به دعوت اقبال | IQBAL INVITATION
مهمان این شماره توقیر حسین، دیپلمات باسابقه پاکستانی و از صاحبنظران شناختهشده سیاست خارجی و امنیت جنوب آسیا، در طول فعالیت حرفهای خود سمتهای ارشد متعددی در وزارت امور خارجه پاکستان داشته…
تحلیل هوش مصنوعی
مهمان این شماره
توقیر حسین، دیپلمات باسابقه پاکستانی و از صاحبنظران شناختهشده سیاست خارجی و امنیت جنوب آسیا، در طول فعالیت حرفهای خود سمتهای ارشد متعددی در وزارت امور خارجه پاکستان داشته و سفیر این کشور در برزیل، اسپانیا و ژاپن بوده است. او همچنین از سال ۱۹۹۶ تا ۱۹۹۸ بهعنوان مشاور دیپلماتیک نخستوزیر پاکستان فعالیت کرده است. آقای توقیر حسین پس از پایان مأموریتهای دیپلماتیک، فعالیت دانشگاهی و پژوهشی خود را ادامه داده و اکنون در برنامه مطالعات آسیایی دانشکده خدمات خارجی دانشگاه جورجتاون تدریس میکند. افغانستان، پاکستان، ایران، جنوب و آسیای مرکزی و مسائل صلح و امنیت از حوزههای تخصصی اوست.
یادداشت تحریریه
کمتر رابطهای در جنوب آسیا به اندازه مناسبات پاکستان و افغانستان گرفتار تناقض بوده است. پاکستان برای دههها یکی از مهمترین حامیان طالبان بود و در شکلگیری محیط سیاسی، اجتماعی و امنیتیای که زمینه ظهور و سپس بازگشت این جنبش به قدرت را فراهم کرد، نقشی انکارناپذیر داشت. با این حال، چند سال پس از بازگشت طالبان به کابل، افغانستان نهتنها به «عمق راهبردی» پاکستان تبدیل نشده، بلکه یکی از پیچیدهترین چالشهای امنیتی و سیاست خارجی اسلامآباد شده است.
چگونه نیرویی که زمانی در محاسبات راهبردی پاکستان یک مزیت تلقی میشد، به بخشی از مسئله امنیتی این کشور تبدیل شد؟ چرا طالبان حاضر نیستند مسئله تحریک طالبان پاکستان را مطابق خواست اسلامآباد حل کنند؟ آیا فشار نظامی میتواند رفتار کابل را تغییر دهد؟ و آیا ایران، پاکستان و دیگر همسایگان افغانستان میتوانند بهجای رقابت بر سر نفوذ، چارچوب منطقهای متفاوتی برای مدیریت بحران ایجاد کنند؟
آنچه در ادامه میآید، دیدگاه آقای توقیر حسین درباره افغانستان، طالبان و سیاست افغانستان پاکستان است؛ دیدگاهی که از نقد گذشته آغاز میشود، اما بیش از هر چیز در جستوجوی پاسخی برای آینده است.
میراث یک سیاست و ظهور یک معمای جدید
روابط پاکستان و افغانستان هیچگاه ساده نبوده است. صرفنظر از اینکه چه کسی در کابل حکومت کرده، افغانستان همواره همسایهای دشوار برای پاکستان بوده است. دو کشور تاریخی مشترک اما مناقشهآمیز، هویتهایی همپوشان، اقوام و قبایلی در دو سوی مرز و اختلافی دیرینه بر سر خط دیورند دارند. این ویژگیها همان اندازه که ظرفیت نزدیکی ایجاد کردهاند، امکان مداخله هر یک در امور دیگری را نیز فراهم آوردهاند.
این رابطه هنگامی پیچیدهتر شد که افغانستان و پاکستان به میدان رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل شدند. سرنگونی سلطنت افغانستان در ۱۹۷۳، انقلاب ثور، مداخله شوروی، جهاد افغانستان، جنگهای داخلی، ظهور طالبان، حمله آمریکا در ۲۰۰۱ و جنگ علیه تروریسم، فقط افغانستان را تغییر ندادند؛ پاکستان نیز در جریان این تحولات دگرگون شد.
جریانهای جهادی و فرقهای با گروههای مسلح محلی و شبکههای تروریستی فراملی مانند القاعده درهم آمیختند. افغانستان در دوره نخست طالبان برای برخی از این جریانها به پناهگاه، برای برخی به خانه و برای بسیاری به نماد پیروزی یک پروژه جهادی تبدیل شد. پاکستان نیز از این تحولات مصون نماند. مناطق قبایلی سابق و بلوچستان به بخشی از محیط اجتماعی و عملیاتی طالبان تبدیل شدند و مدارس دینی پاکستان در تأمین نیرو و بازتولید شبکههای فکری آنان نقش یافتند. از این منظر، طالبان هیچگاه پدیدهای صرفاً افغانستانی نبودند.
یکی از مشکلات اصلی سیاست پاکستان، درک ناقص از همین واقعیت بود. اسلامآباد برای سالها افغانستان را بیش از اندازه از دریچه امنیت دید و در نتیجه، مسئلهای اساساً سیاسی و اجتماعی را به مسئلهای عمدتاً امنیتی تبدیل کرد.
پاکستان البته آغازگر همه مشکلات این رابطه نبود. کابل از نخستین سالهای تشکیل پاکستان، با مسئله پشتونستان و عدم پذیرش خط دیورند چالشهایی برای همسایه جدید خود ایجاد کرد. پاکستان توانست این فشار را مهار کند، اما بهتدریج خود نیز وارد سیاست داخلی افغانستان شد. در دهه ۱۹۸۰، جنگ علیه شوروی میلیونها مهاجر، مجاهد و شبکه جهادی را به پاکستان کشاند. پس از آن، جنگ داخلی افغانستان و سپس ظهور طالبان، پیوندهای دو سوی مرز را عمیقتر کرد.
طالبان در دوران مبارزه برای قدرت به پاکستان وابسته بودند و همین وابستگی بهتدریج یک فرض خطرناک را در ذهن سیاستگذاران پاکستانی تثبیت کرد: اینکه طالبان در صورت رسیدن به حکومت نیز همچنان ملاحظات راهبردی اسلامآباد را رعایت خواهند کرد.
این فرض اشتباه از آب درآمد.
وابستگی یک جنبش شورشی به پناهگاه و حمایت خارجی الزاماً به معنای وابستگی همان جنبش پس از تبدیل شدن به حکومت نیست. پاکستان تفاوت میان طالبانِ شورشی و طالبانِ حاکم را دستکم گرفت. حتی پیش از بازگشت طالبان به کابل نیز نشانههای این خطر وجود داشت. قدرتگیری کامل طالبان ممکن بود برای پاکستان برخی منافع ظاهری در سیاست خارجی ایجاد کند، اما همزمان هزینههای داخلی سنگینی به همراه داشت. پیوند میان طالبان افغانستان، شبکههای جهادی منطقه و جریانهای افراطی پاکستان مسئلهای بود که نمیشد برای همیشه نادیده گرفت.
وقتی طالبان در اوت ۲۰۲۱ دوباره وارد کابل شدند، افغانستان دیگر افغانستان دهه ۱۹۹۰ نبود و طالبان نیز دیگر همان نیروی منزوی سابق نبودند. این بار، کشورهایی که در دهه ۱۹۹۰ با آنان مخالف بودند، به دلایل امنیتی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی به تعامل با کابل روی آوردند. چین، ایران، روسیه و حتی هند هر یک به شکلی کانالهای ارتباطی خود را با طالبان حفظ یا توسعه دادند. در نتیجه، طالبان دیگر آن میزان وابستگی گذشته به پاکستان را نداشتند.
در مقابل، خود پاکستان با مشکلات متعدد اقتصادی، سیاسی و امنیتی مواجه شده بود. طالبان نیز پس از دههها تعامل با ساختار قدرت در پاکستان، محدودیتهای اسلامآباد را بهخوبی میشناختند. آنان میدانستند پاکستان، هر اندازه از رفتار کابل ناراضی باشد، از بیثبات شدن افغانستان نیز هراس دارد.
اینجا یک وارونگی تاریخی رخ داد: طالبان که زمانی قرار بود اهرم پاکستان در افغانستان باشند، بهتدریج خود صاحب اهرمهایی علیه پاکستان شدند.
مهمترین این اهرمها تحریک طالبان پاکستان است.
در اسلامآباد این انتظار وجود داشته که طالبان افغانستان، به دلیل سابقه روابط خود با پاکستان، مانع فعالیت TTP از خاک افغانستان شوند. اما چنین انتظاری ماهیت روابط میان این شبکهها را دستکم میگیرد. طالبان افغانستان و TTP صرفاً دو سازمان با روابط تاکتیکی نیستند؛ میان آنها پیوندهای تاریخی، ایدئولوژیک و عملیاتی وجود دارد. شبکههایی که طی سالها در جنگ طالبان علیه دولت افغانستان و نیروهای آمریکایی مشارکت داشتند، پس از بازگشت طالبان به قدرت ناگهان از بین نرفتند.
کابل برای برخورد با TTP هم با مسئله اراده و هم با مسئله ظرفیت روبهروست. طالبان نگران داعش خراسان، جبهه مقاومت ملی و شکافهای احتمالی در درون خود هستند. برخورد گسترده با TTP میتواند نیروهای ناراضی را به سوی داعش خراسان سوق دهد یا شکافهایی در میان جریانهای جهادی ایجاد کند که طالبان ترجیح میدهند آنها را مدیریت کنند، نه منفجر.
از سوی دیگر، TTP و برخی دیگر از گروههای مسلح میتوانند برای طالبان کارکرد ابزاری نیز داشته باشند. وجود این شبکهها در شرایط خاص میتواند بهعنوان پشتوانهای در برابر تهدیدات داخلی و خارجی عمل کند و همزمان اهرمی برای کسب امتیاز از کشورهای منطقه باشد. بنابراین تصور اینکه فشار بیشتر پاکستان الزاماً طالبان را به برخورد قاطع با TTP وادار خواهد کرد، سادهانگارانه است.
فشار بیش از اندازه حتی ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد. طالبانی که احساس کنند موجودیت حکومتشان از سوی پاکستان تهدید میشود، انگیزه بیشتری برای حفظ TTP بهعنوان متحد و اهرم خواهند داشت. این همان تناقضی است که پاکستان اکنون با آن روبهروست: باید از خود در برابر پیامدهای حکومت طالبان محافظت کند و همزمان از بیثباتی شدید همان حکومت جلوگیری نماید.
از همینجا باید به یک نتیجه بنیادی رسید: افغانستان یک چالش سیاسی با بُعد نظامی است، نه یک چالش نظامی با بُعد سیاسی.
نگاه صرفاً امنیتی در گذشته پاکستان را به حمایت از طالبان رساند. اگر همان نگاه امروز به سیاست تقابل حداکثری با طالبان منجر شود، احتمال شکست دوباره وجود دارد. اقدام نظامی در شرایط مشخص ممکن است ضروری باشد، اما نمیتواند خودِ راهبرد باشد.
بیثبات شدن افغانستان به معنای گسترش فضای فعالیت برای داعش خراسان، گروههای تروریستی فراملی و دیگر شبکههای مسلح خواهد بود. موج تازه مهاجرت، قاچاق، افراطگرایی و فروپاشی اقتصادی نیز مستقیماً پاکستان و دیگر همسایگان را تحت تأثیر قرار خواهد داد. از این رو، اگر اقدام نظامی ضروری شود، باید هدف آن نشان دادن توانایی پاکستان برای تحمیل هزینه باشد، نه القای قصد پاکستان برای سرنگونی یا بیثبات کردن حکومت طالبان.
پاکستان به ترکیبی از مذاکره، صبر، کنترل مرز، تجارت، سیاست مهاجران، مشوقهای اقتصادی، فشار سیاسی و در صورت ضرورت، اقدامات امنیتی محدود نیاز دارد. اما هیچیک از اینها بهتنهایی کافی نیست.
شاید مهمترین تحول مورد نیاز این باشد که افغانستان دیگر صرفاً یک پرونده سیاست خارجی تلقی نشود. افغانستان اکنون به همان اندازه یک مسئله داخلی پاکستان است.
اسلامآباد نمیتواند امنیت خود را به تصمیم طالبان درباره TTP وابسته کند. حتی اگر کابل اراده برخورد با این گروه را پیدا کند، طالبان بهتنهایی قادر نیستند مسئله افراطگرایی و تروریسم پاکستان را حل کنند. پاکستان باید ظرفیت TTP و گروههای مشابه را در داخل کشور تضعیف کند. اقدامات نظامی بخشی از این روند هستند، اما پاسخ کامل نیستند.
هدف باید انزوای سیاسی و اجتماعی افراطگرایی باشد. این امر مستلزم رسیدگی به نارضایتیهایی است که گروههای مسلح از آنها برای جذب نیرو استفاده میکنند. افزایش فرصتهای اقتصادی و اجتماعی، کاهش حاشیهرانی سیاسی، تقویت حکمرانی و حاکمیت قانون در مناطق پشتوننشین و بلوچستان، بخشی از سیاست ضدتروریسم است، نه موضوعی جدا از آن.
دههها حکومت اقتدارگرا و دموکراسی ناقص، معماری نهادی پاکستان را تضعیف کرده است. هنگامی که نهادها ضعیف میشوند، حاکمیت قانون و ثبات اجتماعی نیز آسیب میبینند و این همان فضایی است که جریانهای افراطی از آن تغذیه میکنند. پاکستان سالها با تروریسم جنگیده است، اما مبارزه با تروریسم بدون مقابله با شبکهها، گفتمانها و شرایط اجتماعیای که افراطگرایی را بازتولید میکنند، ناقص خواهد ماند.
به همین دلیل، مواجهه پاکستان با افغانستان طالبان باید تا حد زیادی از داخل پاکستان آغاز شود.
این بازنگری باید به سیاست خارجی نیز تسری یابد. طالبان امروز میکوشند روابط خود را با چین، ایران، روسیه، کشورهای آسیای مرکزی و هند متنوع کنند. پاکستان نباید هر رابطه کابل با دهلینو را الزاماً تهدیدی علیه خود تلقی کند. افغانستان بهعنوان یک کشور مستقل حق دارد با هند رابطه داشته باشد؛ اما این حق با یک مسئولیت حاکمیتی همراه است: دولت مستقر در کابل نباید اجازه دهد خاک افغانستان توسط TTP یا گروههای شورشی بلوچ برای حمله به پاکستان مورد استفاده قرار گیرد.
رقابت هند و پاکستان نباید افغانستان را بار دیگر به میدان یک بازی حاصلجمع صفر تبدیل کند. اولویت باید ثبات افغانستان و امنیت منطقه باشد، نه کسب انحصار نفوذ در کابل.
همین بازنگری در سطح نهادی نیز ضروری است. افغانستان مسئلهای چندبعدی است و نمیتوان اطلاعات، سیاست و تصمیمگیری درباره آن را در یک چارچوب صرفاً امنیتی ادغام و محصور کرد. سیاست افغانستان باید محصول یک فرایند ملی منسجم باشد که در آن دیپلماسی نقش محوری داشته باشد و نهادهای امنیتی از یک سیاست خارجی تعریفشده و هماهنگ پشتیبانی کنند. وجود یک سیاست اعلامی در یک نهاد و سیاست عملیاتی متفاوت در نهادی دیگر، پاکستان را در گذشته با هزینههای سنگینی مواجه کرده است.
ایران و ضرورت یک چارچوب منطقهای
اما حتی بهترین سیاست داخلی و دوجانبه نیز برای مدیریت مسئله افغانستان کافی نخواهد بود. آینده این کشور را نمیتوان صرفاً در قالب مناسبات اسلامآباد و کابل تعریف کرد. افغانستان در نقطه اتصال جنوب آسیا، آسیای مرکزی و غرب آسیا قرار دارد و بیثباتی آن مستقیماً امنیت پاکستان، ایران، چین، روسیه و کشورهای آسیای مرکزی را تحت تأثیر قرار میدهد.
ایران در این میان جایگاهی ویژه دارد.
تهران، مانند اسلامآباد، نمیتواند افغانستان را ترک کند و نمیتواند خود را از پیامدهای بیثباتی آن جدا سازد. تروریسم فراملی و بهویژه داعش خراسان، مهاجرت، قاچاق، بیثباتی اقتصادی و امنیت مرزی برای ایران نیز مسائل مستقیم امنیت ملیاند. در عین حال، ایران دارای پیوندهای تاریخی، فرهنگی و اقتصادی عمیقی با افغانستان است و نسبت به وضعیت جامعه شیعه این کشور نیز حساسیت ویژه دارد.
روابط ایران و طالبان بدون اختلاف نیست. موضوع آب، مهاجران، امنیت مرزی و برخی مسائل سیاسی همچنان میتواند میان تهران و کابل تنش ایجاد کند. اما ایران در عین این اختلافات، کانال تعامل با طالبان را نیز حفظ کرده است. همین ترکیبِ مجاورت، منافع، اختلاف و تعامل، ایران را به بازیگری تبدیل میکند که هر چارچوب جدی منطقهای درباره افغانستان باید آن را در نظر بگیرد.
پاکستان باید از نگاه حاصلجمع صفر به نقش ایران فاصله بگیرد. پیش از بازگشت طالبان نیز این استدلال مطرح بود که پاکستان باید گفتوگو با کابل را تقویت کند، با چین همکاری نماید، هند را کاملاً از معادله افغانستان کنار نگذارد و ایران را نیز وارد چارچوب منطقهای کند. منطق این پیشنهاد امروز حتی قویتر شده است.
هیچیک از این کشورها بهتنهایی قادر به تثبیت افغانستان نیستند؛ اما هر یک بهتنهایی قادرند تلاش دیگری را دشوار کنند. نقطه آغاز یک سیاست منطقهای موفق، تبدیل این ظرفیت تخریبی متقابل به حداقلی از همکاری است.
افغانستان یک مسئله تکلایه نیست. برای رسیدن به ثبات، سه سطح باید تا حد ممکن با یکدیگر هماهنگ شوند: ثبات و انسجام داخلی افغانستان، مدیریت رقابتهای منطقهای و مدیریت رقابتهای ژئوپلیتیکی قدرتهای بزرگ. دشوارترین و مهمترین سطح، خود افغانستان است. هیچ قدرت خارجی نمیتواند وحدت سیاسی و ثبات پایدار را از بیرون بر این کشور تحمیل کند. اما کشورهای منطقه میتوانند مانع شوند که رقابتهایشان بحران داخلی افغانستان را تشدید کند.
ایران و پاکستان در این زمینه از موقعیتی خاص برخوردارند، زیرا هر دو هزینه مستقیم شکست افغانستان را میپردازند. چین نیز برای تحقق منافع اقتصادی و اتصال منطقهای خود به ثبات افغانستان و پاکستان نیاز دارد. روسیه و کشورهای آسیای مرکزی نگران گسترش تروریسم و افراطگراییاند. بنابراین، زمینهای واقعی برای همکاری وجود دارد.
هدف چنین همکاریای نباید تشکیل ائتلافی علیه طالبان یا مهندسی نظام سیاسی افغانستان باشد. این همان اشتباه گذشته در قالبی تازه خواهد بود. هدف باید محدودتر باشد: جلوگیری از استفاده گروههای تروریستی از خاک افغانستان، مهار داعش خراسان، جلوگیری از فروپاشی اقتصادی و انسانی، مدیریت مهاجرت و مرزها، حفظ تجارت و گسترش اتصال اقتصادی افغانستان به منطقه.
سازوکارهایی مانند فرمت مسکو میتوانند مفید باشند، اما نشستهای دیپلماتیک بهتنهایی مشکلات پیچیده افغانستان را حل نمیکنند. آنچه اهمیت دارد، شکلگیری حداقلی از همگرایی منافع منطقهای است.
در چنین چارچوبی، ایران و پاکستان بهجای رقابت برای اینکه کدامیک نفوذ بیشتری در کابل داشته باشد، باید بر پرسشی اساسیتر تمرکز کنند: چگونه میتوان هزینه شکست افغانستان را برای کل منطقه کاهش داد؟
در نهایت، یک واقعیت دشوار باید پذیرفته شود: پاکستان نمیتواند افغانستان را تثبیت کند. فقط افغانها در نهایت قادر به ایجاد ثبات پایدار در کشور خود هستند.
افغانستان دارای شکافهای قومی، اجتماعی، ایدئولوژیک و سیاسی عمیقی است و تاریخ چند دهه گذشته نشان داده که قدرت خارجی، هر اندازه قدرتمند باشد، نمیتواند این پیچیدگی را با نیروی نظامی یا مهندسی سیاسی از میان ببرد. طالبان ممکن است بتوانند افغانستان را کنترل کنند، اما کنترل لزوماً به معنای ثبات نیست.
این تمایز برای سیاست پاکستان اهمیت بنیادی دارد. اسلامآباد باید از جستوجوی یک «طراحی بزرگ» دیگر برای افغانستان دست بردارد. نه ایجاد حکومت مطلوب، نه جستوجوی عمق راهبردی، نه حمایت از نیروی نیابتی جدید و نه تلاش برای بیثبات کردن طالبان، هیچیک پاسخ مناسبی نیستند.
پاکستان همچنین نباید به حمایت از گروههای مقاومت افغان، چه مستقلاً و چه به نیابت از واشنگتن یا هر قدرت دیگری، کشیده شود. یکی از مهمترین درسهای چند دهه گذشته این است که پاکستان نباید بار دیگر بخشی از جنگ یک قدرت خارجی در افغانستان شود.
در واقع، تغییر نهادی باید با تغییر مفهومی همراه شود. پرسش دیگر نباید این باشد که پاکستان چگونه میتواند افغانستان را مدیریت کند؟ پرسش درست این است که پاکستان چگونه میتواند رابطه خود با افغانستان را مدیریت کند؟
تفاوت میان این دو پرسش، تفاوت میان سیاست گذشته و سیاست آینده است.
پاکستان و افغانستان محکوم به همسایگیاند. جغرافیا را نمیتوان تغییر داد و تاریخ، قومیت، تجارت، مهاجرت و امنیت دو کشور را به یکدیگر پیوند داده است. اما همسایگی الزاماً به معنای دوستی نیست؛ همانطور که اختلاف نیز نباید به دشمنی دائمی تبدیل شود.
در شرایط کنونی، هدف پاکستان باید ایجاد یک رابطه کاری محدود، واقعگرایانه و قابل مدیریت با حکومت طالبان باشد. پاکستان باید به افغانستان کمک کند، اما طالبان را بیقیدوشرط تقویت نکند؛ مذاکره کند، اما ابزار فشار خود را کنار نگذارد؛ از ظرفیت نظامی در صورت ضرورت استفاده کند، اما آن را جایگزین سیاست نکند؛ روابط اقتصادی را حفظ کند، اما تجارت، مرز و سیاست مهاجران را در چارچوب یک راهبرد گستردهتر قرار دهد؛ و در عین تعامل با طالبان، مسئله حقوق بشر و بهویژه حقوق زنان افغانستان را نادیده نگیرد.
در داخل، پاکستان باید بسترهای اجتماعی و سیاسی افراطگرایی را کاهش دهد. در رابطه دوجانبه، باید اختلافات را از طریق ترکیبی از دیپلماسی، فشار، تجارت و مدیریت مرز کنترل کند. در سطح منطقهای نیز باید با ایران، چین و دیگر بازیگران ذینفع برای جلوگیری از فروپاشی افغانستان همکاری نماید.
در یک عبارت، پاکستان به اهداف محدود، ابزارهای متنوع و افق بلندمدت نیاز دارد.
این سیاست شاید مسئله افغانستان را «حل» نکند؛ اما شاید زمان آن رسیده باشد که پاکستان اساساً از تصور حل افغانستان دست بردارد. آنچه ممکن است، مدیریت بحران، کاهش تهدید، ایجاد منافع مشترک و فراهم کردن زمان و فضا برای آن است که خود افغانها آینده کشورشان را بسازند.
درس چند دهه گذشته روشن است. پاکستان زمانی کوشید با تأثیرگذاری بر سیاست داخلی افغانستان امنیت خود را تضمین کند؛ اما در نهایت بخشی از ناامنی افغانستان به داخل پاکستان بازگشت. نیرویی که زمانی اهرم پاکستان تلقی میشد، خود صاحب اهرم شد؛ و مرزی که قرار بود خط دفاع باشد، به محل تلاقی شبکههای اجتماعی، سیاسی و جهادی دو کشور تبدیل شد.
راه آینده نمیتواند تکرار همان منطق با بازیگران جدید باشد.
پاکستان باید از مداخله به مدیریت رابطه، از نیابت به دیپلماسی، از امنیتیسازی افغانستان به درک سیاسی آن و از انتظار برای حل مشکلات خود در کابل به اصلاح شرایط در داخل پاکستان حرکت کند.
در سطح منطقهای نیز باید پذیرفت که افغانستان نباید میدان رقابت ایران، پاکستان، هند، چین یا دیگر قدرتها باشد. هر یک از این کشورها منافع متفاوتی دارند، اما یک منفعت مشترک از همه بنیادیتر است: هیچکدام از فروپاشی افغانستان سود نخواهند برد.
برای پاکستان، راهبرد مناسب را شاید بتوان در یک جمله خلاصه کرد: یک برنامه کوتاهمدت، با نگاهی بلندمدت.
در کوتاهمدت باید بحران را مهار کرد؛ در میانمدت باید رابطهای قابل پیشبینی با کابل ساخت؛ و در بلندمدت باید به سوی نظمی منطقهای حرکت کرد که در آن ثبات افغانستان نه حاصل برتری یک همسایه بر دیگری، بلکه محصول پذیرش یک حقیقت ساده باشد:
هیچ کشوری نمیتواند با بیثبات کردن همسایه خود، برای همیشه باثبات بماند.
دربارهٔ نویسندگان
توقیر حسین
دیپلمات برجسته پاکستانی که سفیر این کشور در برزیل، ژاپن و اسپانیا بوده است
مشاهده پروفایل
نظرات