بازگشت “بسنت”؛ آنگاه که آسمان لاهور دوباره نفس می‌کشد

بازگشت “بسنت”؛ آنگاه که آسمان لاهور دوباره نفس می‌کشد

در شهر کهن لاهور، آن‌جا که رود راوی رازهای خود را در گوش مناره‌های مسجد باشکوه بادشاهی نجوا می‌کند، بهار نه با آهی آرام، که با غریوی ناگهانی و شادمانه از راه می‌رسد.

آنگاه که مه زمستانی، سرانجام، در برابر نگاه گرم خورشید عقب می‌نشیند، آسمان‌های فراز شهرِ حصاردار لاهور بیدار می‌شوند. بادبادک‌ها ( پتنگ‌ها ) از بام‌ها به هوا می‌جهند؛ پیکرهای کاغذی‌شان می‌لرزد و دم‌هایشان، چون خوشنویسی زنده، پهنه‌ی آبی آسمان را می‌شکافد.

این است “بسنت”؛ جشنی چندصدساله، آذین‌بسته به گل‌های همیشه‌بهار و بادبادک‌ها. جشنی که با رنگ جان می‌گیرد و با کشش آرام و پیوستۀ باد، تداوم می‌یابد.

«بو کاتا!»؛ جشن رهایی و پرواز

بسنت ریشه در «وسنت پانچمی» دارد؛ آیین کهنی که در پنجمین روز ماه «ماگ» در تقویم هندی برگزار می‌شود و نویدبخش آمدن بهار است؛ روزی که زمین از خواب زمستانی خود برمی‌خیزد. در دشت‌های خردل پنجاب، شکوفه‌های زرد مایل به اخرایی، چون فرش‌هایی زرین برای استقبال از بهار گسترده می‌شوند. “الهۀ ساراسواتی” (ایزدبانوی دانش و هنر) در جامه‌ای زعفرانی‌طلایی فراخوانده می‌شود و نوای «وینا»( ساز زهی باستانی) وعدۀ نوزایی و تازگی را در فضا می‌پراکند.

اما در لاهور، بسنت خیلی زود از قالب آیینی نخستین فراتر رفت. این جشن، عمیقاً پنجابی، پرشور و شهری شد و مرزهای انحصار را درنوردید. خانه‌های هندو، مسلمان و سیک، همگی بر بام‌ها گرد آمدند؛ جامه‌هایی به رنگ کهربا و گل همیشه‌بهار پوشیدند و شهر را به موزاییکی زنده بدل کردند؛ جایی که ایمان‌ها عقب نشستند تا جشن به پرواز درآید.

بسنت در آیینۀ تاریخ

وقایع‌نگاری‌های تاریخی از شکوه بسنت در دوران مغولان حکایت می‌کنند. امپراتوران در این نمایش رنگ و حرکت غرق می‌شدند: بادبادک‌هایی که بر فراز باروهای قلعۀ لاهور می‌چرخیدند و نخ‌هایشان در دستانی آراسته به حنا هدایت می‌شد. “امیرخسرو دهلوی”، شاعر صوفی، که هنوز زمزمۀ اشعارش در نفس شهر جاری است، از بسنت به‌عنوان فصلی از عشق، رنگ و شور الهی یاد نموده است.

در روزگار “مهاراجه رانجیت سینگ”، این جشن شکوهی نمایشی‌تر یافت. برای ده روز، لاهور به شهری غرق در جشن بدل می‌شد. کوچه‌ها و حیاط‌ها با حلقه‌های گل همیشه‌بهار آراسته می‌شدند؛ سربازان عمامه‌هایی به رنگ زرد  زردچوبه بر سر داشتند؛ زنان بر «جهولا»ها( تاب‌های سنتی ) تاب می‌خوردند و ضرب‌آهنگ «دهول» از هر گذر و محله‌ای شنیده می‌شد. و بالاتر از همه، نبرد بادبادک‌ها بود که فریاد «بو کاتا!» را از بامی به بام دیگر می‌رساند.

شعر نهفته در یک بادبادک

با این‌همه، شعر راستین بسنت، نه در شکوه دربارها، که در خود بادبادک نهفته است. ساختاری ظریف از کاغذ، بامبو و نخ؛ به زمین بسته، اما مشتاق آسمان. در دستان کودک یا کهنسال لاهوری، «پتنگ» چیزی فراتر از بازی می‌شود: کنشی از تعالی.

باد که در آن می‌دمد، بادبادک از گرد و غبار و هیاهوی خیابان‌های شلوغ می‌گریزد؛ برای لحظه‌ای از قید طبقه و تنگنای زندگی رها می‌شود و امیدهای کسانی را که نخ را در دست دارند، با خود بالا می‌برد.

برای بسیاری از مردم لاهور، بسنت همواره نوعی شورش خاموش علیه جاذبه بوده است. در کوچه‌های تنگ، آن‌جا که زندگی بر زندگی می‌فشارد، بام خانه صحنۀ رهایی می‌شود. جوانی که بار فردا بر دوش دارد، بادبادکش را به آسمان می‌فرستد و پروازش را دنبال می‌کند؛ هرچه بالاتر، آزادتر، تا مرز امکان. زنی با دلِ لبریز از آرزوهای ناگفته، می‌گذارد باد بادبادکش را ببرد، گویی می‌تواند رویاهایش را به افق‌های دور بسپارد.

بادبادک، تجسم عینی گریز است: شکننده، اما سرکش؛ بسته، اما بی‌کران. یادآوری این حقیقت که حتی کوچک‌ترین جان‌ها نیز، اگر باد مناسب بوزد، می‌توانند به بی‌نهایت دست یابند.

دو دهه سکوت؛ بسنتی که به خاطره بدل شد

اما نزدیک به دو دهه، آسمان خاموش ماند. ممنوعیت بسنت، پس از آن فرود آمد که جان‌هایی بر اثر نخ‌های شیشه‌پوش یا فلزی از دست رفت؛ نخ‌هایی مرگبار که در هوا می‌بریدند، گلوها را می‌شکافتند و رهگذران و ساکنان بام‌ها را مجروح می‌کردند.این سکوت، زادۀ اندوه و ضرورت بود؛ مکثی دردناک اما لازم برای پاسداشت جان انسان‌ها.

خانواده‌هایی که روزگاری با قرقره‌های نخ گرد هم می‌آمدند، اکنون به آسمان خالی می‌نگریستند و نبودش را چون تپش از دست‌رفتۀ قلب احساس می‌کردند. پیرمردان بر چارپایی‌ها می‌نشستند و از روزگاری می‌گفتند که آسمان لبریز رنگ بود. مادران، خنده‌های کودکانی را به یاد می‌آوردند که بر بام‌ها می‌دویدند، گونه‌‌ها‌یشان آفتاب‌سوخته و سرشار از شوق. جوانانی که بسنت را فقط از روایت‌ها و ویدیوهای دانه‌دانه می‌شناختند، دلتنگ چیزی بودند که هرگز لمسش نکرده بودند.

شهر عمیقاً آن را از دست داده بود: شادی جمعی، رقابت‌های بازیگوشانه، و احساسی که گویی باد، برای یک روز درخشان، همۀ نگرانی‌ها را با خود می‌برد. بسنت به شبحی دوست‌داشتنی بدل شده بود که بر بام‌ها و در حافظه‌ها پرسه می‌زد.

امیدی که هرگز خاموش نشد

اما اشتیاق نمرد. در گفت‌وگوهای آهسته زنده ماند؛ در «کرتا»های زرد زردچوبه‌ای که در روزهای بهاری چون ادای احترام پوشیده می‌شد؛ در پایداری خاموش بادبادک‌سازانی که هنر خود را در گوشه‌های پنهان شهر حفظ کردند. امیدی بود به روزی که آسمان‌ها دوباره پر شوند؛  نه بی‌پروا، که با دانشی زاده از رنج.

بازگشت پرواز؛ این‌بار با مسئولیت

اکنون، با فرارسیدن فوریه، باد بار دیگر در حال وزیدن است. بر اساس «قانون تنظیم پرواز بادبادک پنجاب ۲۰۲۵»، به الزام استفادۀ انحصاری از نخ پنبه‌ای (بدون پوشش فلزی یا شیشه‌ای)، ثبت QRکددار، حداکثر 9 نخ مجاز، نظارت پهپادی و سیاست عدم‌مدارا با تخلف، پتنگ‌ها قرار است در روزهای ۶، ۷ و ۸ فوریه ۲۰۲۶ بار دیگر( و این بار آگاهانه و ایمن) بر فراز بام‌های لاهور اوج بگیرند.

ترانه‌های قدیمی دوباره تمرین می‌شوند، دهول در انتظار ضرب است و هوا به‌زودی آکنده از عطر شیرینی‌های زردرنگ و کشش نرم نخ‌های ساده خواهد شد. آن‌چه از دست رفت، با مراقبت به یاد آورده می‌شود؛ و آن‌چه سوگوارش بودیم، خردمندانه‌تر و عزیزتر بازمی‌گردد.

صدای خاطره

“انور بجوا”، ساکن قدیمی محلۀ “انارکلی”، با احساسی آرام چنین می‌گوید:«بسنت برای من فقط یک روز نبود؛بخشی از هویتم بود، بخشی از هر صبح بهاری که هوا گرم و لبریز امید می‌شد. در کودکی، پیش از سپیده‌دم بیدار می‌شدم و با خواهر و برادرهایم، نخ به دست، به سمت بام می‌دویدیم؛ دلم برای بادی می‌تپید که بادبادک‌مان را بالا ببرد. آن پتنگ‌ها همدمان من بودند، رازهایم، راهی برای زمزمۀ رویاهایم با آسمان، وقتی کلمات کم می‌آوردند. هر کشش نخ، مثل تپش قلبم بود که اوج می‌گرفت.»

او می‌افزاید: «وقتی بام‌ها خاموش شدند، انگار بخشی از کودکی‌ام را از دست دادم. آسمان خالی بهار، سنگین و نادرست به نظر می‌رسید. حالا که می‌شنوم بادبادک‌ها دوباره، ایمن و مسئولانه، پرواز می‌کنند، آن هیجان قدیمی در دلم زنده می‌شود؛ گویی زمان برگشته و من دوباره همان پسرم، منتظر بادی که رویاهایم را بالا ببرد، جایی که هیچ‌چیز به آن‌ها دست نرسد.»

آسمانی که دوباره رنگ می‌گیرد

آسمان‌های بسنتِ گذشته، فرش‌هایی بودند از سرخ، زمردی، نیلی و کهربایی؛ بافته از هزاران پتنگ در نبردی لطیف. بام‌ها لبریز از خنده بود و هوا آغشته به بوی شیرینی‌های زرد گل. خانواده‌ها گرد هم می‌آمدند، غریبه‌ها دوست می‌شدند و برای چند روز درخشان، لاهور در شادی ناب و بی‌قید یکی می‌شد.

بادبادک نیز نماد خود را دارد. اگر دقیق بنگری، نقش‌هایی ظریف می‌بینی (ستاره‌ها، چشم‌ها، گل‌ها) هر پتنگ، اثری هنری و کوچک است، زادۀ دستان صنعت‌گرانی که رازهای باد را می‌شناسند.

و در زیر همۀ این‌ها، زمین نیز جشن می‌گیرد: دشت‌های گستردۀ خردلِ زرین در باد می‌رقصند؛ آینه‌ای زنده از جمعیت‌های بالا.

بازگشت پرواز و جان‌های اوج‌گیرنده

با نزدیک‌شدن فصل بهار، خاطرۀ سال‌های سکوت، اشتیاق را ژرف‌تر می‌کند. آسمان‌ها بیش از حد خالی مانده‌اند، اما همین دلتنگی، هر پرواز آینده را مقدس‌تر ساخته است.در دل هر لاهوری، بادبادکی هنوز در انتظار است؛ صبور، امیدوار، و به‌زودی دوباره اوج خواهد گرفت.

و آنگاه که چنین شود، لاهور تنها شادی را به یاد نخواهد آورد؛ آن را بازپس خواهد گرفت، خردمندتر از سکوت و نیرومندتر از درس‌های حک‌شده در فقدان. بسنت بازمی‌گردد، نه چون نمایشی گذرا، که چون گواهی بر این حقیقت که حتی پس از تاریک‌ترین مکث‌ها، روح انسان، شکننده چون کاغذ و سرکش چون باد، می‌تواند دوباره برخیزد؛ بسته تنها به نخی نازک از مراقبت، و روانۀ آسمانی بی‌کران که بار دیگر، از آنِ همۀ ماست.

نویسنده این مقاله

تیم تحریریه اندیشکده اقبال

تیم تحریریه اندیشکده اقبال

تیم تحریریه اندیشکده ،اقبال ترکیبی است از دیپلماتها، سیاستمداران، نویسندگان، پژوهشگران، استادان و دانشجویان دانشگاههای معتبر ایران و پاکستان؛ هم صدا در اندیشه متکثر در نگاه

مشاهده پروفایل

مرتبط

جدیدترین

نظرات

دیدگاه
1000کاراکتر باقی‌مانده
هنوز نظری ثبت نشده.