نقش چین در روابط افغانستان و پاکستان: مدیریت بحران برای حفظ نفوذ منطقهای
مقدمه نقش چین در روابط افغانستان و پاکستان در سالهای اخیر وارد مرحلهای تازه شده است. پکن در این معادله همزمان منافع امنیتی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی خود را دنبال میکند و روابط…
تحلیل هوش مصنوعی
نسخه صوتی مقاله
مقدمه
نقش چین در روابط افغانستان و پاکستان در سالهای اخیر وارد مرحلهای تازه شده است. پکن در این معادله همزمان منافع امنیتی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی خود را دنبال میکند و روابط خود با طالبان، شراکت راهبردی با پاکستان، رقابت با هند و حفاظت از منافع چین در منطقه را در چارچوبی بههمپیوسته پیش میبرد. رویکرد چین بیش از آنکه به میانجیگری سنتی میان کابل و اسلامآباد محدود باشد، بر تأمین امنیت در مرزهای غربی و کریدورهای منتهی به آن استوار است؛ رویکردی که در آن ثبات منطقهای، اتصال اقتصادی و امنیت مسیرهای تجاری در کنار حفظ نفوذ سیاسی چین قرار گرفتهاند.
این تغییر را میتوان درتکامل کارکردی سازوکار سهجانبه چین–افغانستان–پاکستان مشاهده کرد. این سازوکار از مرحله گفتوگوهای نمادین فراتر رفته و به ابزاری برای مهار منازعات امنیتی، تسهیل همکاریهای اقتصادی، ایجاد اتصال زیرساختی و ارتقای مناسبات کابل–اسلامآباد تبدیل شده است. در مه ۲۰۲۵، چین رسماً از بهبود روابط افغانستان و پاکستان، گسترش کریدور اقتصادی چین- پاکستان(سیپک) به افغانستان و همکاریهای سهجانبه در حوزه امنیت منطقهای و مقابله باگروههای تروریستی حمایت کرد. در اوت همان سال، ششمین دور از مذاکرات سهجانبه با حضور مقامات عالیرتبه سه کشور در کابل برگزار شد و چین بر «تعمیق اعتماد همسایگی»، مدیریت اختلافات از طریق گفتوگو و مذاکره و همافزایی منافع مشترک تأکید کرد.
اما تحولات ۲۰۲۶ این واقعیت مهم را آشکار ساخت که توان چین برای جلوگیری از تشدید بحران، بیش از توان آن برای حل ریشهای منازعه است. در پی تشدید درگیریهای افغانستان و پاکستان در فوریه و مارس ۲۰۲۶، چین با ورود فعال به مدیریت بحران از طریق اعزام فرستاده ویژه خود به دو کشور، بستر لازم را برای گفتوگوهای اورومچی فراهم آورد. در اوایل آوریل، نمایندگان سیاسی، دفاعی و امنیتی سه کشور در اورومچی با هم دیدار کردند و دو طرف بر جلوگیری از تشدید درگیریها و ادامه گفتوگوها توافق کردند. با این حال، تا کنون( سپتامبر ۲۰۲۶)، دغدغه اصلی پاکستان (یعنی اخذ تضمینهای مکتوب و قابل راستیآزمایی از طالبان مبنی بر ممانعت از فعالیت گروههای شبه نظامی مخالف پاکستان در خاک افغانستان) همچنان بدون پاسخ باقی مانده است. هدف اصلی این تحلیل، بررسی ابعاد مختلف نقش چین در روابط افغانستان و پاکستان است و نویسنده این نوشتار بر این عقیده است که چین بیش از آنکه به دنبال حل نهایی منازعه باشد، به دنبال ایجاد سطحی از ثبات، بازدارندگی، اتصال و همکاری است که از تبدیل اختلافات دو کشور به تهدیدی جدی برای امنیت چین، کریدور “سیپک” و معماری منطقهای مطلوب پکن جلوگیری کند.
پیشرانهای حضور چین در معادله افغانستان-پاکستان
برای چین، افغانستان و پاکستان دو پرونده مستقل نیستند. این دو کشور بخشی از یک مجموعه امنیتی–اقتصادی بههمپیوسته هستند که از سینکیانگ تا گوادر و از کریدورهای پاکستان تا آسیای مرکزی امتداد دارد. چهار نگرانی عمده چین در این مجموعه عبارتند از:
- امنیت سینکیانگ؛
- امنیت اتباع و پروژههای چینی؛
- تداوم کریدور اقتصادی چین و پاکستان و گسترش ابتکار کمربند و جاده به غرب؛
- جلوگیری از تبدیل آسیای جنوبی به فضای رقابت قدرتهای خارجی.
این عوامل توضیح میدهند که چرا چین نسبت به افغانستان موضعی متفاوت از بسیاری از قدرتهای خارجی اتخاذ کرده است. پکن با وجود عدم شناسایی رسمی طالبان، تعامل مستقیم با آن را حفظ کرده و حتی روابط دیپلماتیک و اقتصادی خود را با آن گسترش داده است. از این منظر، تعامل چین با طالبان اساساً با هدف جلوگیری از سرریز ناامنیهای افغانستان به چین، حفاظت از منافع اقتصادی پکن و ایجاد یک ثبات حداقلی در افغانستان صورت گرفته است.
در طرف دیگر، رابطه چین و پاکستان از لحاظ تاریخی و راهبردی بسیار عمیقتر است. در فوریه ۲۰۲۵، “شی جینپینگ” بار دیگر رابطه چین و پاکستان را «شراکت راهبردی و همکاری همهجانبه تحت هر شرایطی» توصیف و بر گسترش کریدور اقتصادی چین و پاکستان به افغانستان تأکید کرد. از این منظر، چین با یک معادله سهگانه مواجه است، به این معنا که پاکستان برای چین یک شریک راهبردی است؛ افغانستان یک همسایه امنیتی و گره بالقوه اتصال منطقهای؛ و روابط افغانستان–پاکستان یک پارامتر کلیدی است که میتواند اهداف راهبردی پکن را تقویت یا تضعیف نماید.
پاکستان؛ لنگر ژئوپلیتیکی چین در معادله افغانستان
پاکستان همچنان یکی از مهمترین لنگرگاههای ژئوپلیتیکی چین در آسیای جنوبی و اهرمی برای موازنهسازی در برابر نفوذ فزاینده هند در منطقه محسوب میشود. در این چارچوب، کریدور “سیپک” روابط دو کشور را از یک شراکت عمدتاً امنیتی به یک مناسبات چندلایه اقتصادی، زیرساختی و ژئواکونومیک ارتقا داده و نقش پاکستان را در معماری اتصال منطقهای چین تثبیت کرده است. اهمیت این کشور صرفاً به ملاحظات امنیتی محدود نمیشود؛ موقعیت جغرافیایی پاکستان، بهویژه بندر گوادر، بلوچستان و شبکههای مواصلاتی منتهی به دریای عمان، برای راهبرد اتصال غربی چین و کاهش آسیبپذیری مسیرهای تجاری و انرژی این کشور اهمیتی راهبردی دارد.
از سوی دیگر، اسلامآباد به لحاظ تاریخی، یکی از مهمترین کانالهای ارتباطی چین با بازیگران فعال در صحنه سیاسی افغانستان، بهویژه طالبان، بوده و پکن حتی پیش از بازگشت طالبان به قدرت، از ظرفیت دیپلماتیک و ارتباطی پاکستان برای تسهیل تماس با این گروه استفاده میکرد. بنابراین، چین نمیتواند بهسادگی پاکستان را از معادلات افغانستان حذف نماید یا نقش آن را تقلیل دهد. با اینحال، همین وابستگی متقابل یک تناقض راهبردی برای پکن ایجاد میکند؛ هرچه وابستگی چین به پاکستان در حوزههای امنیتی، ژئوپلیتیکی و ترانزیتی افزایش یابد، امکان میانجیگری چین میان کابل و اسلامآباد محدودتر میشود. در نتیجه، نقش چین نه صرفاً نقش یک میانجی بیطرف، بلکه حاصل برهمکنش منافع ژئواکونومیک، ملاحظات امنیتی و ضرورت مدیریت توازن قدرت در مرزهای غربی خود است.
در آن سو، افغانستان برای چین در حال تبدیلشدن به یکی از مؤلفههای مهم در معماری امنیتی، ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیکی در مرزهای غربی این کشور است. در سطح امنیتی، مرز کوتاه اما راهبردی چین با افغانستان در منطقه واخان، این کشور را مستقیماً به معادلات امنیتی سینکیانگ پیوند میدهد. نگرانیهای پکن از فعالیت گروههای مسلح فراملی، بهویژه جریانهایی که با مسئله اویغورها و بیثباتی در سینکیانگ مرتبط هستند، از مهمترین محرکههای سیاست چین در قبال افغانستان محسوب میشود. در سطح ژئوپلیتیکی نیز افغانستان در نقطه تلاقی آسیای جنوبی، آسیای مرکزی، ایران و چین قرار گرفته و از این منظر میتواند (در صورت دستیابی به حداقلی از ثبات سیاسی و امنیتی) از یک «حائل ژئوپلیتیکی» به یک «گره اتصال منطقهای» تبدیل شود.
در سطح ژئواکونومیکی نیز، اهمیت افغانستان برای پکن با راهبرد متنوعسازی کریدورهای ارتباطی و کاهش وابستگی به یک مسیر واحد پیوند دارد. چین از این منظر صرفاً به اتصال افغانستان از مسیر پاکستان اکتفا نمیکند، بلکه توسعه مسیرهای مکملی مانند چین–پاکستان–افغانستان، چین–افغانستان–آسیای مرکزی و چین–افغانستان–ایران را دنبال میکند. در همین چارچوب، “گذرگاه واخان“واجد اهمیتی فراتر از ظرفیت تجاری بالقوه آن است؛ زیرا این گذرگاه میتواند هم بهعنوان یک مسیر اتصال زمینی و هم بهعنوان مؤلفهای در معماری امنیتی مرزی چین عمل کند. برای طالبان نیز فعالسازی این مسیر میتواند به کاهش وابستگی ژئواکونومیک افغانستان به پاکستان و افزایش استقلال راهبردی و قدرت چانهزنی منطقهای این کشور منجر شود.
پیوند اقتصاد، امنیت و نفوذ منطقهای چین
بزرگترین اشتباه اینست که کریدور “سیپک” را صرفاً یک پروژه اقتصادی تلقی کنیم؛ در واقع، این کریدور همزمان دارای کارکردهای اقتصادی، ژئوپلیتیکی و امنیتی است. چین از طریق سرمایهگذاری در زیرساختها، انرژی، صنعت و شبکههای ارتباطی، ظرفیتهای توسعهای پاکستان را تقویت کرده و در عین حال این کشور را در معماری منطقهای ابتکار کمربند و جاده ادغام میکند. از سوی دیگر، گسترش منافع اقتصادی چین، پکن را نسبت به محیط امنیتی پاکستان و افغانستان حساستر ساخته است. در همین چارچوب، در مه ۲۰۲۵ چین، پاکستان و افغانستان بر گسترش این کریدور به افغانستان تأکید کردند. بااینحال، تحقق این هدف منوط به ثبات در روابط افغانستان و پاکستان است؛ درحالیکه خود پروژه، بهویژه در بلوچستان، با چالشهای امنیتی، سیاسی و اجتماعی مواجه بوده است. مطالعات جدید نیز نشان میدهند که موانع موجود بر سر راه کریدور اقتصادی چین و پاکستان صرفاً کمبود سرمایه نیست، بلکه ضعف حکمرانی، رقابتهای ایالتی، منافع نخبگان، ناامنیها و نارضایتیهای محلی نیز در موفقیت آن نقش دارند. بنابراین، توسعه این کریدور به افغانستان مستلزم مدیریت بخشی از منازعات افغانستان–پاکستان است؛ جایی که ژئواکونومی چین بهتدریج به ابزار سیاست امنیتی و مدیریت منطقهای تبدیل میشود.
به طورکلی، منطق چین در استفاده از اقتصاد برای تولید امنیت را میتوان بر مبنای یک زنجیره ژئواکونومیکی توضیح داد که افزایش اتصال اقتصادی، منافع مشترک را افزایش میدهد، هزینه منازعه را بالا میبرد و در نتیجه میتواند انگیزه بازیگران برای درگیری را کاهش داده و به ثبات منجر شود. بااینحال، این رابطه قطعی نیست؛ زیرا اگر منافع اقتصادی پروژهها بهصورت نامتوازن توزیع شود، همان اتصال اقتصادی میتواند به نارضایتیهای اجتماعی، بسیج سیاسی و افزایش ناامنی منجر شود و در نهایت هزینههای پروژه را افزایش داده و انگیزه سرمایهگذاری چین را کاهش دهد. تجربه پاکستان این محدودیتها را بهخوبی نشان داده است. از این منظر، تعامل چین با پاکستان از سطح دولت مرکزی فراتر رفته و حوزههایی مانند نخبگان محلی، انرژی، آموزش و رسانه را نیز دربر گرفته و بهتدریج از دیپلماسی دولتمحور به سوی تعامل چندسطحی حرکت کرده است.
این الگو در افغانستان اهمیت بیشتری دارد، زیرا ساختار حکمرانی و توزیع قدرت در این کشور از انسجام نهادی کمتری برخوردار است. در همین چارچوب، افغانستان و پاکستان برای چین دو محیط امنیتی مجزا نیستند، بلکه بخشی از یک پیوستار امنیتی فرامرزی محسوب میشوند. نگرانی پکن درباره جنبش اسلامی ترکستان شرقی، داعش خراسان و دیگر گروههای مسلح نیز مؤید همین رویکرد است. ازاینرو، چین بیش از آنکه روند کنونی مناسبات افغانستان–پاکستان را یک منازعه مرزی کلاسیک بداند، مسئلهای مرتبط با تروریسم فرامرزی، سرریز ناامنیها و ثبات منطقهای تلقی میکند و بر آتشبس و گفتوگو تأکید دارد.
بحران ۲۰۲۶؛ آزمون واقعی نقش چین
تحولات سال ۲۰۲۶ را میتوان مهمترین آزمون تعیینکننده برای کارکرد مدیریتی چین در معادله افغانستان و پاکستان بهشمار آورد. در پی تشدید درگیریها، پکن از سطح موضعگیریهای سیاسی فراتر رفت و با اتخاذ یک دیپلماسی فعال و اعزام فرستاده ویژه خود به کابل و اسلامآباد و تماس مستقیم مقامات چینی با دو طرف، نقش فعالتری در مدیریت بحران ایفا کرد. میزبانی مذاکرات اورومچی در آوریل نیز نشان داد که دامنه مداخله چین صرفاً دیپلماتیک نیست و نمایندگان نهادهای خارجی، دفاعی و امنیتی نیز در فرآیند گفتوگو مشارکت داشتند.
این تلاشهای دیپلماتیک پکن در کاهش شدت درگیریها، نشاندهنده ظرفیت چین برای «مهار بحران» است؛ بااینحال، اختلافات تا سپتامبر2026 همچنان حل نشده باقی ماند و پاکستان همچنان بر دریافت تضمینهای مکتوب و قابل راستیآزمایی از طالبان درباره عدم استفاده از خاک افغانستان بر علیه این کشور تأکید داشت. این موضوع نشان داد که ظرفیت چین برای مدیریت منازعه بهمراتب بیشتر از توان آن برای حل و فصل منازعه است. واقعیت این است که پکن یک میانجی بیطرف نیست، بلکه یک میانجی ذینفع است؛ زیرا از یکسو با پاکستان شراکت راهبردی دارد، در این کشور سرمایهگذاریهای گستردهای انجام داده و امنیت “سی پک” برای منافع ژئواکونومیک آن اهمیت فراوانی دارد و از سوی دیگر، روابط خود را با طالبان توسعه داده است. بنابراین، تشدید منازعه افغانستان و پاکستان میتواند همزمان امنیت” سیپک” و بلوچستان را تضعیف، ریسک سرمایهگذاری را افزایش و تهدید گروههای ضدچینی را تشدید کند.
رابطه چین و طالبان نیز بر مبنای اعتماد کامل شکل نگرفته، بلکه نوعی همکاری بدون اعتماد است؛ چین در برابر تعامل سیاسی و فرصتهای اقتصادی، انتظار دارد که خاک افغانستان بر علیه منافع چین مورد استفاده قرار نگیرد، گروههای ضدچینی مهار شوند و محیطی نسبتاً باثبات برای اتصال منطقهای فراهم شود. در مقابل، طالبان خواهان کاهش انزوای بینالمللی، جذب سرمایهگذاری، پذیرش عملی حاکمیت خود و کاهش وابستگی به غرب است. بااینحال، تجربه قرارداد نفتی شرکت نفت و گاز آسیای مرکزی نشان داد که اختلافات اجرایی و شکاف انتظارات میتواند حتی همکاریهای اقتصادی را متوقف کند، بدون آنکه الزاماً به گسست درروابط سیاسی دو طرف منجر گردد. حضور چین همچنین میتواند قدرت چانهزنی افغانستان را افزایش دهد، زیرا کابل در صورت توسعه مسیرهای تجاری با چین و آسیای مرکزی، گزینههای بیشتری برای کاهش وابستگی به پاکستان خواهد داشت؛ روندی که میتواند به تدریج وابستگی تجاری افغانستان به پاکستان را کاهش دهد؛ بهگونهای که سهم پاکستان از سبد وارداتی افغانستان از ۱۹ درصد در سال ۲۰۲۳ به 14 درصد در سال ۲۰۲۴ کاهش یافته است.
بااینحال، اگر این اتصال عمدتاً از مسیر کریدور “سیپک” صورت گیرد، وابستگی افغانستان به چین افزایش مییابد و پاکستان همچنان بخشی از موقعیت ژئواکونومیک خود را بهعنوان دروازه اتصال حفظ میکند. در این میان، هند نیز یک متغیر تعدیلکننده مهم است؛ زیرا از نگاه دهلینو، گسترش حضور چین در افغانستان میتواند به معنای افزایش عمق راهبردی چین در فضای پیرامونی هند تلقی شود.
در هر صورت، قدرت چین برای شکلدهی به رفتار کابل و اسلامآباد مطلق نیست و محدودیتهای نهادی، منافع مستقل ارتش و دولت پاکستان، محاسبات داخلی طالبان، ریسک اقتصادی افغانستان، ناامنی و فقدان اعتماد سیاسی، دامنه نفوذ پکن را محدود میکنند. ازاینرو، هدف اصلی چین نه «حلو فصل کامل منازعه افغانستان و پاکستان»، بلکه مدیریت منازعه در سطحی است که امنیت سینکیانگ، سرمایهگذاریهای چین و شبکه اتصال منطقهای در معرض تهدیدهای جدی قرار نگیرد. در این چارچوب، منطق راهبردی پکن از تهدیدات امنیتی و حفاظت از مرزها و پروژهها آغاز میشود، به دیپلماسی فعال و میانجیگری میرسد و سپس از طریق “سیپک”، ابتکار کمربند و جاده، تجارت و ترانزیت، به ایجاد وابستگی متقابل و افزایش هزینه منازعه منتهی میشود؛ بنابراین، اقتصاد و امنیت برای چین دو حوزه مجزا نیستند، بلکه اجزای یک راهبرد واحد برای تثبیت محیط پیرامونی و گسترش قدرت ژئواکونومیک چین در آسیای جنوبی و مرکزی بهشمارمیآیند.
رویکرد چین به آینده روابط افغانستان و پاکستان و پیامدهای آن برای ایران
در نگاه چین، آینده روابط افغانستان و پاکستان بیش از آنکه در قالب حل نهایی اختلافات دوجانبه تعریف شود، در چارچوب مدیریت مستمر منازعه، جلوگیری از تشدید بحران و حفظ سطحی از ثبات برای پیشبرد منافع امنیتی و اقتصادی پکن قابل فهم است. چین از یکسو به دلیل شراکت راهبردی با پاکستان، امنیت کریدور “سیپک” و اهمیت ژئوپلیتیکی گوادر، نمیتواند از اسلامآباد فاصله بگیرد؛ و از سوی دیگر، به دلیل همجواری افغانستان با سینکیانگ، تهدید گروههای مسلح و ظرفیت افغانستان برای تبدیلشدن به گره اتصال میان چین، آسیای مرکزی، پاکستان و ایران، ناگزیر است روابط خود با کابل و طالبان را نیز توسعه دهد. بنابراین، محتملترین رویکرد چین در آینده، حفظ موازنه میان پاکستان و افغانستان و جلوگیری از تبدیل اختلافات آنها به بحرانی است که منافع چین را تهدید کند. تجربه بحران ۲۰۲۶ نیز نشان داده است که پکن در «مهار بحران» ظرفیت بیشتری نسبت به «حل منازعه» دارد.
از این منظر، ایران یکی از مهمترین متغیرهای ثانویه این معادله خواهد بود. اگر چین بتواند روابط افغانستان و پاکستان را در سطحی از ثبات نگه دارد، امکان توسعه همزمان کریدورهای چین–پاکستان–افغانستان، چین–افغانستان–آسیای مرکزی و چین–افغانستان–ایران افزایش مییابد. در چنین شرایطی، ایران میتواند از موقعیت جغرافیایی خود بهعنوان مسیر مکمل اتصال چین به آسیای مرکزی، افغانستان و بازارهای غربی بهره ببرد. در مقابل، اگر اتصال افغانستان عمدتاً از مسیر کریدور “سیپک “و پاکستان صورت پذیرد، نقش ایران در این معماری کاهش خواهد یافت و وابستگی ژئواکونومیک افغانستان به چین و پاکستان افزایش مییابد. به عبارتی، توسعه مسیرهای چین–افغانستان–ایران میتواند به کاهش وابستگی افغانستان به پاکستان منجر شود. در نتیجه، پیامد نهایی سیاست چین برای ایران دوگانه است: از یک طرف، ثبات افغانستان و کاهش تنش کابل–اسلامآباد میتواند فرصت مناسبی برای ایران در حوزه ترانزیت، تجارت و اتصال منطقهای ایجاد کند؛ از طرف دیگر، اگر چین معماری اتصال غربی خود را عمدتاً حول پاکستان، کریدور “سیپک” و گوادر سامان دهد، ایران با خطر حاشیهایشدن نسبی در برخی مسیرهای منطقهای مواجه خواهد شد. بنابراین، مسئله اصلی برای ایران صرفاً «روابط چین با افغانستان و پاکستان» نیست، بلکه نحوه توزیع مسیرهای اتصال و وابستگیهای ژئواکونومیک در آسیای جنوبی و مرکزی است.
جمعبندی
در مجموع، چین نه در پی حلوفصل کامل منازعه افغانستان و پاکستان، بلکه به دنبال مدیریت رقابت و جلوگیری از تبدیل آن به تهدیدی علیه امنیت سینکیانگ، کریدور سیپک، سرمایهگذاریهای چین و طرحهای اتصال منطقهای خواهد بود. پکن با حفظ شراکت راهبردی با پاکستان و گسترش روابط خود با طالبان، تلاش میکند میان دو طرف توازن ایجاد کند و همزمان از ظرفیتهای اقتصادی و ترانزیتی افغانستان برای گسترش نفوذ خود استفاده کند. در این میان، ایران میتواند هم یک شریک بالقوه در معماری اتصال چین به افغانستان و آسیای مرکزی باشد و هم در صورت تمرکز مسیرها بر محور پاکستان–گوادر، با خطر کاهش اهمیت نسبی خود مواجه شود. بنابراین، آینده روابط افغانستان و پاکستان از منظر چین، در نهایت میتواند بر جایگاه ایران در نظم ژئواکونومیک جدید منطقه اثرگذار باشد؛ هرچه چین به سمت ایجاد شبکهای چندمسیره و متنوع با محوریت افغانستان حرکت کند، فرصتهای ایران بیشتر، و هرچه اتصال منطقهای چین بیشتر در محور پاکستان و کریدور سیپک متمرکز شود، فضای مانور ژئواکونومیک ایران محدودتر خواهد شد.
دربارهٔ نویسندگان
دکتر وحید قربانی
دکترای روابط بینالملل از دانشگاه شهید بهشتی و پژوهشگر حوزه چین با نزدیک به یک دهه سابقه تخصصی. مدیر پیشین گروه سیاست خارجی پژوهشکده تحقیقات راهبردی مجمع تشخیص مصلحت نظام
مشاهده پروفایل
نظرات