تحلیل هوش مصنوعی
نسخه صوتی مقاله
مقدمه
در عرصه نظری روابط بینالملل، اندک انگارهای به پایداری و فراگیری “نظریه موازنه قوا” رسیده است. این انگاره، نه تنها وضعیتی را توصیف میکند که در آن قدرت میان کنشگران به گونهای توزیع شده که هیچ یک توان چیرگی یا تحمیل اراده خود بر دیگری را ندارند، بلکه خود به مثابه راهبردی برای دولتهاست تا در غیاب حاکمیت مرکزی جهانی، از هویت و استقلال خویش حراست کنند. نظریه موازنه قوا، ریشه در سنت رئالیستی دارد و با آثار برجستهای همچون «سیاست میان ملل» مورگنتا و «نظریه سیاست بینالملل» والتز، به بلوغ نظری دست یافت. آنچه این نظریه را از سایر نظریهها، متمایز میسازد، تأکید دوگانه آن بر «وضعیت» (توزیع نسبی قدرت) و «سیاست» (اقدامات فعالانه دولتها برای حفظ آن وضعیت) است. موازنه، چه از سنخ داخلی (تقویت توان ملی از راه افزایش بودجه نظامی، توسعه فناوریهای دفاعی و تحکیم بنیانهای اقتصادی) و چه از نوع خارجی (تشکیل ائتلاف و انعقاد معاهدات دفاعی با دیگر کنشگران)، پاسخی ساختاری به تهدیدات ناشی از نابرابری قدرت و هراس از تسلط دیگر کشورها است. این نوشتار بر پایه همین چارچوب نظری، پیمان دفاعی تازهای را که میان پاکستان، ترکیه و عربستان منعقد شده، مورد واکاوی قرار میدهد و تأثیرات احتمالی آن را بر روابط دیرپای تهران و اسلامآباد مورد مداقه قرار میدهد.
نظریه موازنه قوا و منطق ائتلافسازی در نظام آنارشیک
نظریه موازنه قوا، در سادهترین بیان، ناظر بر گونهای از توزیع قدرت است که از سلطه یک دولت بر نظام بینالملل جلوگیری میکند. با این حال، سادگی ظاهری این تعریف، پیچیدگیهای نظری ژرفی را در پس خود پنهان داشته است. پرسش اساسی آن است که «قدرت» چگونه سنجیده میشود؟ آیا توان نظامی، شاخص تعیینکننده است یا عواملی چون ظرفیت اقتصادی، نفوذ فرهنگی، و ژرفای جمعیتی نیز در آن دخیلاند؟ رئالیستهای کلاسیک، همچون مورگنتا، بر عناصر ملموس و ناملموس قدرت تأکید دارند و ادراک تصمیمگیرندگان از قدرت خود و رقیب را به اندازه قدرت عینی مهم میدانند.
از سوی دیگر، نئورئالیستهایی همچون والتز، با تأکید بر ساختار آنارشیک نظام، قدرت را بیشتر با معیارهای کمی و قابل اندازهگیری (تعداد نیروها، بودجه نظامی، تولید ناخالص داخلی) میسنجند. در غیاب یک دولت فراملی، دولتها ناگزیرند با دو سازوکار اصلی( افزایش توان خویش و انعقاد معاهدات دفاعی با دیگر کشورها ) از سلطه یکجانبه یک دولت خاص بر نظام بینالملل جلوگیری کنند. مورگنتا این فرایند را محصول عقلانیت سیاسی و تمایل طبیعی انسان برای حفظ قدرت میداند، حال آنکه والتز آن را برخاسته از ساختار آنارشیک نظام بینالملل تلقی میکند و معتقد است که حتی اگر دولتها خواهان صلح باشند، معمای امنیت و عدم قطعیت نیات دیگران، آنان را به رفتار موازنهگرانه وا میدارد. در هر دو رویکرد، حاصل کار «واکنش موازنهگرانه» در برابر قدرتیابی رقیب است که به شکلگیری ائتلافهایی برای خنثیسازی تهدیدات احتمالی میانجامد.
بسترهای شکلگیری پیمان مکه
“مایکل برچر”، در تحلیل خود از بحرانهای بینالمللی، با رویکردی گامبهگام به تبیین مراحل آغاز، تصاعد، کاهش و پیامدهای بحران میپردازد. او یکی از مهمترین پیامدهای بحرانها را «بازآرایی ائتلافها» و دگرگونی در اتحادهای موجود میداند.
پیمان دفاعی مکه که اخیراً میان آنکارا، اسلامآباد و ریاض منعقد شده، به روشنی مصداق عینی این قاعده تاریخی است. این همکاری نوپدید، زاییده سه دگرگونی اساسی در محیط امنیتی خاورمیانه است: نخست، افزایش توان نظامی رژیم صهیونیستی که بهواسطه داشتن روابط راهبردی با واشنگتن، به بازیگری با قابلیتهای نظامی و فناورانه در منطقه تبدیل شده است. دوم، ارتقای چشمگیر نفوذ منطقهای و توان نظامی جمهوری اسلامی ایران که موجب نگرانیهای عمیقی در میان کشورهای منطقه شده است. سوم، تزلزل اعتماد کشورهای منطقه به پوشش امنیتی ایالات متحده، به ویژه پس از خروج نسبی واشنگتن از تعهدات تاریخی خود در سوریه، افغانستان و عراق، و همچنین تغییر اولویتهای راهبردی این کشور از خاورمیانه به شرق آسیا برای مهار چین.
این سه متغیر، کشورهای یادشده را به تکاپوی ایجاد یک موازنه نوین واداشته است. آنکارا که خود را در محاصره یونان، قبرس و ارمنستان میبیند، ریاض که از حملات حوثیهای یمن و تهدیدهای موشکی ایران به ستوه آمده، و اسلامآباد که همواره نگران برتری نظامی هند در شبهقاره است، در این پیمان فرصتی برای بازتعریف امنیت خویش یافتهاند.
پیامدهای راهبردی پیمان مکه برای روابط تهران و اسلامآباد
اگرچه امضاکنندگان پیمان، آن را صرفاً دفاعی و غیرتهاجمی توصیف میکنند و بر مقابله با تروریسم و همکاریهای نظامی تأکید میورزند، اما در روابط بینالاذهانی کنشگران، پیمانها هرگز در خلأ شکل نمیگیرند و همواره با تفسیرهای چندگانه و گاه متعارض روبهرو میشوند. تهران، تلآویو و واشنگتن ( هر یک از منظر منافع ملی خود) این ائتلاف را در افق تهدیدهای خویش تعبیر خواهند کرد. هند، یونان، قبرس و ارمنستان نیز که با اضلاع این مثلث مناقشاتی تاریخی یا مرزی دارند، ممکن است آن را اخطاری راهبردی و هشداری برای بازبینی سیاستهای خود تلقی کنند. چنین برداشتهایی، به نوبه خود، میتوانند باعث ایجاد موجی از موازنهسازی داخلی (مسابقه تسلیحاتی گسترده) و خارجی (ائتلافهای متقابل با کنشگران فرامنطقهای) گردند؛ روندی که به گفته “الکساندر ونت”، فرهنگ «هابزی» (جنگ و ناامنی فراگیر) را در منطقه بازتولید میکند و خاورمیانه را به بحرانها و درگیریهای تازه میکشاند.
با این حال، آنچه اهمیت مضاعف دارد، جایگاه پاکستان در معادله راهبردی تهران-اسلامآباد است. فارغ از اینکه مقامات پاکستان چه خوانشی از این پیمان دارند، واقعیت ژئوپلیتیک انکارناپذیر آن است که هیچ کشوری به اندازه ایران برای پاکستان سودمند و حیاتی نیست. این سودمندی، تنها به همسایگی جغرافیایی محدود نمیشود، بلکه ریشه در همبستگیهای تاریخی، فرهنگی و اقتصادی عمیقی دارد که طی سدهها شکل گرفته است. حتی چین، نزدیکترین متحد راهبردی اسلامآباد، نمیتواند در تمامی ابعاد (جمعیتی، فرهنگی، دینی، جغرافیایی و انرژی) جایگزین ایران شود.
تاریخ مناسبات دو کشور، همواره از ساختاری مستحکم و مقاوم برخوردار بوده و در برابر تلاطمهای سیاست بینالملل تابآوری شگرفی از خود نشان داده است. حضور مستقیم ایران در جنگهای پیشین پاکستان با هند(آن هم در غیاب هرگونه پیمان امنیتی رسمی ) گویای پیوندی فراتر از تعهدات مادی و مبتنی بر همبستگی معنایی و ریشهدار است. به بیان دیگر، هرگاه دولتی فارغ از انگیزههای راهبردی و صرفاً بر اساس الزامات اخلاقی، به سود دولت دیگر وارد معرکه شود، این امر نمود اوج همبستگی و اعتماد راهبردی میان دو کشور است.
راز این پیوند ناگسستنی را باید در اشعار اقبال لاهوری جست که مرزهای جغرافیایی را در برابر همبستگیهای فرهنگی و مذهبی، کماهمیت میداند. از این منظر، تهران بهمثابه شریکی راهبردی برای اسلامآباد در شرایط بحرانی بهشمار میآید.
موانع و چالشهای راهبردی
با این وصف، پرسش اساسی آن است که آیا پاکستان، با درک عمیق از این مختصات، دست به اقدامی راهبردی خواهد زد که به فاصلهافکنی میان تهران و اسلامآباد منجر گردد؟ بر پایه شواهد تاریخی و راهبردی، چنین سناریویی دور از انتظار است؛ کنشگر خردمند و آیندهنگر هرگز مهمترین برگ برنده خود را در بازی پیچیده ژئوپلیتیک از دست نمیدهد و میان منافع مقطعی و راهبردی تمایز روشنی قائل است. تلاش مستمر پاکستان برای میانجیگری میان ایران و آمریکا، خویشتنداری معقولانه در قبال تحولات خلیجفارس، و فراهم آوردن تسهیلات بندری برای ایران در راستای گریز از محاصره دریایی، همگی حاکی از درک عمیق اسلامآباد از جایگاه بیبدیل ایران در معادلات امنیتی و اقتصادی خویش است.
با این حال، مسئله محوری این پیمان، در معمای کلاسیک «درگیرشدن» (entrapment) نهفته است؛ مفهومی که در ادبیات ائتلافها، به وضعیتی اطلاق میشود که تعهدات متقابل، یکی از اعضا را ناخواسته به مسیری میکشاند که با منافع بنیادین او سازگاری ندارد. اتحادها، ذاتاً کشورها را در معرض این خطر قرار میدهند که تفسیر یک طرف از تعهدات، با تفسیر طرف دیگر همخوانی نداشته باشد. تشخیص مرز میان اقدامات تهاجمی و تدافعی، بسیاردشوار و مناقشهبرانگیز است. ممکن است عملی از سوی یک کشور کاملاً تدافعی و برخاسته از حق مشروع دفاع تعبیر شود، حال آنکه از سوی کشور دیگر، تهاجمی و بهمنزله نقض حاکمیت خود قلمداد گردد.
در چنین فضای مبهمی، پاکستان ناگزیر خواهد بود میان تفسیر ایران از یک اقدام نظامی (مثلاً واکنش به حضور پایگاههای آمریکا در خاک متحدان خود) و برداشت متحدان عرب و ترک ، یکی را برگزیند. “رابرت جرویس” این پدیده را «برداشت و سوءبرداشت» مینامد و آن را عامل بسیاری از منازعات بینالمللی و حتی جنگهای تمامعیار میداند؛ چرا که در غیاب ارتباط شفاف، کنشگران تمایل دارند رفتار دیگران را بر اساس بدترین سناریوها تفسیر کنند.
چشمانداز آینده
برای گریز از این بنبست تحلیلی و عملیاتی، پاکستان میتواند نقش یک میانجی تحولآفرین را ایفا کند و به جای دامنزدن به تقابل، همه کشورهای مسلمان خاورمیانه را به سوی همکاری، همگرایی و دوستی پایدار سوق دهد. “الکساندر ونت”، از نظریهپردازان برجسته نظریه سازهانگاری، از این وضعیت آرمانی با عنوان «فرهنگ کانتی» یاد میکند که در آن، کنشگران به جای بازتولید آنارشی هابزی (همه در برابر همه)، به سوی هنجارهای همکاریجویانه، اعتماد متقابل و منافع مشترک حرکت میکنند.
” باری بوزان”، نظریهپرداز مکتب کپنهاگ، نیز با طرح مفهوم «مجموعه امنیتی منطقهای»، بر ضرورت شکلگیری ترتیبات امنیتی درونزا و مبتنی بر جغرافیا، تاریخ و فرهنگ مشترک تأکید میورزد. چنین چارچوبی، نه تنها میتواند مناقشات تاریخی و مرزی را کاهش دهد، بلکه انرژی عظیم کشورهای منطقه را به جای هدررفت در رقابتهای ویرانگر، به سمت تهدیدهای بیرونی مشترک (تروریسم، قاچاق مواد مخدر، بحران آب و تغییرات اقلیمی) بسیج میکند. واکنش اخیر “سید عباس عراقچی”، وزیر امور خارجه ایران، به این پیمان را در همین افق میتوان ارزیابی کرد که با تأکید بر ضرورت وحدت کشورهای مسلمان، گفت: «هرگاه کشورهای مسلمان در کنار یکدیگر متحد و یکپارچه باشند، میتوانند با قدرت در برابر چالشهایی که از سوی بیگانگان ایجاد میشود، ایستادگی کنند.» این گفته، فراخوانی برای بازتعریف ائتلاف در قالبی فراگیرتر، شفافتر و مبتنی بر همگرایی تمدنی و منافع جمعی امت اسلامی است.
نتیجهگیری
پیمان دفاعی سهجانبه پاکستان، ترکیه و عربستان، در بستر بحرانهای نظم امنیتی نوین خاورمیانه زاده شده و واکنشی طبیعی به تغییر موازنه قوا و تزلزل تضمینهای امنیتی آمریکای است. پیامدهای آن برای روابط دیرپای تهران و اسلامآباد، یکسویه و حتمی نیست. اگرچه این پیمان ممکن است به برداشتهای تهدیدآمیز، سوءتعبیرهای راهبردی و رفتارهای متقابل موازنهگرانه دامن بزند، اما ژرفای پیوندهای تاریخی، فرهنگی، دینی و راهبردی ایران و پاکستان، اسلامآباد را ناگزیر به پاسداری از این سرمایه گرانبها میکند. با این حال، کژتابیهای تفسیری، برداشتهای ناهمسان از اقدامات نظامی، و معمای کلاسیک درگیرشدن در اتحادها، چالشهایی جدی فراروی اسلامآباد در آینده خواهد گذاشت که نیازمند هوشیاری، دیپلماسی فعال و مدیریت هوشمندانه بحران است. راه برونرفت از این مخاطرات، عبور از منطق صرف موازنهسازی تقابلی و حرکت به سوی همکاریهای منطقهای فراگیر بر پایه دوستی، اعتماد متقابل و امنیت دستهجمعی است. چنین افقی، اگرچه دشوار و نیازمند اراده سیاسی بالا است، اما تنها مسیری است که میتواند از تکرار تاریخ خشونتآمیز و پرهزینه منطقه جلوگیری کند و انرژی عظیم کشورهای مسلمان را به جای رقابتهای ویرانگر، به سوی ساختن آیندهای مشترک، مبتنی بر صلح، همکاری و شکوفایی جمعی سوق دهد.
نویسنده این مقاله
دکتر نوذر شفیعی
دکترای روابط بینالملل از دانشگاه تهران؛ عضو هیئت علمی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران و نماینده پیشین مجلس شورای اسلامی. سخنگوی اسبق کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی و پژوهشگر برجسته حوزه سیاست خارجی، آسیا–پاسیفیک، چین، جنوب آسیا و امنیت منطقهای با سابقه گسترده تألیف و تحلیل در مجامع علمی و رسانهای
مشاهده پروفایل