بازتعریف ژئوپلیتیک واخان؛ راهبرد پاکستان برای اتصال به آسیای مرکزی و تحول معماری ترانزیتی جنوب اوراسیا
مقدمه در شمالشرق افغانستان، جایی که رشتهکوههای هندوکش، پامیر و قراقروم درهم تنیده میشوند، باریکهای کوهستانی به نام واخان خودنمایی میکند که اهمیت ژئوپلیتیکی آن با وسعت و جمعیت اندک آن نسبت…
تحلیل هوش مصنوعی
نسخه صوتی مقاله
مقدمه
در شمالشرق افغانستان، جایی که رشتهکوههای هندوکش، پامیر و قراقروم درهم تنیده میشوند، باریکهای کوهستانی به نام واخان خودنمایی میکند که اهمیت ژئوپلیتیکی آن با وسعت و جمعیت اندک آن نسبت چندانی ندارد. این نوار باریک، که از بدخشان افغانستان تا مرز چین کشیده شده و از شمال به تاجیکستان و از جنوب به ارتفاعات شمالی پاکستان محدود میگردد، مانع از وجود مرز مستقیم میان پاکستان و تاجیکستان شده است.
برای بیش از یک سده، واخان نماد «بازی بزرگ» میان روسیه تزاری و بریتانیای استعماری بود؛ منطقهای حائل که فلسفه سیاسی آن نه اتصال، بلکه جداسازی حوزههای نفوذ دو امپراتوری از هم بود. اما در ربع نخست قرن بیستویکم، همین جغرافیا در پی یافتن معنایی معکوس است: گسترش ابرپروژه کمربند و راه چین، پویاییهای کریدور اقتصادی چین–پاکستان، تلاش کشورهای آسیای مرکزی برای دسترسی به آبهای آزاد، بازگشت طالبان به صحنه قدرت در اوت ۲۰۲۱ و تشدید رقابت بر سر کریدورهای ترانزیتی، همگی واخان را به کانون مناقشات و محاسبات منطقهای بازگرداندهاند.
در ادبیات راهبردی پاکستان، واخان از دیرباز بهعنوان یکی از کوتاهترین گزینههای بالقوه برای دسترسی به آسیای مرکزی معرفی شده است. “محمد منیر” و “محمد شفیق” در مقالهای که در سال ۲۰۱۸ منتشر نمودند، چترال و گذرگاه بروغیل را از مهمترین دروازههای بالقوه اتصال پاکستان به آسیای مرکزی معرفی کردهاند. “بشیره امید” نیز در مقالهای که در آوریل۲۰۲۵ به چاپ رسید، توسعه شبکه جادهای چترال–شندور–گلگت بلتستان را فراتر از یک پروژه محلی صرف ارزیابی نموده و آن را زیرساختی راهبردی برای اتصال آینده پاکستان به افغانستان و آسیای مرکزی قلمداد نموده است.
با این حال، در سال ۲۰۲۶ بحث درباره واخان از محافل دانشگاهی فراتر رفت: در سوم مارس، “عبدالعلیم خان”،وزیر ارتباطات پاکستان، در ملاقات با “شریفزاده یوسف”،سفیر تاجیکستان، درباره امکانسنجی ایجاد یک کریدور زمینی مستقیم از پاکستان به تاجیکستان طریق گلگت بلتستان به رایزنی پرداخت. در ۲۲ ژوئیه2026 نیز، “فیصل کریم کُندی”، فرماندار خیبرپختونخوا، بر اهمیت ایجاد یک کریدور تجاری از طریق مرز واخان برای اتصال پاکستان به آسیای مرکزی تأکید ورزید. یک سال پیش از آن، یعنی در 27 مارس2025، “شزا فاطمه خواجه”، وزیر فناوری اطلاعات و مخابرات پاکستان، در دیدار با سفیر ازبکستان، بر اهمیت اتصال شبکه فیبر نوری پاکستان به کشورهای آسیای مرکزی از طریق مرز واخان و نیز بهرهگیری از طرح جاده ابریشم دیجیتال چین، تأکید نموده بود.
با وجود این، تحلیل دقیق این تحولات نیازمند احتیاطی روششناختی است. تا پیش از نگارش این مقاله، هیچ سندی دال بر تصویب «طرح جامع واخان» یا پروژه رسمی با عنوان «کریدور اقتصادی آسیای مرکزی–روسیه–پاکستان»، وجود نداشت. ازاینرو، این پژوهش میان سه سطح تفاوت قائل میشود: زیرساختهای رسمی مصوب؛ گزینههایی که در گفتوگوهای مقامات عالیرتبه مطرح شدهاند؛ و پیشنهادهای راهبردی در محافل پژوهشی. حاصل جمع این سطوح، ما را به این پرسش رهنمون میسازد که «واخان چه جایگاهی در راهبرد گسترده پاکستان برای اتصال به آسیای مرکزی و تبدیل بنادر خویش به دروازه جنوبی اقتصادهای محصور در خشکی منطقه پیدا کرده است؟»
از حائل تا پیوند؛ بازآفرینی ژئوپلیتیکی واخان
واخان، پیش از آنکه به یک مرز سیاسی بدل شود، بخشی از شبکه پیونددهنده چین، آسیای مرکزی و شبهقاره بود. گذرگاههای واخجیر در شرق و بروغیل در جنوب، در ادوار مختلف، حلقههایی از زنجیرهای بودند که تمدنهای شرق و غرب را به هم متصل میکردند. اما با افزایش رقابت میان روسیه و بریتانیا در قرن نوزدهم، منطق تجارت جای خود را به منطق قدرت سپرد و در نتیجه توافقات مرزیِ دو امپراتوری، واخان در قلمرو افغانستان باقی ماند تا از درگیری مستقیم میان روسیه و هند بریتانیا جلوگیری شود.
این تصمیم، میراثی بر جای نهاد که هنوز پابرجاست: پاکستان و تاجیکستان در مجاورت هم قرار دارند، اما فاقد مرز مشترک میباشند. در محیط ژئواکونومیک امروز، همین فاصله اندک از یک مزیت امنیتی تاریخی به یک گسست زیرساختی تبدیل شده است. برای اسلامآباد، عبور از این گسست به معنای دسترسی مستقیم به تاجیکستان و سپس شبکه وسیعتر آسیای مرکزی است. برای دوشنبه، این اتصال میتواند گزینهای تازه برای دسترسی به دریای عمان باشد. برای کابل، توسعه واخان امکان تنوعبخشی به مسیرهای تجارت خارجی را میسر میسازد و برای پکن، این منطقه میتواند در بلندمدت، بخشی از شبکه اتصال سینکیانگ به افغانستان و آسیای مرکزی باشد. به همین سبب، واخان دیگر تنها «یک راه بالقوه» نیست، بلکه محل تلاقی چند راهبرد متفاوت است.
این تحول با روند دیگری در اوراسیا نیز همزمان شده است: در دو دهه اخیر،کشورهای آسیای مرکزی بهطور فزایندهای به دنبال کاهش وابستگی به مسیرهای سنتی ترانزیتی بودهاند. ابتکار کمربند-راه چین، توسعه کریدور بینالمللی شمال-جنوب در ایران، شکلگیری کریدور میانی و نیز پروژههای ریلی نوظهوری همچون مسیر ازبکستان-افغانستان- پاکستان، همگی گویای حرکت نظام تجارت اوراسیا به سوی تنوعبخشی به مسیرهای تجاری است.
در چنین شرایطی، ارزش یک کریدور فقط به حجم کالایی که از آن عبور میکند محدود نمیشود؛ هر مسیر جدید، «گزینهای» تازه را ایجاد میکند و افزایش گزینهها، قدرت چانهزنیِ کشورهایی را که پیشتر به مسیرهای محدودی وابسته بودند، افزایش میدهد. “نرگزه عمراوا” در پژوهشی که در آوریل۲۰۲۶ منتشر شد، به روشنی تبیین کرده است که واخان را نباید صرفاٌ در چارچوب روابط دوجانبه چین و افغانستان تحلیل نمود، بلکه باید آن را در متن تغییر آرایش شبکههای ترانزیتی آسیای مرکزی مورد بررسی قرار داد.
او تأکید دارد که واخان برای هر یک از بازیگران معنایی متفاوت دارد: افغانستان به دنبال اتصال کوتاهتر به چین است؛ تاجیکستان علاقهمند به کوتاهترین مسیرها برای اتصال به بازار پاکستان و بنادر اقیانوس هند است؛ پاکستان به دنبال دسترسی به آسیای مرکزی است؛ و چین، با وجود منافع بالقوه اقتصادی، همچنان نسبت به پیامدهای امنیتی بازکردن مرز سینکیانگ محتاط است. این تعارض منافع، در عین آن که اهمیت واخان را بیشتر میکند، دشواری نیل به یک توافق عملیاتی فراگیر و پایدار بر سر آن را نیز فزونی میبخشد. بنابراین، واخان را نباید صرفاً بهعنوان «یک خط بر روی نقشه» تصور کرد؛ آنچه اهمیت دارد، توانایی کشورهای منطقه برای تبدیل نزدیکی جغرافیایی به نهادهای مشترک، توافقهای ترانزیتی، امنیت پایدار و زیرساختهای مناسب است. جغرافیا فرصتها را خلق مینماید، اما بهتنهایی کریدور نمیسازد.
جایگاه واخان در راهبرد اتصال پاکستان به آسیای مرکزی
برای دههها، در ادبیات بینالمللی، پاکستان عمدتاً از منظر امنیت جنوب آسیا، رقابت با هند، افغانستان، بازدارندگی هستهای و مبارزه با تروریسم دیده میشد؛ اما طی سالهای اخیر، در گفتمان رسمی این کشور، تلاشی فزاینده برای بازتعریف جایگاه پاکستان بهعنوان کانون اتصال منطقهای مشاهده میشود. در این نگاه، جغرافیا زمانی ارزشمند است که بتواند جریان تجارت، انرژی، سرمایه و داده را از خود عبور دهد. آسیای مرکزی بهطور طبیعی در مرکز این دیدگاه قرار دارد؛ منطقهای که از یک سو دارای منابع انرژی، مواد معدنی، ظرفیتهای کشاورزی و بازارهای رو به توسعه است و از سوی دیگر، هیچیک از کشورهای آن دسترسی مستقیم به آبهای آزاد ندارند. ازاینرو، برای پاکستان مسئله فقط آن نیست که «به آسیای مرکزی متصل شود»؛ هدف مهمتر آن است که آسیای مرکزی برای رسیدن به آبهای آزاد، پاکستان را بهعنوان یکی از گزینههای پایدار خود در نظر بگیرد. این تغییر نگرش، بسیار حائز اهمیت است: کشوری که فقط از یک کریدور برای صادرات خود استفاده کند، مصرفکننده زیرساخت است؛ اما کشوری که بتواند مسیر ترانزیتی دیگر کشورها شود، از جغرافیای خود یک دارایی اقتصادی و سیاسی میسازد. در ادامه جنبههای مختلف این راهبرد، به تفصیل مورد بررسی قرار میگیرند:
- پروژههای جادهای شمال پاکستان، گام نخست برای اتصال: نخستین سطح این راهبرد را باید در پروژههای داخلی جست. دو محور چترال–بونی–مستوج–شندور و شندور–گلگت بلتستان از مهمترین پروژههای مرتبط با توسعه شبکه جادهای شمال پاکستان هستند. در برنامه توسعه بخش عمومی پاکستان برای سال مالی ۲۰۲۵–۲۰۲۶، پروژه ۲۱۶ کیلومتری شندور–گلگت با هزینه مصوب ۴۹.۹ میلیارد روپیه و پروژه ۱۵۳ کیلومتری چترال–شندور با هزینه مصوب حدود ۱۷.۸ میلیارد روپیه، ثبت شدهاند.
موقعیت مستوج به گونهای است که یک محور از آن به شندور و گلگت بلتستان و محور دیگر از طریق دره یارخون به سمت بروغیل امتداد مییابد. بروغیل نیز از گذرگاههای تاریخی منتهی به واخان است. با تکمیل این محور، زیرساختهای جادهای پاکستان تا شمالیترین نقطه چترال گسترش مییابند و شرایط برای اتصال آتی آن به بروغیل و سپس واخان، مساعد میگردد. اهمیت این پروژهها، فراتر از بهبود شبکه حملونقل شمال پاکستان است؛ آنها در واقع، ستون فقرات یک کریدور بالقوه فرامرزی را تشکیل میدهند و در صورت گشایش مرز واخان، امکان اتصال سریعتر و کمهزینهتر به آسیای مرکزی را فراهم میآورند.
- واخان در دستورکار دیپلماسی پاکستان: تحولات سال ۲۰۲۶ نشان میدهند که اتصال مستقیم به تاجیکستان بهتدریج از پژوهشهای دانشگاهی به ادبیات دیپلماتیک راه یافته است. همانگونه که ذکر گردید، در سوم مارس ۲۰۲۶، “عبدالعلیم خان”، وزیر ارتباطات پاکستان، در دیدار با سفیر تاجیکستان درباره ایجاد یک کریدور زمینی مستقیم از پاکستان به تاجیکستان از طریق گلگت بلتستان به بحث و تبادل نظر پرداخت.
سخن گفتن درباره اتصال زمینی مستقیم از سوی وزیر ارتباطات پاکستان، از آن رو اهمیت دارد که پاکستان و تاجیکستان مرز مشترک ندارند و هر گونه «اتصال زمینی» میان آن دو، ناگزیر به عبور از قلمرو افغانستان(واخان) یا دیگر مسیرهای شمالی جایگزین خواهد بود. در ۲۲ ژوئیه ۲۰۲۶، این مسئله جدیتر شد: “فیصل کریم کُندی”، فرماندار خیبرپختونخوا، در ملاقات با سفیر تاجیکستان اعلام کرد که ایجاد یک کریدور تجاری از طریق مرز واخان میتواند نقشی کلیدی در اتصال پاکستان به جمهوریهای آسیای مرکزی داشته باشد.
این اظهارات از نظر تحلیلی بسیار حائز اهمیت هستند، اما نباید در مورد آنها بیش از حد اغراق شود؛ مذاکره درباره یک کریدور هنوز به معنای وجود مطالعات امکانسنجیِ نهایی، توافق کابل، تعیین مسیر، تأمین مالی یا تصمیم اجرایی نیست. دقیقترین ارزیابی آن است که گفته شود اگرچه واخان هنوز به یک پروژه اجرایی تثبیت شده تبدیل نشده، اما یکی از محورهای اصلی مذاکرات رسمی پاکستان با تاجیکستان و افغانستان است.
- انرژی و داده؛ افقهای نوین اتصال: همانگونه که گفته شد،در 27 مارس2025، “شزا فاطمه خواجه”، وزیر فناوری اطلاعات و مخابرات پاکستان، در دیدار با سفیر ازبکستان، بر اهمیت اتصال شبکه فیبر نوری پاکستان به کشورهای آسیای مرکزی از طریق مرز واخان و نیز بهرهگیری از طرح جاده ابریشم دیجیتال چین تأکید نموده بود.
این سند از آن رو اهمیت دارد که نشان میدهد که در برخی محافل رسمی، نگاه به واخان صرفاً به حملونقل زمینی محدود نیست. در قرن بیستویکم، کریدورهای راهبردی فقط جاده و راهآهن نیستند؛ انرژی، داده و زیرساختهای ارتباطی نیز بخشی از آنها هستند. پروژه «کاسا-۱۰۰۰» (انتقال برق آسیای مرکزی به آسیای جنوبی)، هرچند مسیر آن با واخان متفاوت است، همین تحول را در سطح انرژی نشان میدهد. بنابراین، میتوان چهار جریان را در معماری اتصالِ مورد نظر پاکستان تشخیص داد: کالا، انرژی، داده و سرمایه. اگر این چهار مؤلفه به یکدیگر متصل شوند، پاکستان از یک کشور ترانزیتیِ ساده به ارائهدهنده خدمات لجستیکی و زیرساختی در منطقه تبدیل خواهد شد.
کریدور اقتصادی آسیای مرکزی–روسیه–پاکستان؛ از جغرافیا تا دکترین
جاهطلبانهترین صورتبندی این تصور در مقاله “رائو صاحب” با عنوان «کریدور اقتصادی آسیای مرکزی–روسیه–پاکستان» دیده میشود که در سال ۲۰۲۶ در نشریه صلح و دیپلماسی منتشر شده است. او پیشنهاد ایجاد شبکهای با محوریت یک تونل راهبردی به درازای ۲۲ کیلومتر در محور واخان را مطرح میکند که باید به یک کریدور چندمنظوره برای عبور بزرگراه، راهآهن برقی، خطوط نفت و گاز، انتقال برق، فیبر نوری و زیرساختهای امنیتی تبدیل شود. همچنین بنادر خشک، مناطق ویژه اقتصادی، مراکز لجستیکی، صنایع فرآوری مواد معدنی و مجموعههای صادراتی باید در امتداد این مسیر توسعه یابند. ایده بنیادینِ نویسنده، مفهوم «قیف راهبردی اوراسیا» است.
بنا به عقیده او، پاکستان نباید تنها یک پل ترانزیتی باشد؛ پل کالا را عبور میدهد، اما قیف جریانهای متعدد را جمع میکند و به سمت یک خروجی هدایت مینماید. در این الگو، بار روسیه، آسیای مرکزی و غرب چین در شبکه ترانزیتی پاکستان تجمیع میشوند، در خاک این کشور خدمات و ارزش افزوده دریافت میکنند و سپس از طریق بنادر جنوبی وارد مسیرهای دریایی میشوند. هرچند این طرح یک برنامه رسمیِ دولتی نیست و خود نویسنده آن را ابتکاری تحلیلی معرفی میکند، اما آیینه تمامنمای نگاه راهبردی برخی از صاحبنظران پاکستانی به جایگاه کشورشان در آینده اوراسیا است.
فراسوی واخان؛ الگوی نوین اتصال پاکستان
پاکستان همزمان گزینههای دیگری را نیز دنبال میکند: پروژه راهآهن ازبکستان–افغانستان–پاکستان میتواند محور ازبکستان را پوشش دهد؛ کریدور چین–پاکستان، ارتباط چین و پاکستان را تقویت میکند؛ پروژه «کاسا-۱۰۰۰»، اتصال انرژی میان چهار کشورقرقیزستان، تاجیکستان،افغانستان و پاکستان را برقرار میکند؛ و دیگر سازوکارهای ترانزیتی، امکان اتصال پاکستان به کشورهای آسیای مرکزی را فراهم میآورند. بنابراین، واخان را نباید تنها استراتژی موجود دانست؛ آنچه در حال شکلگیری است، بیشتر به یک سبد ترانزیتی شباهت دارد. واخان میتواند گزینهای برای تاجیکستان باشد؛ مسیر ترانسافغان برای ازبکستان؛ کریدور چین–پاکستان برای چین؛ و بنادر دریای عمان نقطه اتصال همه این مسیرها به تجارت جهانی میباشند. از این منظر، بهتر است سیاست پاکستان را “راهبرد مرکزیتیابی در معماری انرژی و تجارت اوراسیا” بنامیم؛ راهبردی که در آن، پاکستان در پی آن است که از یک کشور ترانزیتی صرف، به یکی از کانونهای اصلی شبکههای کریدوری منطقه تبدیل شود.
محدودیتهای ساختاری کریدور واخان
بخش قابلتوجهی از ادبیات مرتبط با واخان بر جذابیت جغرافیاییِ آن متمرکز است، اما تفاوت میان «یک مسیر کوتاه روی نقشه» و «یک کریدور اقتصادیِ قابلاتکا» بسیار ژرف است. در این میان، مهمترین مانع، افغانستان است. واخان بخشی از قلمرو افغانستان است و هر طرح اتصال پاکستان به تاجیکستان از این مسیر، بدون رضایت و همکاری کابل قابل تحقق نیست. این مسئله در زمانی مطرح میشود که روابط پاکستان و حکومت طالبان، بهشدت تیره است. اختلاف بر سر تحریک طالبان پاکستان، تنشهای مرزی، محدودیتهای تجاری و مسئله مهاجران افغان، سطح اعتمادِ دو طرف را شدیداٌ کاهش داده است. در نتیجه، پاکستان با یک تضاد ساختاری مواجه است: برای اتصال به آسیای مرکزی از طریق واخان، به همکاری کشوری نیاز دارد که منشأ یکی از مهمترین تهدیدات امنیتیِ بر علیه اسلامآباد است. این تضاد، فارغ از جنبههای سیاسی؛ مستقیماً اقتصاد پروژه را نیز تحت تأثیر قرار میدهد؛ کریدورهای ترانزیتی برای دوام و کارایی نیازمند رژیم گمرکیِ پایدار، تضمین سرمایهگذاری، نظام بیمهای کارآمد، امنیت مسیر، استانداردهای هماهنگ و رفتار قابل پیشبینی دولتها میباشند.
از سوی دیگر، افغانستان نیز اهدافی دارد که الزاماً با اهداف پاکستان همسان نیست. “عمراوا” نشان میدهد که تشدید اختلافات کابل و اسلامآباد، یکی از عوامل اصلی تلاش حکومت طالبان برای یافتن مسیرهای جایگزینِ برای تجارت خارجی است. در اینجا، اصلیترین تناقض راهبردیِ واخان آشکار میشود: پاکستان به بازشدن واخان نیاز دارد تا به آسیای مرکزی نزدیکتر شود؛ از سوی دیگر، افغانستان نیز به بازشدن واخان علاقهمند است تا وابستگی خود به پاکستان را کاهش دهد. در نتیجه، یک تحول واحد میتواند دو اثر متعارض داشته باشد: موقعیت پاکستان را در آسیای مرکزی تقویت کند و همزمان بخشی از اهرم ترانزیتی اسلامآباد بر کابل را تضعیف سازد.
در سالهای اخیر، حکومت طالبان ساخت مسیرهای مواصلاتی در امتداد واخان و به سمت مرز چین را بهطور جدی دنبال کرده است. “عمراوا “به ادامه این فعالیتها، از جمله مسیر سرحد بروغیل–بزایگنبد و ادامه آن به سوی واخجیر، اشاره میکند و توسعه آن را در راستای تلاش کابل برای دسترسی مستقیم به چین میداند. اما ساخت جاده در سمت افغانستان به معنای ایجاد یک کریدور تجاری نیست. در انتهای شرقی مسیر، چین قرار دارد که طی سالهای گذشته نسبت به بازگشاییِ کاملِ گذرگاه واخجیر محتاط بوده است. نگرانی درباره امنیت سینکیانگ، عبور عناصر افراطی، قاچاق و دشواریهای کنترل یک مرز کوهستانی و دورافتاده، از جمله دلایل این احتیاط بوده است.
از این منظر، در بخش شرقی واخان، تصمیمگیرنده اصلی چین است؛ کابل میتواند جاده بسازد، اما اگر پکن علاقه نداشته باشد که این مرز را به یک گذرگاه تجاری واقعی تبدیل کند، ظرفیت اقتصادی مسیر محدود خواهد ماند.”کندریک فاستر” در مقالهای که در سال ۲۰۱۹ به چاپ رسید، به خوبی به ماهیت دوگانه زیرساختها در این منطقه اشاره کرده بود: جاده، فیبر نوری و دیگر زیرساختهای واخان، علاوه بر کارکرد اقتصادی، میتوانند آثار امنیتی و حتی نظامی داشته باشند. راهی که کامیون از آن عبور میکند، در مواقع بحرانی قابلیت لجستیکی نیز دارد؛ فیبر نوری، علاوه بر تجارت دیجیتال، زیرساخت لازم برای همکاریهای امنیتی است؛ و خطوط انرژی نیز، وابستگی متقابل ایجاد میکنند. همین ویژگیها به خوبی این مسئله را روشن میکنند که چرا کشورهای منطقه ممکن است همزمان به منافع اقتصادیِ واخان علاقهمند و نسبت به پیامدهای امنیتیِ آن محتاط باشند.
چالش دیگر، توجیه اقتصادی این پروژه است. واخان و مناطق پیرامون آن، از نظر توپوگرافی، اقلیم و دسترسی، در زمره دشوارترین پهنههای کره زمین برای احداث و نگهداری زیرساختهای ترانزیتی بهشمار میروند.ارتفاع زیاد، برف سنگین، بهمن، رانش زمین، سرمای شدید، تراکم جمعیتیِ اندک و هزینه بالای نگهداری، مزیت کوتاهی مسیر را زیر سؤال میبرند. در واقع، این مسئله، ضرورت تفکیک میان امکان فنی احداث و توجیهپذیری اقتصادی پروژه را آشکار میسازد؛ زیرا صرف توان مهندسی برای ساخت تونل در این مکان، به معنای تضمین بازگشت سرمایه نیست.
اما امکان فنی احداث پاسخگوی این سؤالات نیست که چه کسی هزینه خواهد نمود، چه حجمی از بار از این مسیر عبور خواهد کرد و بازگشت سرمایه چگونه تضمین میشود. فاستر خود مدل «ساخت، مالکیت، بهرهبرداری و انتقال» و مشارکت کشورهای ذینفع، صندوقهای ثروت ملی و مؤسسات مالی چندجانبه را در این پروژه پیشنهاد میدهد که بهطور ضمنی، مشکل اصلی پروژه را آشکار میسازد: این پروژه به سرمایهای نیاز دارد که پاکستان بهتنهایی نمیتواند آن را تأمین کند. بنابراین، آینده واخان مشروط به چهار عامل است: توافق سیاسی، امنیت پایدار، توجیه اقتصادی و سرمایهگذاری چندجانبه. فقدان هریک از این مؤلفهها، تحقق کامل پروژه را با بنبست مواجه میسازد.
پیامدهای منطقهای و الزامات سیاستی برای ایران
از منظر ایران، نباید واخان را صرفاٌ بهعنوان رقیبی بالقوه برای چابهار تلقی نمود. اهمیت واقعی این پروژه در دگرگونی وسیعتری نهفته است که میتوان آن را چندمسیرهشدن معماری ترانزیتیِ آسیای مرکزی نامید. کشورهای آسیای مرکزی، همگی محصور در خشکی هستند و دسترسی آنها به بازارهای جهانی، مستلزم عبور از خاک دیگر کشورها است. این وابستگی نه فقط هزینههای اقتصادی، بلکه آسیبپذیری سیاسی نیز ایجاد میکند. از این رو، مطلوبترین وضعیت برای این کشورها، نه وجود یک مسیر واحد، بلکه داشتن چند مسیر قابل استفاده است. چین، روسیه، ایران، قفقاز، ترکیه، افغانستان و پاکستان، همگی در حال ارائه چنین گزینههایی هستند و واخان، در صورت عملیاتیشدن نیز، یک گزینه دیگر خواهد بود.
اثر مهم این روند، کاهش قدرت ناشی از انحصار جغرافیایی است. در گذشته، موقعیت جغرافیایی بهتنهایی میتوانست مزیت ایجاد کند؛ اما در شبکهای که تولیدکننده یا صادرکننده، چند مسیر را در اختیار دارند، عوامل دیگری تعیینکننده میشوند: هزینه، زمان، امنیت و قابل اطمینان بودن. این تحول برای ایران، اهمیتی بنیادین دارد. ایران از نظر جغرافیایی، همچنان یکی از طبیعیترین مسیرهای اتصال آسیای مرکزی به آبهای آزاد است؛ دسترسی به خلیج فارس و دریای عمان، بندرعباس و چابهار، همسایگی با ترکمنستان و افغانستان، داشتن شبکه جادهای و ریلی مناسب و قرار گرفتن در مسیر کریدور بینالمللی شمال–جنوب، مزیتهایی هستند که مسیر کوهستانیِ واخان بهسادگی نمیتواند جایگزینِ آنها شود.
اما مزیتِ جغرافیایی زمانی به قدرتِ اقتصادی بدل میشود که شبکههای ترانزیتی کارآمد و رویههای اداری شفاف نیز مکمل آن باشند. اگر عبور کالا از مرز طولانی باشد، هماهنگیهای ریلی ناکافی باشند، فرآیندهای گمرکی زمانبر باشند یا هزینههای بندری، قدرت رقابت را کاهش دهند، کشورهای محصور در خشکی، انگیزه بیشتری برای استفاده از مسیرهای جایگزین خواهند داشت. بنابراین، پیام واخان برای ایران این است که دوران اتکای صرف به مزیت جغرافیایی رو به پایان است.
از منظر افغانستان نیز این تحول بسیار حائز اهمیت است. اختلافات کابل و اسلامآباد در سالهای اخیر، تجار افغان را به مسیرهای ایران متمایل ساخته است. “عمراوا” این روند را در چارچوب تلاش افغانستان برای کاهش وابستگی به پاکستان تحلیل میکند. اگر در آینده، گذرگاه واخجیر باز و تجارت افغانستان با چین از این مسیر برقرار شود، کابل یک گزینه جدید در شرق خواهد داشت. این امر، لزوماً تجارتِ افغانستان با ایران را از بین نمیبرد، بلکه اهمیت آن بیشتر سیاسی است؛ تنوعبخشی به مسیرهای ترانزیتی( پاکستان، ایران، آسیای مرکزی و چین)، اهرم چانهزنی افغانستان را در معادلات سیاسی منطقه به نحوی چشمگیر افزایش خواهد داد و این کشور را از انفعال ناشی از وابستگی به یک یا دو مسیر محدود، رهایی میبخشد.
همین منطق درباره تاجیکستان نیز صادق است؛ اگر اتصال واخان–پاکستان عملیاتی شود، دوشنبه در کنار مسیرهای فعلی خود، یک گزینه ترانزیتی دیگر نیز خواهد داشت. در نتیجه، ممکن است ایران همزمان شاهد تنوع مسیرهای ترانزیتی در پیرامون خود باشد. پاسخ تهران به این تحولات، نه جلوگیری از شکلگیری کریدورهای جدید، بلکه افزایش جذابیتِ شبکه ترانزیتی خود است. این سیاست باید در چهار سطح دنبال شود:
نخست، ایران باید گسترش اتصالِ ریلی و جادهای به افغانستان و آسیای مرکزی را از یک موضوع عمرانی به یک اولویت ژئواکونومیکی ارتقا دهد و گلوگاههای ریلی، افزایش ظرفیت پایانههای مرزی و اتصال مؤثر آنها به چابهار و بندرعباس را در دستور کار خود قرار دهد.
دوم، معیار رقابت باید «زمان حمل کالا و مسافر از مبدأ تا مقصد» باشد. اگر ایران بتواند فرایندهایی همچون رویههای گمرکی، حمل کالا، تشریفات مرزی و خدمات بندری را به شکلی قابل پیشبینی و مطلوب ارائه دهد، حتی مسیرهای کوتاهترِ ، الزاماً مزیت بیشتری نخواهند داشت.
سوم، تهران باید تحولات واخان و مسیرهای منتهی به آن را بهدقت رصد کند. تمرکز صرف بر «کریدور واخان» کافی نیست؛ پروژههای چترال، مستوج، شندور، گلگت، بروغیل، مذاکرات پاکستان–تاجیکستان، سیاست چین درباره واخجیر و توسعه جاده در سمت افغانستان، باید بهصورت یک مجموعه تحلیل شوند.
چهارم، ایران باید امکان اتصال کریدورها را به نحوی جدی مورد بررسی قرار دهد. رقابت ایران و پاکستان در حوزه بنادر و ترانزیت بسیار جدی است، اما این رقابت، الزاماً رقابتی با حاصلجمع صفر نیست. در یک شبکه چندمسیره، پاکستان و ایران میتوانند در برخی محورها رقیب و در برخی دیگر مکمل هم باشند. جریان ترانزیت در آسیای مرکزی، بر اساس مقصد، میتواند از دو مسیر مکمل( پاکستان به ایران و ترکیه، یا ایران به پاکستان و دریای عمان) عبور کند. این قابلیت دوگانه، با مفهوم “مکمل بودن کریدورها” در مقاله نوشته شده توسط “رائو صاحب”، بهخوبی همخوانی دارد.
برای ایران، حرکت از رقابت بر سر تصاحب مسیرهای ترانزیتی به رقابت برای کسب مرکزیت در شبکه، میتواند راهبردی هوشمندانهتر باشد؛ قدرت در معماری جدید اوراسیا، لزوماً در اختیار کشوری نخواهد بود که بیشترین حجم بار عبوری را به خود اختصاص دهد، بلکه در اختیار کشوری قرار خواهد گرفت که با شبکههای ترانزیتی بیشتری در تعامل باشد.
چالشهای پیشرو و چشمانداز آینده
با وجود جذابیتهای راهبردیِ واخان، نباید از چالشهای پیش روی آن غفلت نمود. این پروژه، بیش از آنکه یک طرح زیربنایی باشد، آزمونی برای سنجشِ میزان همکاریهای منطقهای در جنوب اوراسیا میباشد تحقق این پروژه منوط به حل چهار چالش اساسی است که در ادامه به آنها اشاره میگردد:
چالش نخست، چالشهای سیاسی–امنیتی است. همانگونه که پیشتر اشاره شد، مساعدت و همکاری افغانستان شرط اساسی برای تحقق این کریدور است، اما در شرایط کنونی، بهدلیل روابط پرتنش میان اسلامآباد و کابل، این همکاریها در پایینترین سطح ممکن قرار دارند. هر گونه پیشرفت در مسیر واخان، مستلزم نوعی تنشزداییِ جدی میان دو کشور است که در شرایط کنونی، امری دور از انتظار است.
دومین چالش در ارتباط با سرمایهگذاری و تأمین مالی پروژه است. هزینههای سرسامآور احداث و نگهداری زیرساختها در منطقهای با ویژگیهای توپوگرافیک بسیار دشوار، بهتنهایی از توان مالی پاکستان خارج است. جذب سرمایهگذاران بینالمللی، بهویژه در غیاب ثبات سیاسی پایدار و بازگشت مطمئن سرمایه، کاری بسیار دشوار و نیازمند بستههای تشویقی ویژه است.
چالش سوم به مسئله رقابت میان کریدورها بازمیگردد. واخان تنها گزینه پیش رویِ کشورهای آسیای مرکزی نیست. کریدور شمال–جنوب، مسیرهای ایران، کریدور میانی (شبکه ترانسخزر) و کریدورهای چین–اروپا، همگی در حال توسعه میباشند. در این میان، واخان باید از حیث هزینه، زمان و قابلیت اعتماد، به سطحی برسد که بتواند با کریدورهای مذکور رقابت کند.
چهارمین چالش، چالشهای زیستی و اقلیمی است. منطقه واخان، یکی از حساسترین زیستبومهای کوهستانی جهان است. ساخت جاده، تونل و سایر زیرساختها، بدون ارزیابی دقیق از اثرات زیستمحیطی آنها، میتوانند خسارتهای جبرانناپذیری را به این اقلیم شکننده وارد نمایند و منجر بهمخالفت نهادهای بینالمللی گردد.
با این حال، چشمانداز آینده واخان، کاملاً تیره و تار نیست. همگرایی منافع اقتصادی بازیگران کلیدی (چین، پاکستان، تاجیکستان و افغانستان) و فشارهای فزاینده کشورهای آسیای مرکزی برای تنوعبخشی به مسیرهای دسترسی خود، میتوانند بهمرور، زمینهساز نوعی اجماع حداقلی بر سر این کریدور شوند. تجربه موفقیتآمیزِ پروژههای همکاری منطقهای مانند «کاسا-۱۰۰۰» و کریدور چین–پاکستان، نشان میدهد که با وجود اراده سیاسی کافی، موانع فنی و مالی نیز بهمرور مرتفع میگردند. آنچه بیش از هر عامل دیگری، سرنوشتِ واخان را تعیین خواهد کرد، نه جغرافیا یا فناوری، بلکه «کیفیت نهادهای منطقهای مرتبط با این کریدور» و «میزان اعتماد متقابل میان بازیگران اصلی» است. اگر این دو مؤلفه تحقق یابند، واخان میتواند از یک «خط روی نقشه» به یکی از پویاترین کریدورهای اوراسیا تبدیل شود؛ در غیر اینصورت، سرنوشت این باریکه کوهستانی، همچنان در هالهای از ابهام و انتظار باقی خواهد ماند.
نتیجهگیری
واخان، نمونهای کمنظیر از دگردیسیِ معنای جغرافیا در بستر تحولات بینالمللی است. منطقهای که در پایان قرن نوزدهم، بهعنوان حائل میان دو امپراتوری بود، اکنون و در قرن بیستویکم، بهعنوان یکی از گزینههای بالقوه اتصال چین، افغانستان، پاکستان و آسیای مرکزی به همدیگر مطرح شده است. با این حال، بهرغم اهمیت راهبردی واخان، نباید درباره وضعیت فعلی این پروژه اغراق نمود. تا زمان نگارش این مقاله، هیچ پروژهای تحت عنوان “کریدور واخان” یا “کریدور اقتصادی آسیای مرکزی–روسیه–پاکستان” توسط دولت پاکستان به تصویب نرسیده است. در مقابل، واخان دیگر موضوعی صرفاً محدود به پژوهشهای دانشگاهی نیز نیست؛ توسعه زیرساختهای چترال–مستوج–شندور و شندور–گلگت، گفتوگوهای رسمیِ پاکستان و تاجیکستان درباره اتصالِ زمینیِ مستقیم، اشاره صریحِ فرماندار خیبرپختونخوا به کریدور تجاریِ واخان، و طرح اتصالِ فیبر نوری، همگی نشان میدهند که واخان در حال ورود به مجموعه گزینههای ترانزیتی پاکستان است.
معنایِ واقعیِ این تحول را باید در سطحی وسیعتر جست. پاکستان، صرفاً به دنبالِ رسیدن به آسیای مرکزی نیست؛ هدف راهبردیِ مهمتر آن است که پاکستان یکی از گزینههای اصلی دسترسی آسیای مرکزی به آبهای آزاد باشد. از این منظر، واخان صرفاٌ یکی از اجزای معماری گستردهتری است که مسیر ترانسافغان، کریدور چین–پاکستان، پروژه «کاسا-۱۰۰۰»، شبکههای جادهای شمال پاکستان، ارتباطات دیجیتال و بنادر دریای عمان را در کنار یکدیگر قرار میدهند. به همین دلیل، تعبیر «راهبردِ تبدیل شدن به هاب انرژی و تجارت اوراسیا» برای توصیف جهتگیری پاکستان، دقیقتر از «راهبرد واخان» است.
موفقیتِ این راهبرد، اما بههیچوجه تضمینشده نیست. افغانستان باید با پروژه موافق باشد؛ چین باید حداقل در بخش شرقی واخان، حاضر به تبدیل واخجیر به یک گذرگاه اقتصادی شود؛ سرمایهگذاران باید توجیه مالی پروژه را بپذیرند؛ و امنیت مسیر باید به اندازهای پایدار باشد که هزینه و ریسکِ ترانزیت، توان رقابت با دیگر کریدورها را داشته باشد. در این میان، یک تناقض بنیادین همچنان پابرجاست: واخان برای پاکستان، وسیله دسترسی به آسیای مرکزی است؛ اما برای افغانستان، میتواند وسیله کاهش وابستگی به پاکستان باشد. در نتیجه، همان پروژهای که جایگاهِ ژئواکونومیکِ پاکستان را در شمال تقویت میکند، ممکن است بخشی از نفوذ ترانزیتی اسلامآباد بر کابل را کاهش دهد. این تناقض، احتمالاً یکی از عوامل اصلیِ تعیینکننده آینده واخان خواهد بود.
برای ایران، اهمیتِ این پرونده، حتی از خود واخان فراتر میرود. تحولات جاری نشان میدهند که آسیای مرکزی در حال ورود به محیطی است که در آن، مسیرهای بیشتری برای تجارت، انرژی و ارتباطات در دسترس خواهند بود. در چنین شرایطی، مزیت جغرافیایی کشورها، کمتر انحصاری خواهد شد. از این رو، مزیت آینده ایران، نه در این خواهد بود که کشورهای آسیای مرکزی مجبور به استفاده از مسیر ایران باشند؛ بلکه در آن است که حتی با وجودِ چند گزینه، مسیر ایران همچنان از نظر هزینه، زمان، امنیت و قابلیت اعتماد، یکی از عقلانیترین انتخابهای آنها باشد. واخان در قرن نوزدهم برای فاصلهانداختن میان قدرتها اهمیت یافت؛ در قرن بیستویکم، ممکن است برای اتصال آنها اهمیت پیدا کند. اما تحول بزرگتر، نه خود واخان، بلکه تغییر در ماهیت قدرت جغرافیایی است: مرزهایی که زمانی برای مهار قدرت طراحی شده بودند، اکنون درمیدان رقابتی تازه برای ایجاد و تسهیل اتصال اهمیت یافتهاند. در این جغرافیای جدید، قدرت، نه لزوماً از کنترل یک کریدور، بلکه از قرار گرفتن در مرکز شبکهای از کریدورها حاصل خواهد شد.
.
دربارهٔ نویسندگان
نظرات