکستان روبهرو شد. این رویکرد صرفاً نظامی، نه تنها اعتماد را از بین برد، که حافظۀ جمعیِ رنج و محرومیت را نیز تقویت کرد. در این بستر تاریخی است که جنبشهای مسلحانۀ معاصر شکل گرفتند. ارتش آزادیبخش بلوچستان(BLA) به عنوان برجستهترین این گروهها، در سال ۲۰۰۰ میلادی ظهور کرد و خود را بازوی نظامی آرمان استقلالطلبانۀ بلوچها معرفی نمود. شکلگیری این گروه همزمان با دورانی بود که احساس غارت منابع طبیعی ایالت توسط مرکز، به دلیل پروژههای بزرگ عمرانی و اکتشاف معادن، اوج گرفته بود. این گروه از همان آغاز، دولت مرکزی را به بایکوت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی مردم بلوچ متهم کرد و مبارزۀ مسلحانه را تنها راه احقاق حقوق از دست رفته خواند.
تحلیل علل و انگیزههای حملات اخیر
حملات هماهنگ ژانویۀ ۲۰۲۶ را باید حاصل ترکیبی از عوامل درونگروهی، تحولات تاکتیکی و محاسبات راهبردی در پاسخ به شرایط منطقه دانست. نخستین و آشکارترین انگیزه، عملیات نمایش قدرت و انتقامجویی بود. این حملات پاسخی کوبنده به عملیاتهای گستردۀ ارتش پاکستان در هفتههای پیش از آن به شمار میرفت و هدفش اثبات این نکته به دولت و هواداران داخلی بود که جنبش، علیرغم فشارها، زنده و توانمند است. در این میان، ظهور ناگهانی چهرهای مانند «بشیر زیب» به عنوان فرماندۀ میدانی عملیات، حائز اهمیت است. ظهور چنین شخصیتهایی تصادفی نیست؛ این امر از ساختار رهبری غیرمتمرکز و شبکهای گروههایی مانند ارتش آزادیبخش بلوچستان حکایت دارد که به آنان اجازه میدهد به سرعت کادرهای فرماندهی جدید را پس از کشته یا دستگیر شدن رهبران پیشین، جایگزین کنند. این ساختار، انعطاف و بقای عملیاتی گروه را به میزان زیادی افزایش میدهد. افزون بر این، تغییر تاکتیکهای نظامی مشهود بود. گذار از عملیاتهای چریکی پراکنده به حملات همزمان، هماهنگ و شبهنظامی در چندین شهر بزرگ، نشان از ارتقای چشمگیر توان برنامهریزی، ارتباطات و پشتیبانی داشت. این تحول، گمانهزنیها در مورد دریافت آموزشهای پیشرفته و احتمال همکاریهای تاکتیکی موقت با دیگر گروههای شورشی فعال در منطقه، مانند تحریک طالبان پاکستان، را تقویت کرد.
شواهد حاکی از آن است که ارتقای تواناییهای تسلیحاتی این گروه ناشی از دستیابی به تسلیحات آمریکایی موجود در بازار افغانستان از یکسو و تجهیز پنهانی توسط هند و اسرائیل است. با این حال، ارتقای توانایی رصد زنده و نظارت فناورانه بر عملیات از طریق واحدZIRAB کمتر مورد توجه قرار گرفته است. علاوه بر هماهنگی درون سازمانی، گامهایی نیز برای هماهنگی عملیاتی میان این گروه و سایر گروههای مسلح فعال در بلوچستان نیز برداشته شده است که بستر اصلی آن اتحادی موسوم به “براس” است.
یک عامل کلیدی دیگر در پایداری و بسیج این جنبش، ساختار قبیلهای ریشهدار جامعه بلوچ است. این ساختار که بر پایۀ وفاداری خونی و احترام به رهبران سنتی استوار است، به گروههای شورشی چهارچوب اجتماعی منسجمی میبخشد که بسیج نیرو، تأمین پناهگاه و حفظ امنیت داخلی را در مناطق وسیع روستایی و کوهستانی تسهیل میکند. این پشتوانۀ اجتماعی عمیق، مقابلۀ صرفاً نظامی با شورش را بینتیجه میسازد. از بعد اقتصادی و ژئوپلیتیک نیز این حملات قابل تحلیل است. بلوچستان میزبان پروژه” کریدور اقتصادی چین و پاکستان” است، پروژهای که از دید بسیاری از بلوچها نماد بهرهکشی مرکز و بیگانه از نیازهای محلی است. مختل کردن این پروژه و ایجاد ناامنی برای سرمایهگذاران چینی، راهبردی برای بالا بردن هزینههای دولت مرکزی و بینالمللی کردن مسئلۀ بلوچستان است.
نقش و تأثیر ایران در معادلات بلوچستان
موقعیت مرزی بلوچستان میان پاکستان و ایران، به بحران این ایالت ابعادی پیچیده و بینالمللی بخشیده است. ایران به عنوان همسایۀ غربی، نقش دوگانۀ بالقوهای در این معادله ایفا میکند. از یک سو، ایران خود با چالشهای امنیتی مشابهی در استان سیستان و بلوچستان روبهروست، جایی که گروههای شورشی با گرایشهای قومی-مذهبی فعالیت میکنند. این اشتراک در تهدید، میتواند زمینۀ همکاریهای امنیتی و اطلاعاتی بین دو کشور را برای کنترل مرزهای مشترک و مقابله با گروههای مسلح فراهم آورد. در سالهای گذشته نیز نمونههایی از چنین همکاریهای محدودی مشاهده شده است. از سوی دیگر، ایران به دقت تحولات بلوچستان پاکستان را زیر نظر دارد، چرا که هرگونه موفقیت یا اقبال به جنبش استقلالطلبانه در آن سوی مرز، میتواند الهامبخش گروههای مشابه در داخل ایران باشد. همچنین، محاسبات منطقهای گستردهتر در موضعگیری ایران مؤثر است. رقابت دیرینۀ تهران با ریاض، این نگرانی را برای ایران ایجاد میکند که عربستان سعودی، با توجه به روابط نزدیکش با اسلامآباد، شاید از نارضایتی بلوچها به عنوان اهرمی برای ایجاد بیثباتی در مرزهای شرقی ایران استفاده کند. در این معادله، نقش دیگر بازیگران عربی خلیج فارس، به ویژه امارات متحده عربی، نیز قابل تأمل است. این کشورها که روابط اقتصادی و امنیتی عمیقی با پاکستان دارند، عمدتاً ثبات این کشور را به نفع خود میبینند، اما ممکن است رقابت راهبردی با ایران، بر دیدگاه آنان نسبت به تحولات مرزی ایران و پاکستان نیز سایه بیندازد. بنابراین، واکنش ایران به تحولاتی مانند حملات ژانویۀ ۲۰۲۶، معمولاً محتاطانه و چندلایه است: اعلام همبستگی رسمی با پاکستان در مبارزه با تروریسم، همراه با تقویت بیسابقۀ تدابیر امنیتی در مرزهای شرقی خود برای جلوگیری از هرگونه سرایت ناامنی. نقش نهایی ایران در این بحران، تابعی از تحولات کلی روابط با پاکستان و معادلات کلان قدرت در خاورمیانه خواهد بود.
پیامدهای منطقهای بحران بلوچستان
ناامنی فزاینده در بلوچستان پاکستان، پیامدهایی فراتر از مرزهای این کشور دارد و میتواند توازن قدرت در جنوب آسیا را بر هم بزند. نخستین و مستقیمترین تأثیر، بر کشور افغانستان است. وجود مرز طولانی و اشتراکات قومی، باعث شده که افغانستان همواره به گونهای درگیر بحران بلوچستان باشد. گزارشهای مکرر از وجود پایگاهها و شبکههای پشتیبانی ارتش آزادیبخش بلوچستان در خاک افغانستان، منبع تنش همیشگی بین دو کشور بوده است. دولت طالبان در کابل، اگرچه خود روابط پرتنشی با اسلامآباد دارد، اما احتمالاً تمایلی به تشدید بیثباتی در منطقهای که کنترل آن دشوار است، ندارد. با این حال، امکان همکاریهای تاکتیکی محدود بین گروههای شورشی گوناگون در دو سوی مرز، خطری است که نمیتوان آن را نادیده گرفت. بازیگر مهم دیگر، جمهوری خلق چین است. پروژۀ عظیم “کریدور اقتصادی چین و پاکستان” که بخش عمدهای از مسیر آن از بلوچستان میگذرد، برای طرح ابتکار “کمربند و راه” چین حیاتی است. حملات پیدرپی به کارگران و تأسیسات چینی، نه تنها هزینههای مالی این پروژه را سرسامآور کرده، که نگرانیهای امنیتی عمیقی در پکن ایجاد کرده است. این وضعیت شاید چین را وادار کند تا برای حفاظت از داراییهایش، حضور امنیتی بیشتری در منطقه داشته باشد یا فشار خود بر دولت پاکستان برای تأمین امنیت را تا حد بیسابقهای افزایش دهد. هند نیز به عنوان رقیب راهبردی پاکستان، بحران بلوچستان را از منظری کاملاً متفاوت مینگرد. دهلی نو همواره از وضعیت حقوق بشر در بلوچستان انتقاد کرده و خواهان توجه بینالمللی به آن شده است. از منظر راهبردی، درگیری مداوم در مرزهای غربی پاکستان، منابع نظامی و توجه این کشور را به خود معطوف میکند و از فشار بر جبهۀ شرقی میکاهد. اگرچه هند دخالت مستقیم در حملات را رد میکند، اما ناامنی پایدار در بلوچستان به طور کلی در راستای منافع راهبردی آن تفسیر میشود. در میان این بازی بزرگ قدرتها، جامعۀ بلوچ به حاشیه رانده شده و قربانی اصلی خواهد بود.
چشمانداز آینده و سناریوهای محتمل
پاسخ دولت پاکستان به حملات گستردۀ ژانویۀ ۲۰۲۶، عمدتاً در چارچوب رویکرد آشنا و آزمودهشدۀ سرکوب نظامی باقی ماند. اعمال مقررات شدید امنیتی، قطع ارتباطات و تشدید عملیات پاکسازی، واکنشهای فوری اسلامآباد بودند. در کوتاهمدت، این اقدامات ممکن است فضای امنیتی را تا حدی آرام کند و گروههای شورشی را وادار به توقف عملیات در ابعاد بزرگ نماید. با این حال، تاریخ چند دههای این مناقشه به روشنی نشان میدهد که راهحل صرفاً امنیتی، قادر به ریشهکن کردن دلایل اصلی شورش نیست. چرخۀ خشونت و سرکوب، تنها به انباشت بیشتر خشم و پدید آمدن نسل جدیدی ازمخالفان دامن میزند. برای آیندۀ بلوچستان، میتوان چند سناریو را تصور کرد. سناریوی بدبینانه، تداوم وضع موجود است: تشدید عملیات نظامی از هر دو سو، گسترش فقر و محرومیت، و تشدید روزافزون خشونت که در نهایت میتواند کنترل دولت بر بخشهایی از ایالت را با چالش مواجه کند و بحران انسانی گستردهای پدید آورد. یک سناریوی میانی اما محتملتر، تداوم ناامنی مزمن با شدت متغیر است. در این حالت، دولت کنترل شهرهای اصلی و محورهای راهبردی را حفظ میکند، اما مناطق وسیع روستایی و کوهستانی به صحنۀ درگیریهای پراکنده و فرسایشی تبدیل میشوند. این وضعیت نه صلح است و نه جنگ تمامعیار، بلکه بنبستی است که توسعه را غیرممکن میسازد و زندگی روزمرۀ غیرنظامیان را به مخاطره میاندازد. در سوی مقابل، سناریوی خوشبینانه مستلزم تغییر بنیادین پارادایم از سوی دولت مرکزی است. این تغییر باید بر سه اصل استوار باشد: آغاز یک گفتوگوی سیاسی معتبر و فراگیر با طیف وسیعی از نمایندگان بلوچ، از جمله گروههای میانهرو غیرمسلح و شخصیتهای در تبعید؛ بازنگری اساسی در سیاستهای اقتصادی و توزیع منابع به گونهای که مردم بلوچستان احساس کنند سهم عادلانهای از منابع طبیعی و پروژههای توسعهای مانند کریدور اقتصادی چین و پاکستان میبرند؛ و رسیدگی شفاف به موارد نقض حقوق بشر و اصلاح رفتار نهادهای امنیتی برای بازسازی اعتماد از دست رفته. تنها از طریق اتخاذ چنین رویکرد جامع، چندوجهی و مبتنی بر عدالت است که میتوان امیدوار بود چرخۀ معیوب خشونت شکسته شود و زمینه برای ثبات پایدار در بلوچستان فراهم آید.
نتیجهگیری
حملات ژانویۀ ۲۰۲۶ در بلوچستان پاکستان، یک نشانۀ هشداردهندۀ آشکار بود که بحران این منطقه وارد فاز جدید و خطرناکتری شده است. این حملات نه تنها از نظر مقیاس مرگبار بودند، که ظهور رهبران جدید، مشارکت گروههای اجتماعی متفاوت و هماهنگی تاکتیکی پیچیدهتر را به نمایش گذاشتند. تمرکز یکجانبه بر بعد امنیتی و برچسب تروریستی زدن به این پدیده، ما را از درک واقعیت پیچیدۀ آن بازمیدارد. در هستۀ مرکزی این درگیریها، یک بحران حکمرانی، توزیع ناعادلانۀ ثروت و انکار هویت فرهنگی نهفته است. تا زمانی که مردم بلوچ خود را شهروندان درجۀ دو و غارتشده در سرزمین اجدادی خود ببینند، زمینۀ اجتماعی برای رشد جنبشهای مسلحانه از بین نخواهد رفت. این بحران همچنین به طور فزایندهای در بافت ژئوپلیتیک منطقه تنیده شده است. منافع اقتصادی چین در کریدور اقتصادی چین و پاکستان، رقابت راهبردی هند و پاکستان، و نگرانیهای امنیتی ایران، همگی بر پیچیدگی یافتن یک راهحل میافزایند. آیندۀ بلوچستان و در مقیاسی بزرگتر، ثبات پاکستان، به انتخاب رهبران این کشور بستگی دارد: تداوم راهبرد فرسایشی و بیحاصل نظامی-امنیتی، یا شجاعت برای در پیش گرفتن مسیر دشوار اما ضروری مذاکره، عدالت و مشارکت واقعی. تاریخ بلوچستان نشان میدهد که راه نخست تنها به تشدید آتش میانجامد، در حالی که راه دوم تنها مسیر ممکن برای صلح پایدار است. زمان برای انتخاب درست در حال سپری شدن است.
دکترای علوم سیاسی از دانشگاه رازی کرمانشاه؛ عضو هیئت علمی و کارمند باسابقه دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه با ۲۴ سال تجربه. ایشان فعال در حوزه سیاستپژوهی با تخصص پاکستان و عضو تیم تحریریه اندیشکده اقبال است.
مشاهده پروفایل
دستیار هوشمند
پاسخ سریع و دقیق